بخش فیلم های ایرانی بیست و هفتمین جشنواره ی فیلم فجر از امروز (چهارشنبه / ۱۶ بهمن )شروع شد. تصمیم دارم هر روز در مورد فیلم هایی که اون روز دیدم یه نیمچه نقد بنویسم ، البته نقد که چه عرض کنم چرت و پرت های ذهنیم رو می نویسم! خدا کنه برسم!!
صداها / وای به روزی که بگندد نمک !

نویسنده فیلمنامه : سعید عقیقی – کارگردان : فرزاد موتمن
بازیگران : آتیلا پسیانی . رویا نونهالی . پگاه آهنگرانی . طناز طباطبایی و با حضور رضا کیانیان
مقدمه :یادم میاد وقتی تو جشنواره ی سال پیش فیلم مزخرف جعبه ی موسیقی رو دیدم به این قضیه ایمان آوردم که فرزاد موتمن ( همونطور که خودش همیشه می گه!!) فقط یه تکنسین سینماست و همین! جعبه ی موسیقی که سر و شکلش به فیلم های ژانر احمقانه ی این سالها یعنی معناگرا می خورد ، بزرگترین نشانه ی سقوط فیلمسازی بود که در قدم دوم فیلمسازی، شاهکاری مثل شبهای روشن رو ساخته بود ، البته فکر کردن به قضیه تکنسین بودن ( ونه هنرمند!) موتمن ، ذهن آدم رو به این سمت می برد که تمام امتیازات شبهای روشن متعلق به یک نفر ِ و اون یک نفر کسی نیست به جز فیلمنامه نویس کم کار یعنی سعید عقیقی ! یادم میاد در همون زمان ها یا یه خورده بعدتر بود که روزنامه ها و سایت های سینمایی خبر از ساخته شدن فیلم جدید فرزاد موتمن با فیلمنامه ای از سعید عقیقی رو می دادند. بدون شک بهترین یا یکی از بهترین خبرهایی که در طول یک سال گذشته شنیده یا خوندم خبر این همکاری ِ دوباره بود. اما خبرهای بعدی درمورد فیلم بهتر از اولی بود، آتیلا پسیانی ، رضا کیانیان ، رویا نونهالی و... بازیگران نقش های اصلی بودند و خط داستانی خبر از یک فیلمنامه ی غیرخطی می داد که فیلمنامه ی فیلم اول فرزاد موتمن، هفت پرده ( نویسنده : سعید عقیقی) ، مهارت عقیقی رو در نوشتن این فرم از فیلمنامه ها نشان داده بود. یک سال گذشت و بدون هیچ گونه حاشیه ای ، صداها ساخته شد . با خواندن لیست فیلم های بخش مسابقه و دیدن فیلم صداها در یکی از ردیف ها ، آرام و قرار ازمن خداحافظی کرد! و مثل دفعه های قبل که دچار این حس و حال شده بودم ، فهمیدم که راهی برای آرامش نیست به جز دیدن و شنیدن صداها!! امسال هم مثل جشنواره های قبلی ، دو سه روز قبل از شروع جشنواره به خانه ی سینما رفتم و سهمیه بلیت امسالم رو گرفتم! (هرچند که خیلی ام مال من نیست!) متاسفانه بلیت های امسال ِبنده ، مربوط به سینما فردوسی ، سینمای قدیمی میدان فردوسی میشه ، که متاسفانه کیفیت زیر صفر ( با ارفاق صفر!) ی رو داره! هرچند که گروه های دیگه از لحاظ داشتن فیلم های خوب یه سر و گردن بالاتر از گروه بلیت های من (گروه c) بودند اما قرار داشتن نام صداها در لیست فیلم های گروه c مرحمی بود که زخم نداشتن بلیت ِ فیلم های استاد بیضایی ، پرویز شهبازی و حمید نعمت الله رو کمرنگ می کرد. بالاخره بعد از یک انتظار یک ساله چرخ ِ بخش ایران ِ بیست و هفتمین جشنواره ی بین المللی فیلم فجر از امروز شروع به گردش کرد. بعد از یه گردش طولانی مدت!در محوطه ی تئاتر شهر ، نزدیکی های ساعت 3 همراه با دوستم فراز ( که بلیت هاش هم سانس با منه!) به سینما فردوسی رسیدیم . نگاه به جدول و دیدن لیست فیلم های امروز ِ سینما فردوسی اولین ضربه ی خوشحال کننده رو به مغز هر جفتمون کوبید! فیلم صداها که طبق شواهد! (والبته به نظر دو نفر شبهای روشن دوست! ) بهترین فیلم گروه ما (c) بود ، در همین روز اول اکران می شد و خوشبختانه دیدن اون دیگه نیازی به انتظار روزهای آینده رو نداشت . واما بعد از این مقدمه ی طولانی بهتر ِ که به خود فیلم برسیم!!
نقد : فیلم با تیتراژی عجیب و غریب و غیر قابل انتظار آغاز شد. صدای میکائیل شهرستانی (که خود او عهده دار یکی از شخصیت های فیلم هم بود) تمام نوشته های تیتراژ ، که روی یک پس زمینه ی نرم افزاری شکل می گرفت را برای تماشاگران روایت می کرد. ( صدا : فیلمنامه ی این فیلم توسط سعید عقیقی نوشته شده و کارگردانی این کار رو فرزاد موتمن به عهده داره ...) یا جمله هایی شبیه به این آخرین جملات شهرستانی روی تیتراژ فیلم بود. فیلم با شروعی غافلگیر کننده همه را میخکوب کرد. رویا نونهالی بادست و بال ! خونی اش در مقابل دوربین روی دست ِ لرزان ِ فیلم قدم می زد و از سمتی که ما نمی دیدیم صدای لرزان و کتک خورده ی مردی ( آتیلا پسیانی ) به گوش می رسید. مرد التماس می کرد تا رویا ( اسم شخصیت رویا نونهالی در فیلم) اورا به بیمارستان برساند اما رویای عصبانی به او اهمیتی نداده و به جای آن مرد را به باد کتک می گرفت !! بعد از یک فید طولانی داستان به طبقه ی دیگری از ساختمان رفت ، جایی که میکائیل شهرستانی با همسرش ( البته همسر سابقش!) مشغول جروبحث بود. صدای داد و قال واحد دیگر ساختمان ( همان واحدی که در بخش قبلی دیدیم) در میانه های این بخش به گوش زن و شوهر شاکی از هم رسید. در اینجا بود که فیلمنامه مشخص کرد که قصد کلیشه زدایی ندارد و مثل دیگر فیلمنامه های اپیزودیک ، اپیزودهایش را کنار هم پیش برده و دراین میان نقطه های اتصالی بین اپیزودها برقرار می کند. اپیزود سوم که آن هم بعد از فیدی طولانی شروع شد قصه ی دو دوست ( پگاه آهنگرانی و طناز طباطبایی ) بود که از صحنه ی غش کردن یکی از آنها در دست شویی ( شایدبه خاطر مصرف زیاد مواد مخدر!) آغاز شد . این اپیزودهم با دیالوگهای کلیشه ای گذشت تا در آخر آن ، دو دختر فیلم متوجه صدای داد و قال از طبقه ی پائین شوند . یکی ازآنها که اتفاقا دستی در عالم فضولی داشت! با 110 تماس گرفته و برای این سر و صدای عجیب و غریب آنها را به آپارتمانشان دعوت کرد!! بخش بعدی داستان ، ورودی دوباره به اپیزود اول بود. دراینجا بود که نویسنده وجه تمایزش با دیگر کارهای اپیزودیک را اعلام کرد!! فیلمنامه نه تنها ساختاری اپیزودیک داشت بلکه روایت اپیزودها به شکلی وارونه از آخر به اول شکل می گرفت! تا جایی که حافظه ی صد در صد ناقص من یاری می کند! اولین فیلمی که با روایت آخر به اول دیدم فیلم مِمِنتو بود که آنقدر طریقه ی روایتش به شخصیت و فضای داستان آن نزدیک بود که انگار هیچ راهی برای روایت کلاسیک آن پیدا نمی شد. دومین فیلم و فکر می کنم آخرین! فیلمی که با این شیوه از روایت دیدم ، فیلم عاصی و سر سام آور گاسپار نوئه یعنی غیر قابل بازگشت بود که البته استفاده از روایت وارونه در این فیلم هم ، کاملا در خدمت داستان و جذاب از کار درآمده بود. اما نکته ای که امروز بیشتر از صد بار به ذهنم اِلارم!! می داد دلیل انتخاب این مدل روایتی از سوی سعید عقیقی بود . نه لزوم داستانی و نه شخصیت های فیلمنامه چنین روایتی را طلب می کردند و نه حتی این مدل حرکتی در خدمت غافل گیری تماشاگر قرار می گرفت .( آیا بهم ریختن ساختار روایی بدون هیچ دلیل و منطقی نشانه ی خلاقیت برای یه فیلمنامه است ؟ من که فکر نمی کنم !)
یکی از جذابیت های استفاده از فرم اپیزودیک و همچنین شکست زمان در فیلمنامه که در اکثر کارهای اپیزودیک از آن استفاده می شود. جدا از ارضاء مخاطب ِخسته امروزی از فیلمنامه ی کلاسیک ، مجالی است که فیلمنامه نویس با استفاده از شیوه ی اطلاعات دهی ِ بهم ریخته یا قطره به قطره به تماشاگر ، حس تعلیق را در فیلم بوجود آورده و تماشاگرش را تا انتهای فیلم روی صندلی های سینما نگه دارد . یک نگاه به شاهکار ِ آلخاندرو گونزالس ایناریتو یعنی 21 گرم شاهد بر این گفته است .پیدا کردن نخ تسبیح نامرئی ما بین شان پن ، بنیسیو دل تورو و نائومی واتس در آن فیلم ، تماشاگر را قدم به قدم به دنبال خود کشیده و با کدهای ظریف کاری شده اش طوری او را متوجه این رابطه و در ادامه تعلیق های دیگر داستان می کند که تماشاگر راضی از شعور بالای خود و هوش سرشار نویسنده ، سالن سینما را با رضایت و غرق در فکر شخصیت ها و داستان ترک می کند. اما در این جا چطور ؟ آیا تماشاگر بعداز با خبر شدن از قتل صورت گرفته که قاتلش و کمی جلوتر مقتولش آشکار شده یا بعد از با خبر شدن از مدل روایتی فیلم ، چیزی برای کشف کردن دارد؟ اگر از دقیقه 25 تا آخر فیلم حذف شود چقدر در فهم داستان تاثیر گذار است ؟ آیا واقعا برای من ِ تماشاگر مهم است که رویا مقتولش را با چاقو کشته یا پیچ گوشتی !؟ فرض می کنیم برای روایت ِ داستان لباسی برای پادشاه از روایت آخر به اول استفاده کنیم ، پادشاه ِ مغرور با لباس های فرضی و در واقع با بدنی لخت به میانه مردم می رود، لختی پادشاه را پسر بچه ای به گوش او فریاد می زند و پادشاه متوجه می شود که سرش کلاه رفته و لخت است . حالا نوبت آن است که به خاطر شیوه ی روایت به عقب برگردیم ، این بازگشت به عقب چقدر جذاب است ؟ آیا برای خواننده ی داستان چیزی جزاطلاعاتی در مورد خلق و خوی پادشاه یا خلق و خوی خیاطان قلابی لباس دارد؟ آیا برای رسیدن به اول داستان تعلیقی در دل خواننده شکل می گیرد؟ حالا فرض کنیم این داستان را همانطور بخوانیم که امروز هست ، همانطور که همه مان در کودکی و حتی در بزرگسالی!هنگام خواندن این داستان تجربه کرده ایم ، در تک تک لحظات آن ، دلهره و عطش فهمیدن عاقبت پادشاه از درون ، ما را قلقلک می دهد و انتظار ِرسیدن به لحظه های جذاب پایانی اجازه ی هرکاری ،حتی گهگاه نفس کشیدن!! را از ما می گیرد. و این یعنی معجزه ی جذابیت داستان ! اصول داستانگویی همیشه به ما گوشزد می کند که روایت داستان را چه از ابتدا به انتها ، چه از انتها به ابتدا تعریف کنیم ، همواره باید خواننده را دچار عطش خواندن هر صفحه از داستان و در واقع تشنه ی اتفاقی کنیم که بعد از اتفاق اکنون خواهد افتاد. اما متاسفانه فیلمنامه های غیر خطی، برای خیلی از فیلمنامه نویسان ما حکم لباس زیبایی را دارد که برای جشن های خاص به تن می کنند ، غافل از اینکه سهل انگاری ، این لباس را به سرنوشتی دچار می کند که لباس پادشاه دچارش شد و افسوس که سعید عقیقی با فیلمنامه ی هفت پرده اش این لباس رابه تن کرده و نه تنها به سرنوشت پادشاه دچار نشده بلکه به وسیله ی آن به تمام مردم شهر فخر فروشی کرده است ! چطور می شود که نویسنده ای چون او ، نه تنها نمی تواند داستانش را به درستی روایت کند ، بلکه حتی شخصیت هایش نیز بدون هدف و بی اثر رها می شوند. کسی که شخصیتی مثل استاد جوان را خلق کرد تا مهدی احمدی با فرو رفتن در جلد آن بهترین نقش آفرینی عمرش را بکند ،چطور می شود شخصیتی به بی اهمیتی شخصیت میکائیل شهرستانی در فیلم صداها را خلق کند؟.... شاید اگر خالق شبهای روشن ذره ای از استعداد و شعور پیوند خورده اش به آن فیلم را به این فیلم پیوند می زد ، اوضاع صداها انقدر بیمارگونه نبود!...
والبته در آخر لازم به ذکر است که در میان دقایق دلگیر نمایش فیلم ، اندک نکته های خوبی هم به چشم می خورد . دکوپاژ و میزانسن های موتمن ، در بعضی از لحظات دهن دره های وقت و بی وقت را جمع می کرد! همچنین بازی ِخوب آتیلا پسیانی و مخصوصا رضا کیانیان که کم اما به شدت موثر کارکرد ، یادآوری می کرد که در حال دیدن فیلم صداها هستیم ، فیلمی که وجودش در ردیف امروز ِ جدول اولین و آخرین ضربه ی خوشحال کننده ی چهارشنبه مان بود!
حیران / آخرین یادگاری خسرو

نویسنده ی فیلمنامه : نغمه ثمینی / شالیزه عارف پور – کارگردان : شالیزه عارف پور
بازیگران: خسرو شکیبایی ، باران کوثری ، مهرداد صدیقیان ، فرهاد اصلانی و...
...بعد از گیجی و افسردگی ناشی از دیدن فیلم نا امید کننده ی صداها ، سرپائین و عصبی و حسرت به دل به سمت سینما سپیده رفتیم . قصد،خرید برنامه ی جشنواره برای یکی از دوستان بود ( در سینما فردوسی اثری از برنامه های جشنواره یافت نمی شود! لطفا سوال نفرمائید!) بعد از خرید برنامه از گیشه و هنگام برگشت به سمت پاتوق همیشگی ، تئاتر شهر ! با مردی بلیت به دست برخورد کردیم که با قیافه ی تقریبا آشفته مشغول قدم زدن و انتظار کشیدن بود . مرد بیچاره وقتی ما رو دید پیشنهاد فروش بلیت ها رو مطرح کرد ( البته به قیمت خود بلیت ها! ) که ماهم به خاطر پاک بودن تقریبی جیبمون از خریدن سر باز زدیم !مرد ِ بنده خدا که دیگه از انتظار برای دوستانش و فروش بلیت خسته شده بود یه نگاه به قیاقمون انداخت و بلیت ها را به عنوان هدیه به ما اهدا کرد (هنوزم انسانیت زنده است ، باور کن!!) بلیت ها مربوط به فیلم حیران اولین ساخته ی شالیزه عارف پور ، و آخرین حضور خسرو شکیبایی در آخرین فیلم زندگی اش بود. وقتی روی صندلی های نه چندان زهوار در رفته ی سینما سپیده جا خوش می کردیم چنددقیقه ای از تیتراژ آغازین گذشته بود . اولین تصویری که در همون لحظه چشمامون رو خیره کرد تصویر خسرو شکیبایی فقید بود که با کمر ِ خمیده داشت به زمین بیل می زد. با اون که تو این فیلم مثل خیلی از فیلم هایی که این اواخر بازی کرد به وسیله ی گریم سن و سالی بیشتر از سن و سال واقعی اش پیدا کرده بود اما طراوت و انرژی در صورت و مخصوصا چشمهاش موج می زد . افسوس و صد افسوس ... واما قصه ی فیلم ، نه خیلی کلیشه ای اما آشنا بود ،قصه ی عشق حیران کارگر افغانی ، به ماهی دختری از روستایی در شمال! کشمکش بیرونی این دو عاشق پیشه از درگیری با پدر ( که طبق کلیشه ها مخالف این ازدواج بود ، این بار قضیه پولی نبود ، پسر افغانی بود!) آغاز و با کشمکش ماهی با پلیس مرز برای رفتن به افغانستان و پیدا کردن شوهرش حیران به پایان رسید . نکته ی بیش از حد آزار دهنده ی فیلم ، عشق و در واقع بچه بازی های عاشقانه ی این دوتا کبوتر عاشق!! فیلم بود که البته با توجه به شرایط تربیتی و ریشه ای شخصیت ها کاملا قابل قبول بود ، هرچند قرار نیست که تمام رفتارهای قابل قبول ، دلنشین هم باشند! حیران فیلمی بود کاملا معمولی ، با بازی ها معمولی ( والبته بد ِ مهرداد صدیقیان) کارگردانی معمولی ، فیلمنامه ی معمولی و... که به واسطه ی تهیه کننده ی خوش نامش ، بازیگران خوش نام داشت و البته بعید می دونم که این خوش نامی ها ، دلیل موفقیت فیلم تو گیشه یا جشنواره ها باشه ! تنها نکته ی ترغیب کننده ی فیلم ، نگاه کردن به آخرین حضور خسرو شکیبایی بزرگ ِ که تصویرش در این فیلم ، برای آخرین بار روی نگاتیو 35 میلیمتری ثبت شد.