تبليغاتX
من و دوست غولـم

فیلمنامه ی رنگ های خاطره رو ۴ سال پیش نوشتم ، البته شکل و شمایلش با الان خیلی متفاوت بود. بعد از ۴ سال بازنویسیش کردم و به شکلی در اومد که الان هست . تا الان سه نفر قصد کردن که بسازنش ، ولی به خاطر کمبود بودجه موفق نشدن ! هرگونه استفاده از این فیلمنامه بدون اجازه قبلی از خودم کاملا ممنوعه!

رنگ های خاطره

 

لطفا فیلمنامه رو بخونید و نظرتونو بهم بگید

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:24 توسط نوید ایزدیار |


چهره به چهره / چهره در چهره ی کلیشه ها !

نویسنده و کارگردان: علی ژکان

بازیگران : جمشید هاشم پور ، کاوه کاویان، علی عمرانی ، مصطفی طاری و ...

متاسفانه به خاطر ترافیک سنگین چهارراه ولیعصر وکمی اشتباه در  زمان سنجی خودم ، امروز با 10 دقیقه تاخیر وارد سینما فردوسی شدم ( هرچند در آخر فیلم چندان هم از این تاخیر ناراحت نبودم ) چهره به چهره الگوی ِ روایتی کهنی داشت. قتلی با صحنه سازی خودکشی اتفاق می افتد و پلیس آگاهی با شک و تردید نسبت به خودکشی و در نظر گرفتن احتمال وقوع قتل ، پرونده  را بررسی می کند . طبق معمول هم مثل بیشتر فیلم های این ژانر ، پلیس اصلی ( همان جناب سرهنگ کارهای پلیسی ایران!) که اینبار نقش آن را جمشید هاشم پور ( که بازهم با سری تراشیده در فیلمی حاضر می شد) بازی می کرد در حین ورود به دوران بازنشستگی درگیر این پرونده می شود. کاش علی ژکان ( نویسنده و کارگردان فیلم) چندین بار فیلم هفت ، شاهکار دیوید فینچر را می دید تا دلیل انتخاب هوشمندانه ی دوران بازنشتگی  برای مورگان فریمن را می فهمید. چهره به چهره فیلمی است وام گرفته از کلیشه ها ، الگوهای  کلیشه ای ، دیالو گهای کلیشه ای ، شخصیت های کلیشه ای و گاه مضحک و فضا سازی احمقانه ، نه تنها یاد آور سریال های پلیسی مرغوب (مثل ناوارو) بلکه یادآور سریال هایی بلاهت بار  از جنس کارهای امیر قویدل و امثالهم است . بازی های فیلم کاملا یکدست است و همگی بازیگران بدترین بازیهای  کارنامه شان را ارائه می دهند . از جمشید هاشم پور که گه گاه به جای از صدایی شبیه به خسرو خسرو شاهی استفاده می کند گرفته تا کاوه کاویان که هیچوقت دلیل بازیگری اش را درک نکرده و نخواهم کرد ، هرچند که وی از بخت ِ بد ِ دنیای نقد نویسی دستی هم در نقد داشته و تا به حال چند ستون از مجله ی فیلم را به گند کشیده است!! چهره به چهره فیلمی است که نه تنها در روایت داستانش لنگ می زند بلکه کار هیچ کدام از عواملش ، از تدوین و تصویر برداری گرفته تا طراحی صحنه آن نکته ی دندان گیری نداشته و چنگی به دل نمی زند. چهره به چهره بی شک سنگ قبری زشت و کریح المنظر بر خلاقیت فیلمسازی است  که سال ها پیش مادیان را ساخت و دست در دست بازیگر بزرگش ( سوسن تسلیمی ) بخشی از خاطرات شیرین سینما روهای دهه ی 60 را رقم زد.


بیست / بازیگران خوشنام ، فیلم بد نام!

نویسنده : عبدالرضا کاهانی  / بازنویسی فیلمنامه : حسین مهکام – کارگردان : عبدالرضا کاهانی

بازیگران : پرویز پرستویی، مهتاب کرامتی ، علیرضا خمسه ، حبیب رضایی، فرشته صدر عرفایی و...

از همان روزهای ابتدایی شروع ساخت 20 ، وجود بازیگرهایی چون پرویز پرستویی ، حبیب رضایی، مهتاب کرامتی و.. نگاه هارا به سمت فیلم جدید عبدالرضا کاهانی خیره کرد. سال گذشته در روزهای جشنواره ی بیست و ششم بود که فیلم آدم ( فیلم قبلی کاهانی ) را دیدم . دلیل ترغیب کننده برای دیدن فیلم خلاصه داستان آن بود. ( روستایی که در آن کسی نمی میرد !) بدون شک نکته ای است که هر سینمادوست ایرانی  ِ خسته از کلیشه را برای دیدن فیلم جذب می کند . اما آدم از همان ابتدای شروع  با ظاهر خسته کننده و گنگش روی پرده ظاهر شد و در ادامه کاری کرد که تمام همنامان فیلم یعنی آدم های تماشاگر خسته و عصبانی سالن سینما را ترک کنند. اما حضور بازیگری چون پرستویی که به راحتی بازی در هر فیلمی را قبول نمی کند ، حکایت دیگری از فیلم 20 داشت . در خلاصه داستان 20 آمده بود:  کارگران یک تالار پذیرایی که در فاصله ی 20 روز مانده به تعطیلی تالار قرار دارند. همین خلاصه ی یک خطی کافی بود تا حتی تماشاگران فیلم سابق کاهانی ( آدم) خاطرات تلخ فیلم قبلی را فراموش کرده و به انتظار دیدن درامی پر کشش و جذاب بنشینند. اما نکته ی جالب و البته آزار دهنده در فیلم  کش داده شدن همان خلاصه ی یک خطی به مدت 100 دقیقه بود که هر تماشاگر با صبر و حوصله ای را از رمق می انداخت! فیلم با گریه مدیر تالار (پرویز پرستویی) آغاز شد ، دکتردر نمایی بیرون از قاب به او گوشزد می کند که برقراری بیشتر مراسم ختم در تالار پذیرایی حال او رابدتر خواهد کرد وحتی شاید جان او را هم به خطر بیندازد. مدیر تالار مجبور می شود تالار  را که بیشتر از مراسم عروسی در آن مجلس ختم برگزار می شود را تا 20 روز آینده  تعطیل کند. تمام این اتفاقات تا دقیقه 20 می افتد و ما از اینجا تا پایان فیلم به زور ِ انتظار برای شنیدن یا دیدن اتفاقی جدید ، صندلی های سفت سینما فردوسی را تحمل می کنیم !!  جدا از ساختار احمقانه ، کش دار و کسالت آور فیلمنامه ، منطق های وجودی فیلمنامه از دیگر نکات زجر آور آن بود. میثم و مرتضی ( اگه اسمش رو درست حفظ کرده باشم!) دو کارگر آس و پاس تالار هیچ جایی برای زندگی کردن نداشته و شب ها رادر اتوبوس یا در پشت وانت سر می کنند ( این آدم ها محصول زیر بته اند ؟...فرق زندگی آنها با معتادین کارتن خواب در کجاست ؟!!.... ) فیروزه ( که مهتاب کرامتی با گریمی عجیب و غریب ایفاگر آن است) دیگر شخصیت فیلم است که همراه با دختر کم سن و سالش جزء کارگران تالار استو جالب ایسنجاست که فیروزه با چهره ای به عمد زشت شده ، در جایی از فیلم  ، بدون هیچ پیش زمینه ای نظر مدیر مجرد تالار را جلب می کند. و از همه عجیب تر قصه ی آشپز و همسرش است که شب ها را در تالار می گذرانند و حتی در جایی مرد آشپز دلیل بچه دار نشدنش را ( بعد از 20 سال زندگی مشترک) کار کردن در تالار می داند!!! در این وسط هم شخصیتی نوازنده ی آکاردئون حضور دارد که از سر بیکاری!! در جایی اعلام می کند پسر پرستویی ( مدیر تالار) است و در آخر که قصد گفتن نسبتش با پرستویی را به خود او می کند ، با پرستویی ِ مرده مواجه می شود. وجود این شخصیت در فیلم ودلیل رفتار ِ احمقانه و لوسش انقدر غیر منطقی هست که  فقط می توان با دهان باز شده از تعجب به او نگاه کرد و هیچ نگفت! ... شاید تنها نکته ی مثبت فیلم بازی های خوب بازیگرانش باشد که اگر غیر از این می بود عجیب تر از حتی دلیل آنها برای حضور در این فیلم بود. ای کاش کاهانی به غیراز فکر کردن به جذابیت خلاصه داستان های یک خطی اش ، کمی هم به جذابیت فیلم های 90 دقیقه ای اش بها می داد ، که اگر اینگونه بود ، این نوشته هم  رنگ و بوی دیگر داشت...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:20 توسط نوید ایزدیار |

 

بخش فیلم های ایرانی بیست و هفتمین جشنواره ی فیلم فجر از امروز (چهارشنبه / ۱۶ بهمن )شروع شد. تصمیم دارم هر روز در مورد فیلم هایی که اون روز دیدم یه نیمچه نقد بنویسم ، البته نقد که چه عرض کنم چرت و پرت های ذهنیم رو می نویسم! خدا کنه برسم!! 


صداها / وای به روزی که بگندد نمک !

نویسنده فیلمنامه : سعید عقیقی – کارگردان : فرزاد موتمن

بازیگران : آتیلا پسیانی . رویا نونهالی . پگاه آهنگرانی . طناز طباطبایی و با حضور رضا کیانیان

مقدمه :یادم میاد وقتی تو جشنواره ی سال پیش فیلم مزخرف جعبه ی موسیقی رو دیدم به این قضیه ایمان آوردم که فرزاد موتمن ( همونطور که خودش همیشه می گه!!) فقط یه تکنسین سینماست و همین! جعبه ی موسیقی که سر و شکلش به فیلم های ژانر احمقانه ی این سالها یعنی معناگرا می خورد ، بزرگترین نشانه ی سقوط فیلمسازی بود که در قدم دوم فیلمسازی، شاهکاری مثل شبهای روشن رو ساخته بود ، البته فکر کردن به قضیه تکنسین بودن ( ونه هنرمند!) موتمن ، ذهن آدم رو به این سمت می برد که تمام امتیازات شبهای روشن متعلق به یک نفر  ِ و اون یک نفر کسی نیست به جز فیلمنامه نویس کم کار یعنی سعید عقیقی ! یادم میاد در همون زمان ها یا یه خورده بعدتر بود که روزنامه ها و سایت های سینمایی خبر از ساخته شدن فیلم جدید فرزاد موتمن با فیلمنامه ای از سعید عقیقی رو می دادند. بدون شک بهترین یا یکی از بهترین خبرهایی که در طول یک سال گذشته شنیده یا خوندم خبر این همکاری ِ دوباره بود. اما خبرهای بعدی درمورد فیلم بهتر از اولی بود، آتیلا پسیانی ، رضا کیانیان ، رویا نونهالی و... بازیگران نقش های اصلی بودند و  خط داستانی خبر از یک فیلمنامه ی غیرخطی می داد که فیلمنامه ی فیلم اول فرزاد موتمن، هفت پرده ( نویسنده : سعید عقیقی) ، مهارت عقیقی  رو در نوشتن  این فرم از فیلمنامه ها نشان داده بود. یک سال گذشت و بدون هیچ گونه حاشیه ای ، صداها ساخته شد . با خواندن لیست فیلم های بخش مسابقه و دیدن فیلم صداها در یکی از ردیف ها ، آرام و قرار ازمن خداحافظی کرد! و مثل دفعه های قبل که دچار این حس و حال شده بودم ، فهمیدم که راهی برای آرامش نیست به جز دیدن و شنیدن صداها!! امسال هم مثل جشنواره های قبلی ، دو سه روز قبل از شروع جشنواره به خانه ی سینما رفتم و سهمیه بلیت امسالم رو گرفتم! (هرچند که خیلی ام مال من نیست!) متاسفانه بلیت های امسال ِبنده ، مربوط به سینما فردوسی ، سینمای قدیمی میدان فردوسی  میشه ، که متاسفانه کیفیت زیر صفر ( با ارفاق صفر!) ی رو داره! هرچند که گروه های دیگه از لحاظ داشتن فیلم های خوب یه سر و گردن بالاتر از گروه بلیت های من (گروه c) بودند اما قرار داشتن نام صداها در لیست فیلم های گروه c مرحمی بود که زخم نداشتن بلیت ِ فیلم های استاد بیضایی ، پرویز شهبازی و حمید نعمت الله رو کمرنگ می کرد. بالاخره بعد از یک انتظار یک ساله چرخ ِ بخش ایران ِ بیست و هفتمین جشنواره ی بین المللی فیلم فجر از امروز شروع به گردش کرد. بعد از یه گردش طولانی مدت!در محوطه ی تئاتر شهر  ، نزدیکی های ساعت 3  همراه با دوستم فراز ( که بلیت هاش هم سانس با منه!) به سینما فردوسی رسیدیم . نگاه به جدول و دیدن لیست فیلم های امروز ِ سینما فردوسی اولین ضربه ی خوشحال کننده رو به مغز هر جفتمون کوبید! فیلم صداها که طبق شواهد! (والبته به نظر دو نفر شبهای روشن دوست! ) بهترین فیلم گروه ما (c) بود ، در همین روز اول اکران می شد و  خوشبختانه دیدن اون دیگه نیازی به انتظار روزهای آینده رو نداشت . واما بعد از این مقدمه ی طولانی بهتر ِ که به خود فیلم برسیم!!

نقد : فیلم با تیتراژی عجیب و غریب و غیر قابل انتظار آغاز شد. صدای میکائیل شهرستانی (که خود او عهده دار یکی از شخصیت های فیلم هم بود) تمام نوشته های تیتراژ ، که روی یک پس زمینه ی نرم افزاری شکل می گرفت را برای تماشاگران روایت می کرد. ( صدا : فیلمنامه ی این فیلم توسط سعید عقیقی نوشته شده و کارگردانی این کار رو فرزاد موتمن به عهده داره ...) یا جمله هایی شبیه به این آخرین جملات شهرستانی روی تیتراژ فیلم بود. فیلم با شروعی غافلگیر کننده همه را میخکوب کرد. رویا نونهالی بادست و بال ! خونی اش در مقابل دوربین روی دست ِ لرزان ِ فیلم قدم می زد و از سمتی که ما نمی دیدیم صدای لرزان و کتک خورده ی مردی ( آتیلا پسیانی ) به گوش می رسید. مرد التماس می کرد تا رویا ( اسم شخصیت رویا نونهالی در فیلم) اورا به بیمارستان برساند اما رویای عصبانی به او اهمیتی نداده و به جای آن مرد را به باد کتک می گرفت !! بعد از یک فید طولانی داستان به طبقه ی دیگری از ساختمان رفت ، جایی که میکائیل شهرستانی با همسرش ( البته همسر سابقش!) مشغول جروبحث بود. صدای داد و قال واحد دیگر ساختمان ( همان واحدی که در بخش قبلی دیدیم)  در میانه های این بخش به گوش زن و شوهر شاکی از هم رسید. در اینجا بود که فیلمنامه مشخص کرد که قصد کلیشه زدایی ندارد و مثل دیگر فیلمنامه های اپیزودیک ، اپیزودهایش را کنار هم پیش برده  و  دراین میان نقطه های اتصالی بین اپیزودها برقرار می کند. اپیزود سوم که آن هم بعد از فیدی طولانی شروع شد  قصه ی دو دوست ( پگاه آهنگرانی و طناز طباطبایی ) بود که از صحنه ی غش کردن یکی از آنها در دست شویی ( شایدبه خاطر مصرف زیاد مواد مخدر!) آغاز شد . این اپیزودهم با دیالوگهای کلیشه ای گذشت تا در آخر آن ، دو دختر فیلم متوجه صدای داد و قال از طبقه ی پائین شوند . یکی ازآنها که اتفاقا دستی در عالم فضولی داشت! با 110 تماس گرفته و برای این سر و صدای عجیب و غریب آنها را به آپارتمانشان دعوت کرد!! بخش بعدی داستان ، ورودی دوباره به اپیزود اول بود. دراینجا بود که نویسنده وجه تمایزش با دیگر کارهای اپیزودیک را اعلام کرد!! فیلمنامه نه تنها ساختاری اپیزودیک داشت بلکه روایت اپیزودها به شکلی وارونه از آخر به اول شکل می گرفت! تا جایی که حافظه ی صد در صد ناقص من  یاری می کند! اولین فیلمی که با روایت آخر به اول دیدم فیلم  مِمِنتو  بود که آنقدر طریقه ی روایتش به شخصیت و فضای داستان آن نزدیک بود که انگار هیچ راهی برای روایت کلاسیک آن  پیدا نمی شد. دومین فیلم و فکر می کنم آخرین! فیلمی که با این شیوه از روایت دیدم ، فیلم عاصی و سر سام آور گاسپار نوئه یعنی غیر قابل بازگشت بود که البته استفاده از روایت وارونه در این فیلم  هم ، کاملا در خدمت داستان و جذاب از کار درآمده بود. اما نکته ای که امروز بیشتر از صد بار به ذهنم اِلارم!! می داد دلیل انتخاب این  مدل روایتی از سوی سعید عقیقی بود . نه لزوم داستانی و نه شخصیت های فیلمنامه چنین روایتی را طلب می کردند و نه حتی این مدل حرکتی در خدمت غافل گیری تماشاگر قرار می گرفت .( آیا بهم ریختن ساختار روایی بدون هیچ دلیل و منطقی نشانه ی خلاقیت برای یه فیلمنامه است ؟ من که فکر نمی کنم !)

یکی از جذابیت های استفاده از فرم اپیزودیک  و همچنین شکست زمان در فیلمنامه که در اکثر کارهای اپیزودیک از آن استفاده می شود.  جدا از ارضاء مخاطب ِخسته امروزی از فیلمنامه ی کلاسیک ، مجالی است که فیلمنامه نویس با استفاده از شیوه ی اطلاعات دهی ِ بهم ریخته یا قطره به قطره به تماشاگر ، حس تعلیق را در فیلم بوجود آورده و تماشاگرش را تا انتهای فیلم روی صندلی های سینما نگه دارد . یک نگاه به شاهکار  ِ آلخاندرو گونزالس ایناریتو یعنی 21 گرم شاهد بر این گفته است .پیدا کردن نخ تسبیح نامرئی ما بین شان پن ، بنیسیو دل تورو و نائومی واتس در آن فیلم ، تماشاگر را قدم به قدم به دنبال خود کشیده و با کدهای ظریف کاری شده اش طوری او را متوجه این رابطه و در ادامه تعلیق های دیگر داستان می کند که تماشاگر راضی از شعور بالای خود و هوش سرشار نویسنده ، سالن سینما را با رضایت و غرق در فکر شخصیت ها و داستان ترک می کند. اما در این جا چطور ؟ آیا تماشاگر بعداز با خبر شدن از قتل صورت گرفته که قاتلش و کمی جلوتر مقتولش آشکار شده یا بعد از با خبر شدن از مدل روایتی فیلم ، چیزی برای کشف کردن دارد؟ اگر از دقیقه 25 تا آخر فیلم حذف شود چقدر در فهم داستان تاثیر گذار است ؟ آیا واقعا برای من ِ تماشاگر مهم است که رویا  مقتولش را با چاقو کشته یا پیچ گوشتی !؟ فرض می کنیم برای روایت ِ داستان لباسی برای پادشاه  از روایت آخر به اول استفاده کنیم ، پادشاه ِ مغرور با لباس های فرضی و در واقع با بدنی لخت به میانه مردم می رود، لختی پادشاه را پسر بچه ای به گوش او فریاد می زند و پادشاه متوجه می شود که سرش کلاه رفته و لخت است . حالا نوبت آن است که به خاطر شیوه ی روایت به عقب برگردیم ، این بازگشت به عقب چقدر جذاب است ؟ آیا برای خواننده ی داستان چیزی جزاطلاعاتی در مورد خلق و خوی پادشاه یا خلق و خوی خیاطان قلابی لباس دارد؟ آیا برای رسیدن به اول داستان تعلیقی در دل خواننده شکل می گیرد؟ حالا فرض کنیم این داستان را همانطور بخوانیم که امروز هست ، همانطور که همه مان در کودکی و حتی در بزرگسالی!هنگام خواندن این داستان تجربه کرده ایم ، در تک تک لحظات آن ، دلهره و عطش فهمیدن عاقبت پادشاه از درون ، ما را قلقلک می دهد و انتظار  ِرسیدن به لحظه های جذاب پایانی اجازه ی هرکاری ،حتی گهگاه نفس کشیدن!!  را از ما می گیرد. و این یعنی معجزه ی جذابیت داستان ! اصول داستانگویی همیشه به ما گوشزد می کند که روایت داستان را چه از ابتدا به انتها ، چه از انتها به ابتدا تعریف کنیم ، همواره باید خواننده را دچار عطش خواندن هر صفحه از داستان و در واقع تشنه ی اتفاقی کنیم که بعد از اتفاق اکنون خواهد افتاد.  اما متاسفانه فیلمنامه های غیر خطی، برای خیلی از فیلمنامه نویسان ما حکم لباس زیبایی را دارد که برای جشن های خاص به تن می کنند ، غافل از اینکه سهل انگاری ، این لباس را به سرنوشتی دچار می کند که لباس پادشاه دچارش شد و افسوس که سعید عقیقی با فیلمنامه ی هفت پرده اش این لباس رابه تن کرده و نه تنها به سرنوشت پادشاه دچار نشده بلکه به وسیله ی آن به تمام مردم شهر فخر فروشی کرده است ! چطور می شود که نویسنده ای چون او ، نه تنها نمی تواند داستانش را به درستی روایت کند  ، بلکه حتی شخصیت هایش نیز بدون هدف و بی اثر رها می شوند. کسی که شخصیتی مثل استاد جوان  را خلق کرد تا مهدی احمدی  با فرو رفتن در جلد آن بهترین نقش آفرینی عمرش را بکند ،چطور می شود شخصیتی به بی اهمیتی شخصیت میکائیل شهرستانی در فیلم صداها را خلق کند؟.... شاید اگر  خالق شبهای روشن ذره ای از استعداد و شعور پیوند خورده اش به آن فیلم را به این فیلم پیوند می زد ، اوضاع صداها انقدر بیمارگونه نبود!...

والبته در آخر لازم به ذکر است که در میان دقایق دلگیر نمایش فیلم ، اندک نکته های خوبی هم به چشم می خورد . دکوپاژ و میزانسن های موتمن ، در بعضی از لحظات دهن دره های وقت و بی وقت را جمع می کرد!  همچنین بازی ِخوب آتیلا پسیانی و مخصوصا رضا کیانیان که کم اما به شدت موثر کارکرد ، یادآوری می کرد که در حال دیدن فیلم صداها هستیم ، فیلمی که وجودش در ردیف امروز  ِ جدول اولین و آخرین ضربه ی خوشحال کننده ی چهارشنبه مان بود!


حیران /  آخرین یادگاری خسرو

نویسنده ی فیلمنامه : نغمه ثمینی / شالیزه عارف پور  –  کارگردان : شالیزه عارف پور

بازیگران: خسرو شکیبایی ، باران کوثری ، مهرداد صدیقیان ، فرهاد اصلانی و...

...بعد از گیجی و افسردگی ناشی از دیدن فیلم نا امید کننده ی صداها ، سرپائین و عصبی و حسرت به دل به سمت سینما سپیده رفتیم . قصد،خرید برنامه ی جشنواره برای یکی از دوستان بود ( در سینما فردوسی اثری از برنامه های جشنواره یافت نمی شود! لطفا سوال نفرمائید!) بعد از خرید برنامه از گیشه و هنگام برگشت به سمت پاتوق همیشگی ، تئاتر شهر  ! با مردی بلیت به دست برخورد کردیم که  با قیافه ی تقریبا آشفته مشغول قدم زدن و انتظار کشیدن بود . مرد بیچاره وقتی ما رو دید پیشنهاد فروش بلیت ها رو مطرح کرد ( البته به قیمت خود بلیت ها! ) که ماهم به خاطر پاک بودن تقریبی جیبمون از خریدن سر باز زدیم !مرد ِ بنده  خدا که دیگه از انتظار برای دوستانش و فروش بلیت خسته شده بود  یه نگاه به قیاقمون انداخت و  بلیت ها را به عنوان هدیه به ما اهدا کرد (هنوزم انسانیت زنده است ، باور کن!!) بلیت ها مربوط به فیلم حیران اولین ساخته ی شالیزه عارف پور ، و آخرین حضور خسرو شکیبایی در آخرین فیلم زندگی اش بود. وقتی روی صندلی های نه چندان زهوار در رفته ی سینما سپیده جا خوش می کردیم چنددقیقه ای از تیتراژ آغازین گذشته بود . اولین تصویری که در همون لحظه چشمامون رو خیره کرد تصویر  خسرو شکیبایی فقید بود که با کمر ِ خمیده داشت به زمین بیل می زد. با اون که تو این فیلم مثل خیلی از فیلم هایی که این اواخر بازی کرد به وسیله ی گریم سن و سالی بیشتر از سن و سال واقعی اش پیدا کرده بود اما طراوت و انرژی در صورت و  مخصوصا چشمهاش موج می زد . افسوس و صد افسوس  ... واما قصه ی فیلم ، نه خیلی کلیشه ای اما آشنا بود ،قصه ی عشق حیران  کارگر افغانی ، به ماهی دختری از روستایی در شمال! کشمکش بیرونی این دو عاشق پیشه از درگیری با پدر ( که طبق کلیشه ها مخالف این ازدواج بود ، این بار قضیه پولی نبود ، پسر افغانی بود!) آغاز و با کشمکش ماهی با پلیس مرز برای رفتن به افغانستان و پیدا کردن شوهرش حیران به پایان رسید . نکته ی بیش از حد آزار دهنده ی فیلم ، عشق و در واقع بچه بازی های عاشقانه ی این دوتا کبوتر عاشق!! فیلم بود که البته با توجه به شرایط تربیتی و ریشه ای شخصیت ها کاملا قابل قبول بود ، هرچند قرار نیست که تمام رفتارهای قابل قبول ، دلنشین هم باشند! حیران فیلمی بود کاملا معمولی ، با بازی ها معمولی ( والبته بد ِ مهرداد صدیقیان) کارگردانی معمولی ، فیلمنامه ی معمولی و... که به واسطه ی تهیه کننده ی خوش نامش ، بازیگران خوش نام داشت و البته بعید  می دونم که این خوش نامی ها ، دلیل موفقیت فیلم تو گیشه یا جشنواره ها باشه ! تنها نکته ی ترغیب کننده ی فیلم ، نگاه کردن به  آخرین حضور خسرو شکیبایی بزرگ ِ که تصویرش در این فیلم ، برای آخرین بار روی نگاتیو 35 میلیمتری ثبت شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 4:37 توسط نوید ایزدیار |

طبق معمول هر سال که از بیننده های ثابت فیلم های جشنواره فجر بودم ، امسال نیز به دیدار آثار جدید فیلمسازان رفتم ، اما فرق بزرگی که جشنواره ی امسال  با سال های قبل برای من داشت ، این بود که بلیت ها رو به صورت پیش فروش تهیه نکردم  و دلیل این امر هم شرایط عجیب جشنواره ی عجیب امسال بود ، بخش مسابقه سینمای ایران در این جشنواره محدود به شش روز شده بود و به همین ترتیب گروه بندی ِ فیلم ها هم بر خلاف همیشه که دو گروه بود ،تبدیل به چهار گروه شده بود که به زحمت در هر گروه یک یا دو فیلم خوب پیدا می شد . متاسفانه در جشنواره ی امسال به لطف وزارت ارشاد در همان ابتدا چند فیلم مهم از جمله فیلم های فیلمسازانی مثل سامان مقدم ، سامان سالور ، پریسا بخت آور ، منیژه حکمت و... به خاطر مسائل ممیزی کنار گذاشته شد و حتما با خبرید که فیلم خاک آشنا ساخته ی بهمن فرمان آرا هم بعد ها به همین دلیل ( به در خواست کارگردان) از جشنواره کنار گذاشته شد ، اما از همه این حرف ها که بگذریم ، من در این جشنواره چندین فیلم دیدم که به تفکیک در موردشان صحبت می کنم :

در میان ابرها / وقتی فیلمی روی هواست

تنها دلیلم برای دیدن این فیلم ، حضور دوست عزیزم نوید محمد زاده در این فیلم بود ، اما متاسفانه جز بازی خوب او و دو سه نفر دیگر ، نکته ی دیگری در این فیلم وجود نداشت ، و به نوعی افتضاح بود !!

به همین سادگی / طرحی ساده ، پرداختی عمیق

به نظرم میرکریمی با این فیلم ثابت کرد ، در عین اینکه فیلمسازی را به خوبی می شناسد ، از تجربه کردن هم ابایی ندارد ، بازی هنگامه قاضیانی ، فیلمبرداری آلادپوش و فیلمنامه ی تجربی میر کریمی و راستین در این فیلم فراموش نشدنی است . 

دیوار /  ساخت تلویزیونی ، جذابیت بازیگری

بازی گلشیفته فراهانی مثل همیشه ، در این فیلم هم دیدنی است ، فیلمبرداری حسین جعفریان عالی است ، فیلمنامه هم هر چند کوتاه شده ، اما ساده و کم نقص است و تماشاگرش را خسته نمی کند

حس پنهان / حیف پولی که دادم !

فیلم پر بازیگری که خیلی زود به همه نشان داد فقط بازیگر دارد ، فیلمنامه کمی از افتضاح جلوتر است !بازی محمد رضا فروتن دست کمی از افتضاح ندارد و فقط تنها نکته ی خوب فیلم بازی حامد بهداد است .

 کنعان / سر و صدای الکی !

مانی حقیقی را از فیلم کارگران مشغول کارند می شناسم ، خوشحالم که برای فیلم پر سر و صدای کنعانش شلوغی ِصف رو تحمل نکردم . متاسفانه مانی حقیقی ، اعتباری که از کارگردانی کارگران.. و نوشتن مشترک فیلمنامه چهار شنبه سوری به دست آورده بود را به یک باره با این فیلم به باد فنا داد . بازی ترانه علیدوستی و افسانه بایگان در این فیلم ستودنی است .

تنها دوبار زندگی می کنیم / تنها یک بار زندگی کردم !

دو سال پیش بعد از دیدن فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین سامان سالور ( که در بخش میهمان حضور داشت ) مطمئن شدم که فیلم های بخش مسابقه ، از روی روابط و نام ها انتخاب می شوند ، نه از روی  کیفیت ! امسال نیز با دیدن فیلم تنها دوبار... کاملا به نتیجه گیری ام مطمئن شدم ، فیلمبرداری عالی ، فیلمنامه ی عالی تر ، موسیقی فوق العاده ی حسین علیزاده و کارگردانی پخته ی بهنام بهزادی )عجیب که فیلم اولش بود! ) فیلمی به شدت خوب را ساخته بود که مطمئنا اگر در بخش مسابقه بود ، سیمرغ ها را درو می کرد ، به تعبیر خودم اگر تمام فیلم های بخش مسابقه جشنواره را با هم جمع کنیم ، باز هم به پای این فیلم تجربی و زیبا نمی رسند.

آواز گنجشک ها / خسته نباشید آقای ناجی

مطمئنا بزرگترین امتیاز این فیلم خوب در بازی رضا ناجی است ، متاسفم به حقش، که دریافت سیمرغ بلورین بود نرسید . فیلمنامه و کارگردانی مجیدی و موسیقی استاد علیزاده در این فیلم ستودنی است.

شب / وای از دست صدر عاملی !

این فیلم که به قول برخی ، یک فیلم تبلیغاتی برای زیارت است ، جز خراب کردن نام صدر عاملی کار دیگری نمی کند ، فیلمنامه ی معمولی ، کارگردانی بد و فیلمبرداری بدتر ، از بدی های ! این فیلم بود و بازی خوب خسرو شکیبایی و امین حیایی از نکات مثبت این فیلم !

محیا / ولمون کن اکبر !

محیا ساخته ی اکبر خاجویی رو خیلی اتفاقی و ناخواسته دیدم ! توقع دیدن یک فیلم خوب رو نداشتم و ندیدم ! صحبت کردن از عشق اون هم به شکل هندیش ! واقعا در طاقت این زمونه نیست ! کاش خاجویی به ساختن سریال هایی مثل پدر سالار بسنده می کرد و به دوری ِشانزده سالش از سینما پایان نمی داد!

جعبه موسیقی / یادت بخیر شب های روشن !

این فیلم را فقط به خاطر فیلم دوم فرزاد موتمن یعنی شب های روشن دیدم ! باورم نمی شد کسی که با شعور بالایش به فیلمنامه سعید عقیقی آن طور جان داده بود ، حالا چطور حاضر به ساخت چنین فیلمنامه مزخرفی شده بود! از این فیلم فقط یک دیالوگ می گویم و بس : پسر اول ( به خدا اسمش یادم نیست) : آقا (امام زمان ) کی میاد ؟ . .. پسر جوراب فروش ( اسم اینم یادم نیست ) : هر وقت لایقش باشیم !!!

خواب زمستانی / چه خوابی کردم !

از آنجا که من علاقه ی شدیدی به سینما و همچنین فیلم دیدن دارم ، هیچ وقت در سالن سینما نمی خوابم و عادت ترک سالن در نیمه فیلم را  هم ندارم ( حتی سر بدترین فیلم ها !) اما از عجیب ترین اتفاقات بود که بعد از گذشت ده دقیقه از این فیلم به خواب رفتم و نیم ساعت بعد به لطف فریاد یکی از شخصیت ها  از خواب پریدم ! جالب اینجا بود که بعد از گذشت نیم ساعت هیچ اتفاق جدیدی در فیلم نیفتاده بود ، اینگونه بود که بعد از گذشت نیم ساعت دیگر سنت شکنی ِ دیگری کردم و سالن رو ترک کردم !! باید آفرین گفت به سیامک شایقی ( کارگردان فیلم ) که در انتخاب اسم فیلم انقدر عالی عمل کرده بود !!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:18 توسط نوید ایزدیار |