تبليغاتX
من و دوست غولـم
  من و دوست غولـم
 

 

پيوند ها

آمورشگاه سینمایی هفت هنر

نازی

کاغذهای خط خطی (اولین وبلاگم)

گاهی فریادآخرین راهه (نمایشنامه)

360

درخت زیبای من

ایده

کافه نادری

آب انار

سعید اولادی

امیر قنبری

میثم نوروزی

شل سیلور استاین

میچ (ابریشم)

دنیرو و سها

شوخی (بیتا)

خواب سفید (گروهی)

داتام

می خوام برگردم به کودکی

آهسته وحشی می شوم!

وبلاگ طرفداران متین

چترها رابایدبست...

تارا

تاابدبارانی (شیوا)

KillerfixeR

سکوت... (نازنین)

مکتوبات

سلطان بانو و مرید دیوانه

به کجا چنین شتابان

دفتر خط خطی ستاره

دختر آفتاب

خورشید دل ها

ماه خاموش

آتنا

mylove-yourlove

 

پيوند هاي روزانه

اینک

فلسفه

فلسفه ی ذهن

دوران

ابراهیم رها

فرشاد رمضانی

صادق هدایت

گروه کیوسک

وبلاگ خلیل جوادی

سید ابراهیم نبوی

عبدی بهروان فر

مرکز هنرهای نمایشی

آوای آزاد

ناصح کامگاری

سینمای ما

محمد یعقوبی

هیشکی

عاشقانه

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

من و دوست غولم

مرثیه برای سعیده / یادداشتی از غول

 

چند وقتی بود که می دیدمش . او دوست توبا بود و توبا دوست من ! در اولین نگاه دستمال بسته به سر که تمام تارهای مویش را در خود فرو برده بود و ابروهای پرپشتش جلب نظر می کرد. روزهای سرد زمستان بود اما ما با دل های گرم در حیاط دانشگاه بازی می کردیم . لبهای سعیده همیشه خندان بود اما چیزی در نگاهش نشان از دردی عمیق داشت . توبا یار غار او بود و همراه همیشگی اش در سفرهای کوچک و بزرگ . بعضی اوقات رابطه ی آن دو مایه حسادتم بود و بو جود آورنده آرزویی برای داشتن  رفیق و یاری صمیمی مثل توبا! روزی از روزهای آخرسال توبا چمباتمه زده در گوشه ای از پله های منتهی به زیر زمین در خود فرورفته بود . این پله ها پاتوق سیگار کشیدن ما دو نفر بود و در ابتدا پنداشتم که این بار هم نشستن در پله ها بهانه ای است برای کشیدن سیگار ! اما چشم های از اشک خیس شده ی توبا حکایت از چیز دیگر داشت . توبا چیزی گفت که تنم را لرزاند . سعیده سرطان داشت. آن روز تمامی پزشک های این شهر بزرگ او را جواب کرده بودند و به نوعی دستور به آمادگی اش برای مرگ دادند. تازه دلیل همیشه با سعیده بودن توبا را فهمیدم و دلیل آن دستمال سر ! شیمی درمانی تک تک تارهای موی سر را از جادر آورده و سعیده را تماما تاس کرده بود . سعیده دختری که از زیبایی چیزی کم نداشت موهایش را از دست داده بود و روزها را با پوشاندن سر بی مویش می گذراند.  چقدر دردناک است دختر بودن و مو نداشتن ! روزها گذشت و عید نوروز از راه رسید . روزهای کسالت بار عید گذشت و دوباره وقت بازگشایی دانشگاه رسید . مدت ها بود که سعیده به دانشگاه نمی آمد توبا هم خبری از او نمی داد . من هم جرئت پرسیدن حالی از او نداشتم  . تحمل شنیدن خبرهای سخت در من اندک است . هر چند که غولم و از حیث اندام طویل ! دو روز پیش بود که طبق معمول ِ کلاس های هشت و نیم صبح ٬ خواب مانده و کمی دیرتر به دانشگاه رسیدم . در پشت در های بسته به دنبال کلاس شخصیت شناسی گشتم . کلاس را پیدا کردم اما قبل از شوق پیدا کردن آن ٬ چیزی نظرم را جلب کردن که تا ساعت ها باورش نمی کردم . توبا چیزی شده بود که هیچوقت نبود. ابروهاو موهایش را تراشیده بود و چهره اش طوری شده بود که تا پایان کلاس همه ی بچه ها نگران او بودند که نکند بیماری خطرناکی گریبانش را گرفته باشد. بعد از پایان کلاس ٬زودتر خارج شدم تا از آبخوری انتهای سالن تشنگی ام را برطرف کنم . توبا به سمت من آمد. نگاهش کردم.  عینک سیاه و بزرگی به چشم زده بود. پرسیدم : دلیل ناراحتی و چهره ی تیغ خورده ات چیست ؟ عینکش را برداشت ٬لبخندی تلخ تر از زهر زد و گفت : سعیده مرد!

تمام چیزی که در آن لحظه می فهمیدم دیوارهای راهرو بود که یکی پس از دیگری دور سرم می چرخید . باور نکردنی بود٬ هرچند پزشکان این شهر زودتر از موعد باورش را برای ما آسان کرده بودند. سعیده آن دختر خنده روی مهربان زیر خرمن ها خاک خوابیده و دنیا را از وجود خود بی بهره گذاشته بود. آری سعیده دوست توبا بود و توبا دوست من ! اما نه ٬ سعیده دوست من بود . دوستی که هر چند کوتاه دیدمش اما انگار که بین ما صمیمتی هزار ساله بود. لعنت بر بیماری!  لعنت بر سرطان! لعنت بر تقدیر !که رفیق صمیمی ام را برای همیشه از کنارم برد. گاهی به خدا فکر می کنم و با صدای بلند از او می پرسم که عدالتت در چیست ؟ یکی صد ساله است و هنوز درزمین ٬ یکی بیست ساله است و در جایی غیر از زمین ! سعیده دوست توبا بود و دوست من‌! دوستم بعد از مدت ها تحمل رنج از این دنیای رنج بار رخت بر بست و به دیاری دیگر شتافت. مرگ پایان رنج های او بود و آغاز دلتنگی ما !

روحش شاد . یادش گرامی / غول


ما که ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی

ما که با مرگ بی حساب شدیم

( از طرف : نوید / شاعر : محمد علی بهمنی )

 


چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 |

 
 

اندر احوالات سوزنی که می خواست میخ طویله شود !

 

سال ها پیش با یه سوزن ته گرد دوست بودم . یادم نیست اسمش چی بود ، فقط یادمه که نصف تنش سوخته بود . خودش می گفت :  دوست دخترقبلیم واسه اینکه نتونم با کسی باشم ، رو صورتم اسید پاشیده ،هرچند هیچوقت به روش نیاوردم ، ولی خوب می دونستم یه بار که می خواستن بکننش تو یه کورک چرکی (که تو قسمت تحتانی !  یه بچه قرار گرفته بوده)  آتیشش زده بودن تا ضد عفونی بشه ! به هر حال خر که نیستم ، غولم ! دوست من یه عادت خیلی بد داشت ، این که تو بیست و چهار ساعت روز ، بیست و پنج ساعت  نق می زد و دعا می کرد که یه میخ طویله شه !  هر چی می گفتم سوزن جان ( نمی دونم چرا اسمش یادم نمیاد)  دوست عزیز ! تو به این خوبی ، ماهی با این ته بسته و سر تیز ، تو که می تونی این همه چیز ُ بهم وصل کنی ، واسه چی انقدر ناشکری !  یادمه  اونم همیشه جواب می داد ، اگه من یه میخ طویله  بودم ،  دیگه هیچ چیز تیزی واسم شاخ نمی شد ! نه چاقو ، نه اره ، نه داس ! ... درسته که میخ طویله از اینا کوچیکتر ِ ، ولی قوی ِ ، ابهت داره ، مرد ِ اصلا !

تازه از طایفه هیچ سوزن دیگه ایم نیست ! یادم رفت بگم ، دوست دختر سوزن ، یه سوزن دوزندگی بود ، واسه همین دلش خیلی از این مدل سوزن  پر بود ! ( در گوشی می گم ، طرف ِ این رفیق ما ، رفیق ما رو پیچونده بود و رفته بود سراغ یکی دیگه ، من که نمی دونم کی ، ولی در و همسایه می گفتن یه میخ طویله !) 

خلاصه ، بگذریم ،  این رفیق ما با همین حال  و روز  موند و موند ،  تا اینکه دیگه یه مدت طولانی ندیدمش !

اینروزا من ونوید دنبال خونه ایم ، آخه صابخونه ی قبلیمون محترمانه داره پرتمون می کنه بیرون ، دلیلشم منم ، میگه وقتی راه می ری ، ساختمون مثل بید می لرزه ! بگذریم ، یه روز از همین روزاکه سخت دنبال خونه بودیم  رفتیم تویه خونه ی قدیمی تو یکی از بدترین جاهای شهر ، داشتیم اتاق ها رو می گشتیم که دیدم صدای گریه میاد ، خوب که دقت کردم دیدم از تو دیوار ِ ! رفتم جلوتر ، دیدم صدا از یه میخ طویلست که تا گردن تو دیوار فرو رفته گفتم مرد حسابی ، گریه می کنی !  از هیکل گندت خجالت بکش ، می دونی چند تا سوزن ، تو دنیا هست که دوست دارن مثل تو بشن  !  میخ طویله تو همون حال زار ، لبخند تلخی زد و گفت : کجایی کاری غول ، که منم یکی از همون خیلی ها بودم ! احساس کردم سرم می خاره ، شک ندارم داشتم شاخ در می آوردم ، خدایا سوزن،میخ ، اینجا ، مگه میشه ، گفتم : سوزن ، خودتی ؟ یه نیشخند بدتراز گریه تحویلم داد و بازم شروع کرد به زار زدن ! تا جایی که تونستم آرومش کردم ، وقتی آروم شد ، ازش خواستم حکایت این تغییر جسمانی عجیب و غریبش ُ واسم تعریف کنه ، اونم بدون مقدمه شروع کرد ، یه شب که خواب بوده ، یه فرشته سیاه ! میاد تو خوابشُ ازش می خواد یه آرزو بکنه ، اونم که از خدا خواسته ، آرزو می کنه که یه میخ شه ، صبح که بیدار میشه ، می بینه جای خودش روی تخت ، یه هیکل گنده افتاده  بعد کلی زحمت هیکل گندش ُ می کشه جلوی ِ آینه و می بینه که بعله ، شده یه میخ طویله ی حسابی ! اینکه این روایت چقدر با عقل و منطق جور در میاد مهم نیست !

مهم اینه که رفیق ما به خواستش رسیده بود ! خلاصه دوست  ِ ته گرد ما ، که حسابی از وضعیت جدیدش شوخ و شنگ بوده ، به خودش میاد و می بینه دارن از جای اصلیش که یه خیاطیه می برنش بیرون ، تا بیاد به خودش بجنبه ، تهش ُ می کنن تو یه دیوار ! از اون به بعد میشه جا لباسی یه خونه ی مجردی ، که چهار تا دختر خانم دانشجو توش سر می کردن ! حالا ام مثل اینکه چند ماهی بود که بی استفاده مونده بود ! بهش گفتم دیدی مرد حسابی ، دیدی ناشکری کردی ، اینم نتیجه اش ! آب دماغش ُ بالا کشید و گفت :  کدوم ناشکری تو فکر کردی من از حال و روز جدیدم ناراضی ام ، گفتم مردک طویل ! پس چته مثل شیر دستشویی فک فک گریه می کنی ، یه نگاه پر از ناراحتی بهم انداخت و هیچی نگفت ! دیدم موندنم بی فایدست ، سرم ُ انداختم ُ اومدم که بقیه جاهای اتاق رو ببینم ، روی زمین چند تا تیکه پارچه افتاده بود ، یه چرخ خیاطی قدیمی ام بود ، مشاوراملاک که یه آدم چاق خرفت بود ، گفت : مستاجرای قبلی که دانشجو بودن ، واسه در آوردن خرجشون ، کار ِ خیاطی ام می کردن

یکی از پارچه ها نظرم ُ جلب کرد ، انگار یه چیزی توش بود ، رفتم جلوتر دیدم یه سوزن دوزندگی ِ با یه سوزن ته گرد تو پارچه است ، سوزن دوزندگی ِ خیلی شبیه دوست دختر این رفیق ما بود ، هر چند همه سوزن ها شبیه همن ! همین که پارچه دستم گرفتم ، هق هق رفیقم  اوج گرفت .

دیگه هیچی نگفتم ، سرم ُ انداختم و مثل گاو اومدم بیرون ! نوید گفت : چی شدی یه دفعه ! گفتم : این خونه رو بی خیال ! خیلی بی روح ِ !  نویدم هیچی نگفت ، انگار اونم حرفای این سوزن میخ شده ی مارو می فهمید !

 

روایتی که شنیدید ، روایتی پر از ضعف های تکنیکی ، ادبی است که تنها ساخته ی ذهن نگارنده است و ارزش دیگری ندارد ، در ضمن یادمان نرود ، همان طور که همه ی ما از کودکی می دانیم  ، باید سعی کرد تا خود بود و دیگری بودن کار به شدت بدی است !!

 

بعد از تحریر: قسمت آخر ،  به خواسته ی دوست قدیمیم سوزن ته گرد میخ شده ، نوشته شده و به نوعی شرط مجوز او برای استفاده از نامش است ، او انسانی شبه فرهنگی است ! که  دوست نداشت نوشته ام بدون پیام بماند !)

 

                                         یا هو   !   غول


دوشنبه نهم مهر 1386 |

 
 

روزهای من و غول

 

من

روزها پشت سرهم میگذره ٬ خوب و بدش مهم نیست ٬فقط می گذره ٬دیدن آدمایی که بی حوصله  از کنار هم می گذرن سخته ٬دیدن راننده هایی که همه ی بحثشون سر بنزین ِ سخته ٬ دیدن سی دی آخرین فیلم های در حال اکران روی جوب خیابونا سخته ٬ دیدن ماشین های سبزی که به همه چیز ِ آدما گیر می دن سخته .... چیزهایی که دیدنشون سخته کم نیست ٬ شاید یه روزی دیدن همه چی راحت باشه ٬ از قدیم گفتن :آرزو بر جوانان عیب نیست ..

.

غول

دیشب یه خوابی دیدم ! خواب که چه عرض کنم ٬ کابوس ! خواب دیدم یه وزنه پنج تنی افتاده رو اعصابم ! اعصابم داغون شده بود ٬ داغون که چه عرض کنم ٬ لهیده شده بود ٬ با خودم گفتم چی کارکنم ٬ پام گفت بهتر ِ یه تراکتور خبر کنی ٬ تا اسم تراکتور اومد ٬ خودش یهو ظاهر شد ٬تا اومد وزنه ی پنج تنی رو برداره ٬ داد ِ پام رفت هوا ٬ آخه تراکتور لهش کرده بود ٬ گل بود به سبزه نیز آراسته شد٬ گفتم چی کار کنم ٬ دستم گفت یه میخ وردار لاستیک تراکتور رو پنچر کن ٬ شاید اینجوری پات در اومد ٬ من ِ بی اراده ام گفتم چشم ٬ آقای میخ وارد شد ٬ تا خواستم بگیرمش و بزنم تو چرخ ٬ صدای هوارکشیدن دستم بلندشد ٬ بله ٬ آقای میخ دستم رو میخ کرده بود ! حالا نه دست داشتم ٬ نه پا ٬ نه اعصاب ! دیگه چاره ای نبود ٬ با دهنم مشورت کردم و نوید رو صدا کردیم ! اونم که  از چشماش خواب می چکید ٬ اومد سروقتم ٬ یه خورده که وایساد و فهمید چه اتفاقی افتاده ٬ یه داد ِ اساسی زد و گفت : غول ! تو چرا اینجوری شدی؟ ... خلاصه بعد از اینکه جریان رو فهمید شروع کرد به زور دادن که نجاتم بده ٬ ولی چشمتون روز بد نبینه ٬ یه دفعه پاش در رفت و با اون هیکل ِ طویلش پرت شد روم ٬ تا خواستم درد افتادنش رو احساس کنم بیدارشدم ٬ عرق از همه جام می چکید ٬ یه نگاه به نوید کردم و تو دلم یه فحش جانانه بهش دادم ! صبح که بیدار شدیم ٬ زدم رو شونش ُ گفتم : دمت گرم رفیق ! تو خوابم بدرد ِ آدم نمی خوری ! اونم خندید و رفت ! اینم از صمیمی ترین کس ما !

                                                  یا حق


شنبه بیستم مرداد 1386 |

 
 

موضوعات

موسیقی های باحال

داستان هایی که می نویسم!

شعرهای دیگران و ک...شعرهای خودم!

مرگ نامه

از غول و درباره ی غول!

نمایش های خودم و دیگران!

متفرقه

اندراحوالات سینما و فیلم هایش!

درام نگاری!

 

 

مطالب اخیر

13 آبان

چهارشنبه

خانه ی سیاه

استاد

افسانه آفرینش

فیلمنامه : رنگ های خاطره

و ما دوباره در کنار هم !

آزادی - دعا -آزادی

تبلیغات

اعتراقات خیالی محمد علی ابطحی به قلم ابراهیم نبوی