طبق معموله همیشه چشمام ُ می مالم ، نه خوابم میاد ، نه چیزی تو چشمام رفته ، از خواب بیدار شدم.... این که الان ساعت چند ِ مهم نیست ، ده ، یازده ، دوازده ، شایدم هشت صبح ، مهم اینه که من بیدارم ، اگه چیزی باشه می خورم ، چیزی ام نباشه ، خوب هوا سق می زنم ، باید برم کجا ؟ نمی دونم ، اصلا نمی دونم باید برم یا برگردم ، ولی من راهی ُ نرفتم که بخوام برگردم ، اصلا مگه راهی هست که من بخوام برم یا ... باید یه گوشه بشینم تا ظهر شه ، یه صدای وحی مانندی تو گوشم می گه : ظهر خبرای خوبی ِ ! یعنی راست می گه ؟ اگه راستم نگه مهم نیست ، مهم اینه که میشه منتظر یه چیزی موند . آفتاب همه جای خونم ُ گرفته ، یه وقتی فکر می کردم عاشقشم ، ولی الان می بینم ازش متنفرم ، هم چشمام ُ اذیت می کنه ، هم پوست تنم ُ .. بعضی وقت ها فکر می کنم که مرام ِ همه عشق ها همینه ، فقط اولش عشق ِ ، بقیه اش میشه تنفر ! ظهر شده ، یه نفر در ِ خونم ُ می زنه ، کسی نیست که این موقع بخواد بهم سر بزنه ، همچین می گم که انگار بقیه موقع ها کسی هست ، در ُ باز می کنم ، کسی پشت در نیست ، یه بسته ی بزرگ که گرماش پوست دستم ُ می سوزونه پشت ِ در ، بازش می کنم ، یه نون بربری داغ باهام دست میده ، بوی بربریای ِ محلمون ُ می ده ، خیلی تازست ، دعوتش می کنم به خونه تا سر فرصت دخلش ُ بیارم . چند تا تخم مرغ بی زبون ُ پرت می کنم تو ماهیتابه تا وقتی صدای روغنش در اومد برش دارم ، تلفن زنگ می زنه ، کی می تونه تو این وقت روز با من کار داشته باشه ؟ همچین می گم که انگار تو بقیه ساعت ها کسی با من کار داره ، برش می دارم ، یه صدای نازک از اون ور خط صحبت می کنه ، البته صحبت که نه ، فوت می کنه ، چقدر بی کارن مردم ، واسه اینکه فکر نکنه کم آوردم ، منم فوت می کنم ، چقدر بی کارم من ! صدای روغن در میاد ، نیمروی نیم سوختم ُ برمی دارم تا با بربری داغم که حالا یه ذره سرد شده بخورم ، کاش یه ذره سبزی ام اینجا بود ، آخه من عاشق سبزی ام ! نون باز می کنم... توش پر از سبزی ِ ، خدایا من چقدر خوشبختم ، یادم باشه به خاطر این اتفاق جشن بگیرم . غذام ُ می خورم ، یه حسی بهم می گه : بعد از یه چرت دلچسب ، یه اتفاق خیلی خوب می افته ، می خوابم ..... دارم چشمام ُ می مالم ، نه خوابم میاد ،نه چیزی تو چشمام رفته ، از خواب بیدار شدم ، معلوم نیست ساعت چند ِ ، خیلی وقت ِ دیوارای اتاقم ُ سبک کردم ، یه چیزی مثل سنگ می خوره به پنجره ی اتاقم ، خدایا یه اتفاق دیگه ، پنجره رو باز می کنم ، تا بخوام زیر پام ُ ببینم ، چند تا گل خوشبو که با سلیقه دسته شدن می خوره تو صورتم ، گل ُسریع از صورتم کنار می کشم ، کسی اون پایین نیست ، هرکی هست آدم خیلی فرزی ِ ! گل ُ با خودم میارم تو خونه ، روش ُ نگاه می کنم ، روی یه کاغذ کوچک نوشته ( تقدیم با عشق به تنها مونس تنهایی هایم ) یعنی منظورش منم ؟ خدایا من مونس تنهایی های یه نفرم ،از این بهتر نمیشه ، تمام پیش بینی هام داره درست در میاد، من چقدر خوشبختم . باید این گل ُ بذارم تویه گلدون خوشگل ، ولی من که گلدون ندارم ، یعنی دارم ، ولی همش پر ِ ، آخه من خیلی گل دوست دارم ، حتی بیشتر از بربری و سبزی ! حالا دیگه وقت ِ پیاده روی و سیگار ِ ، پارک محلمون جای سر سبزی ِ، گل های قشنگی ام داره ، البته نمی دونم چرا چند وقت ِ گل هاش روز به روز کمتر میشه ، مهم نیست . یه پسر بچه ی تقص از دور بهم نزدیک میشه ، این دیگه کیه ؟ چقدر قیافش آشناست ، بهم میگه : ببخشید آقا شما فلانی نیستید ؟ چرا من فلانی ام ،عجیب ِ ، این من ُ از کجا می شناسه ؟ یه دستی به سر ِ کچلش می کشه و می گه : شما رو همه می شناسن ، شما رو همه دوست دارن ، بعدشم بدون خداحافظی می ره ، قیافش من ُ یاد ِ شاگرد نونوایی محلمون می ندازه ، ولی آخه اون که الان باید تو نونوایی باشه ! بادی تو غبغب میندازم و مثل برنده هایی که حاضر نیستن جایزشون ُ با هیچکس تقسیم کنن ، به قدم زدنم ادامه میدم . نزدیک های شب که بر می گردم به اتاقم ، یه کاغذ کوچیک رو اپن بهم چشمک می زنه ، خدایا مگه میشه ، این کارت پستال از طرف پدر مادرم ِ ، ولی اونا که .... خوب میشه تو همه چی شک کرد ، شاید کسایی که مردن نمرده باشن ، شاید ما مردیم و فکر می کنیم اون هایی که زنده ان ، مردن ، شاید اصلا کسی نمی میره و زنده ها خودشون ُ می زنن به مردگی تا یه استراحتی بکنن ، شایدم ... مهم نیست ، اصلا مهم نیست ، مهم اینه که من خوشبختم ! برای شام چیزی ندارم ، ولی اینم مهم نیست ، امروز روز خیلی خوبی بود ، یه حسی بهم می گه : امشبم می تونه شب خوبی باشه ، ولی نه ، دیروقته ... انقدر گرم کارت پستال شدم که نفهمیدم زمان کی گذشت ، خدا کنه خاطره ی امروز هیچ وقت از ذهنم پاک نشه ، صدای زنگ در میاد ، حسم راست می گفت ، حتما یه اتفاق خوب دیگه پشت در ِ ، در ُ باز می کنم ، این دفعه هیچی پشت در نیست ، هیچی جز سر کچل یه پسر که از فرط دوئیدن بد جوری نفس نفس می زنه ... اون نفس حرف زدن نداره ، منم حوصلش ُ ... می رم سراغ کیف پولم هرچی تهش هست ُ بر می دارم و می ریزم کف دستش ، هیچی نمی گه و می ره ، حتی نمی گه کم ِ یازیاد ، مطمئنم نه کم ِ نه زیاد ، اندازست ، اندازه ی اندازه ، دیگه هم من عادت کردم ، هم اون ! کار های روزمره خیلی زود شبیه عادت میشه ، هنوز صدای پاش از راه پله میاد ، صداش می کنم : فردا ام میای؟ هیچی نمی گه ، می دونم که میاد ، فقط امیدوارم فردا از یه راه دیگه وارد بشه ، کارهای روزمره خیلی زود شبیه عادت میشه ! خدا کنه هیچوقت قیمت نون و سبزی و کارت پستال زیادنشه ، چون اون وقت نمی دونم پولی که به شاگرد نونوا می دم کافیه یا نه ...... بهتر ِ دیگه بخوابم ، فردا ام روز قشنگی ِ ، شاید خوشبختی های فردام خیلی بیشتر از امروز باشه ، شاید فردا پر از خاطره های خوب باشه ، یعنی می شه ؟................ نوید ایزدیار
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:53 توسط نوید ایزدیار
|

حوالی ظهر یک روز معتدل پائیزی بود که دوست کوچک ما به یکی از دستشویی های عمومی شهر نزول اجلال کرد . چرخی دور خود زده و اندوهگین بر روی زباله دانی چرکی که سرنگ و دستمال محتویاتش را تشکیل می داد ، نشست . دلش درد می کرد ، نمی دانست این درد از سر غم و اندوه است یا گرسنگی ! چند وقتی بود که غذای درستی به جثه ی کوچکش نبخشیده بود . از صبح روزی که نامزدش در یک حادثه ی ناگهانی و مهیب در چاه دستشویی غرق شده و او را تنها گذاشته بود ، دیگر هیچ گونه غذایی به دهانش مزه نمی کرد ، چه بسیار غذاهای خوش آب و رنگی که دیده و از کنارش بی تفاوت گدشته بود . اما امروز با بقیه روزها فرق می کرد ، امروز روز تولدش بود . شاید خاطره ی غذاهای پر چرب و چیل تولدهای گذشته اش بود که او را بسیار گرسنه می کرد . چشم دوخته به در منتظر ورود دوست آدمیزادی شد که به برکت وجود ِ دست رنجش گرسنگی را فراموش کند . ناگهان در با صدایی مهیب باز شد ! شخصی معلوم الحال که چرک از سر و رویش می چکید وارد شد ! بوی ماده ی مخدری که دوست ما از آن هیچ آگاهی نداشت ، تمام فضای دستشویی را اشغال کرد . به محض نشستن بر روی محیط تخلیه ! ابزار کارش را در آورده و در گوشه ی امنی گذاشت! دوست ما که به خاطر ماهیت وجودیش از ابزار این مرد چیزی نمی فهمید ، همچنان چشم دوخته به مرد ، آماده ی حرکتی از سمت وی شد ! مرد که دوست داشت قبل از انجام هر کاری خود را از شر فضولات درونی آزاد کند ، کمربندش را باز کرده و با ماتحت مبارک به چاه عمیق دستشویی سلام کرد ! بعد از گذشتن چند لحظه ای ، تنها حاصل ِتلاش ِمرد ، چکه های عرقی بود که پیشانی اش را خیس می کرد ! از دست رنج مرد چیزی حاصل نشد و در آخر قسمت تحتانی با رویی خجل روی خود را پوشاند . مرد که از خروج زباله های وجودش نا امید شده بود ، ابزار کار را برداشت و دست به کار شد ، چند دقیقه ای نگذشت که دود سیگار و نعشگی تمام فضای دستشویی را اشغال کرد !بعد از اتمام عملیات ، مرد که در عالم هپروت به سر می برد ، تلو تلو خوران از جا برخواسته و با فضای دود گرفته آنجا خداحافظی کرد . دوست ما که نا امیدی تمام وجود کوچکش را فرا گرفته بود ، چرخی عصبی در هوا زده و به در و دیوار این دنیای چرکین فحش و نا سزا فرستاد که در روز تولدش اینگونه با او سر ناسازگاری داشت ! حدود نیم ساعت از خروج مرد گذشته بود که چشمان دوست ما به قامت دو جوان نه چندان رشید آشنا شد! دختر و پسری که با ارفاق بیست ساله به نظر می آمدند ، به دستشویی وارد شده و در همان بدو ورود ، برای جلوگیری از به هدر رفتن ِوقت ِ به دست آمده ، دست به کار شدند ! دختر... پسر .... (بوق) خلاصه حکایت این دو می شود : دست بر ران و تنبان و جنبان و فلان و بهمان !! بگذریم ... این دو دل داده ی عاشق ِ بی جا و مکان که قناری وار کنار هم قار قار می کردند، بعد از اتمام کار ، بدون به جا گذاشتن حتی یک اثر مقوی از خود ، دستشویی را ترک گفته و دوست کوچک مارا با یک دنیا اندوه تنها گذاشتند . گرفتگی غروب کم کم از لای در ِ باز دستشویی به داخل آن شتک می زد ، انگار امروز هیچ آدمی، حوصله ی خلق یک ماده ی مغزی برای دوست کوچک ما را نداشت . چند نفری آمدندو رفتند ، اما افسوس که همه شان جز دفع مایعات بی بو و رنگشان ، کار دیگری نداشتند . دقیقه ها خشک و نکبت بار بر سر دوست ما می باریدند تا اینکه، مردی با روی سپید ، لباس سپید ، دستکش سفید و دیگر چیزها که همه شان سپید بودند ، وارد مقر تخلیه شد. دوست ما در همان ابتدا با دیدن ِسر و روی مرد مطمئن شد که از این امامزاده هم شفایی نخواهد رسید . مرد سپبد ، پس از انجام عملیات ِ خلق ِ شاهکار تحتانی ، دستمال سپیدی برداشته، به ما تحت سپیدش کشید و بلند شد. پس از مرتب کردن شلوار دستی به لباس غبار گرفته اش کشید و خارج شد. دوست ما که برای لحظه ای در شوک فرو رفته بود ، به خودآمده و متوجه شد که چشمانش همه چیز را درست دیده اند! مرد سپید هدیه ی جشن تولدش را به او بخشیده بود. سریع از جا بلند شده و به سمت محموله ی پر مایه حمله ور شد . آنقدر گرسنه بود که نمی دانست از کجای آن شروع کند . پس از اندکی دور گشتن ، تصمیمش را گرفت وبه پرمایه ترین قسمت محموله حمله ور شد . با ولع ِ وصف ناپذیری مشغول خوردن کیک تولدش ! بود که صدای در آمد . مرد سپید با حرکتی ضربتی دستی به سیفون دستشویی برده و آن را کشید. در این لحظه بود که دوست ما ، که حتی فرصتِ دیدن دوباره ی مرد سپید را نکرده بود ، به همراه محموله ی خوراکی اش ، به سمت منزل آخر رهنمون شد. آری .. اینگونه بود که پرونده ی زندگی دوست کوچک ما در روز تولدش بسته شد. هرچند لزومی در گفتن آن نیست ، اما دوست ما وصیت کرد ، که به بازماندگانش بگوییم ، او یک مگس ِ قهرمان بود .
نوید هدایت
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:15 توسط نوید ایزدیار
|
