
من
روزها پشت سرهم میگذره ٬ خوب و بدش مهم نیست ٬فقط می گذره ٬دیدن آدمایی که بی حوصله از کنار هم می گذرن سخته ٬دیدن راننده هایی که همه ی بحثشون سر بنزین ِ سخته ٬ دیدن سی دی آخرین فیلم های در حال اکران روی جوب خیابونا سخته ٬ دیدن ماشین های سبزی که به همه چیز ِ آدما گیر می دن سخته .... چیزهایی که دیدنشون سخته کم نیست ٬ شاید یه روزی دیدن همه چی راحت باشه ٬ از قدیم گفتن :آرزو بر جوانان عیب نیست ..
.
غول
دیشب یه خوابی دیدم ! خواب که چه عرض کنم ٬ کابوس ! خواب دیدم یه وزنه پنج تنی افتاده رو اعصابم ! اعصابم داغون شده بود ٬ داغون که چه عرض کنم ٬ لهیده شده بود ٬ با خودم گفتم چی کارکنم ٬ پام گفت بهتر ِ یه تراکتور خبر کنی ٬ تا اسم تراکتور اومد ٬ خودش یهو ظاهر شد ٬تا اومد وزنه ی پنج تنی رو برداره ٬ داد ِ پام رفت هوا ٬ آخه تراکتور لهش کرده بود ٬ گل بود به سبزه نیز آراسته شد٬ گفتم چی کار کنم ٬ دستم گفت یه میخ وردار لاستیک تراکتور رو پنچر کن ٬ شاید اینجوری پات در اومد ٬ من ِ بی اراده ام گفتم چشم ٬ آقای میخ وارد شد ٬ تا خواستم بگیرمش و بزنم تو چرخ ٬ صدای هوارکشیدن دستم بلندشد ٬ بله ٬ آقای میخ دستم رو میخ کرده بود ! حالا نه دست داشتم ٬ نه پا ٬ نه اعصاب ! دیگه چاره ای نبود ٬ با دهنم مشورت کردم و نوید رو صدا کردیم ! اونم که از چشماش خواب می چکید ٬ اومد سروقتم ٬ یه خورده که وایساد و فهمید چه اتفاقی افتاده ٬ یه داد ِ اساسی زد و گفت : غول ! تو چرا اینجوری شدی؟ ... خلاصه بعد از اینکه جریان رو فهمید شروع کرد به زور دادن که نجاتم بده ٬ ولی چشمتون روز بد نبینه ٬ یه دفعه پاش در رفت و با اون هیکل ِ طویلش پرت شد روم ٬ تا خواستم درد افتادنش رو احساس کنم بیدارشدم ٬ عرق از همه جام می چکید ٬ یه نگاه به نوید کردم و تو دلم یه فحش جانانه بهش دادم ! صبح که بیدار شدیم ٬ زدم رو شونش ُ گفتم : دمت گرم رفیق ! تو خوابم بدرد ِ آدم نمی خوری ! اونم خندید و رفت ! اینم از صمیمی ترین کس ما !
یا حق
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:51 توسط نوید ایزدیار
|
