تبليغاتX
من و دوست غولـم

چند وقتی بود که می دیدمش . او دوست توبا بود و توبا دوست من ! در اولین نگاه دستمال بسته به سر که تمام تارهای مویش را در خود فرو برده بود و ابروهای پرپشتش جلب نظر می کرد. روزهای سرد زمستان بود اما ما با دل های گرم در حیاط دانشگاه بازی می کردیم . لبهای سعیده همیشه خندان بود اما چیزی در نگاهش نشان از دردی عمیق داشت . توبا یار غار او بود و همراه همیشگی اش در سفرهای کوچک و بزرگ . بعضی اوقات رابطه ی آن دو مایه حسادتم بود و بو جود آورنده آرزویی برای داشتن  رفیق و یاری صمیمی مثل توبا! روزی از روزهای آخرسال توبا چمباتمه زده در گوشه ای از پله های منتهی به زیر زمین در خود فرورفته بود . این پله ها پاتوق سیگار کشیدن ما دو نفر بود و در ابتدا پنداشتم که این بار هم نشستن در پله ها بهانه ای است برای کشیدن سیگار ! اما چشم های از اشک خیس شده ی توبا حکایت از چیز دیگر داشت . توبا چیزی گفت که تنم را لرزاند . سعیده سرطان داشت. آن روز تمامی پزشک های این شهر بزرگ او را جواب کرده بودند و به نوعی دستور به آمادگی اش برای مرگ دادند. تازه دلیل همیشه با سعیده بودن توبا را فهمیدم و دلیل آن دستمال سر ! شیمی درمانی تک تک تارهای موی سر را از جادر آورده و سعیده را تماما تاس کرده بود . سعیده دختری که از زیبایی چیزی کم نداشت موهایش را از دست داده بود و روزها را با پوشاندن سر بی مویش می گذراند.  چقدر دردناک است دختر بودن و مو نداشتن ! روزها گذشت و عید نوروز از راه رسید . روزهای کسالت بار عید گذشت و دوباره وقت بازگشایی دانشگاه رسید . مدت ها بود که سعیده به دانشگاه نمی آمد توبا هم خبری از او نمی داد . من هم جرئت پرسیدن حالی از او نداشتم  . تحمل شنیدن خبرهای سخت در من اندک است . هر چند که غولم و از حیث اندام طویل ! دو روز پیش بود که طبق معمول ِ کلاس های هشت و نیم صبح ٬ خواب مانده و کمی دیرتر به دانشگاه رسیدم . در پشت در های بسته به دنبال کلاس شخصیت شناسی گشتم . کلاس را پیدا کردم اما قبل از شوق پیدا کردن آن ٬ چیزی نظرم را جلب کردن که تا ساعت ها باورش نمی کردم . توبا چیزی شده بود که هیچوقت نبود. ابروهاو موهایش را تراشیده بود و چهره اش طوری شده بود که تا پایان کلاس همه ی بچه ها نگران او بودند که نکند بیماری خطرناکی گریبانش را گرفته باشد. بعد از پایان کلاس ٬زودتر خارج شدم تا از آبخوری انتهای سالن تشنگی ام را برطرف کنم . توبا به سمت من آمد. نگاهش کردم.  عینک سیاه و بزرگی به چشم زده بود. پرسیدم : دلیل ناراحتی و چهره ی تیغ خورده ات چیست ؟ عینکش را برداشت ٬لبخندی تلخ تر از زهر زد و گفت : سعیده مرد!

تمام چیزی که در آن لحظه می فهمیدم دیوارهای راهرو بود که یکی پس از دیگری دور سرم می چرخید . باور نکردنی بود٬ هرچند پزشکان این شهر زودتر از موعد باورش را برای ما آسان کرده بودند. سعیده آن دختر خنده روی مهربان زیر خرمن ها خاک خوابیده و دنیا را از وجود خود بی بهره گذاشته بود. آری سعیده دوست توبا بود و توبا دوست من ! اما نه ٬ سعیده دوست من بود . دوستی که هر چند کوتاه دیدمش اما انگار که بین ما صمیمتی هزار ساله بود. لعنت بر بیماری!  لعنت بر سرطان! لعنت بر تقدیر !که رفیق صمیمی ام را برای همیشه از کنارم برد. گاهی به خدا فکر می کنم و با صدای بلند از او می پرسم که عدالتت در چیست ؟ یکی صد ساله است و هنوز درزمین ٬ یکی بیست ساله است و در جایی غیر از زمین ! سعیده دوست توبا بود و دوست من‌! دوستم بعد از مدت ها تحمل رنج از این دنیای رنج بار رخت بر بست و به دیاری دیگر شتافت. مرگ پایان رنج های او بود و آغاز دلتنگی ما !

روحش شاد . یادش گرامی / غول


ما که ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی

ما که با مرگ بی حساب شدیم

( از طرف : نوید / شاعر : محمد علی بهمنی )

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:30 توسط نوید ایزدیار |

                               خدانگهدار هامون ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:37 توسط نوید ایزدیار |

ن.غ: اکبر رادی هم رفت . در گذشت او  رو به تمام نمایشنامه نویسان ، تئاتری ها و در کل به تمام هنرمندان و هنر دوستان ایران تسلیت می گم .

ن : من شخصا به سبک نوشتاری رادی علاقه ی زیادی نداشته  و ندارم ، اما مطمئنم تا زمانی که زنده ام  نمی تونم نمایشنامه ای مثل نمایشنامه  ازپشت شیشه ها  ی او رو فراموش کنم .

غ : خوشا به حال تئاتری ، که رادی در آن فعالیت کرده است  . خوشا به حال نسل هایی که از نوشته های رادی می آموزند . و بدا به حال ِ ما که  دیگر  او را در میان مان نداریم !

                                                روحش شاد . یادش گرامی

                                                          نوید  . غول

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:12 توسط نوید ایزدیار |