تبليغاتX
من و دوست غولـم
  من و دوست غولـم
 

 

پيوند ها

آمورشگاه سینمایی هفت هنر

نازی

کاغذهای خط خطی (اولین وبلاگم)

گاهی فریادآخرین راهه (نمایشنامه)

360

درخت زیبای من

ایده

کافه نادری

آب انار

سعید اولادی

امیر قنبری

میثم نوروزی

شل سیلور استاین

میچ (ابریشم)

دنیرو و سها

شوخی (بیتا)

خواب سفید (گروهی)

داتام

می خوام برگردم به کودکی

آهسته وحشی می شوم!

وبلاگ طرفداران متین

چترها رابایدبست...

تارا

تاابدبارانی (شیوا)

KillerfixeR

سکوت... (نازنین)

مکتوبات

سلطان بانو و مرید دیوانه

به کجا چنین شتابان

دفتر خط خطی ستاره

دختر آفتاب

خورشید دل ها

ماه خاموش

آتنا

mylove-yourlove

 

پيوند هاي روزانه

اینک

فلسفه

فلسفه ی ذهن

دوران

ابراهیم رها

فرشاد رمضانی

صادق هدایت

گروه کیوسک

وبلاگ خلیل جوادی

سید ابراهیم نبوی

عبدی بهروان فر

مرکز هنرهای نمایشی

آوای آزاد

ناصح کامگاری

سینمای ما

محمد یعقوبی

هیشکی

عاشقانه

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

من و دوست غولم

داستان : بی خاطره

 

  

طبق معموله همیشه چشمام ُ می مالم ، نه خوابم میاد ، نه چیزی تو چشمام رفته ، از خواب بیدار شدم.... این که الان ساعت چند ِ مهم نیست ، ده ، یازده ، دوازده ، شایدم هشت صبح ، مهم اینه که من بیدارم ، اگه چیزی باشه می خورم ، چیزی ام نباشه ، خوب هوا سق می زنم ، باید برم کجا ؟ نمی دونم ، اصلا نمی دونم باید برم یا برگردم  ، ولی من راهی ُ نرفتم که بخوام برگردم ، اصلا مگه راهی هست که من بخوام برم یا ...

باید یه گوشه بشینم تا ظهر شه ، یه صدای وحی مانندی تو گوشم می گه : ظهر خبرای خوبی ِ ! یعنی راست می گه ؟ اگه راستم نگه مهم نیست ، مهم اینه که میشه منتظر یه چیزی موند .

 آفتاب همه جای خونم ُ گرفته ، یه وقتی فکر می کردم عاشقشم ، ولی الان می بینم ازش متنفرم ، هم چشمام ُ اذیت می کنه ، هم پوست تنم ُ .. بعضی وقت ها فکر می کنم که مرام ِ همه عشق ها همینه ، فقط اولش عشق ِ ، بقیه اش میشه تنفر !

ظهر شده ، یه نفر در ِ خونم ُ می زنه ، کسی نیست که این موقع بخواد بهم سر بزنه ، همچین می گم که انگار بقیه موقع ها کسی هست ، در ُ باز می کنم ، کسی پشت در نیست ، یه بسته ی بزرگ که گرماش پوست دستم ُ می سوزونه پشت ِ در ، بازش می کنم ، یه نون بربری داغ باهام دست میده ، بوی بربریای ِ محلمون ُ می ده ، خیلی تازست ، دعوتش می کنم به خونه تا سر فرصت دخلش ُ بیارم . چند تا تخم مرغ بی زبون ُ پرت می کنم تو ماهیتابه تا وقتی صدای روغنش در اومد برش دارم ، تلفن زنگ می زنه ، کی می تونه تو این وقت روز با من کار داشته باشه ؟ همچین می گم که انگار تو بقیه ساعت ها کسی با من کار داره ، برش می دارم ، یه صدای نازک از اون ور خط صحبت می کنه ، البته صحبت که نه ، فوت می کنه ، چقدر بی کارن مردم  ، واسه اینکه فکر نکنه کم آوردم  ، منم فوت می کنم ، چقدر بی کارم من !

صدای روغن در میاد ، نیمروی نیم سوختم ُ برمی دارم تا با بربری داغم که حالا یه ذره سرد شده بخورم ، کاش یه ذره سبزی ام اینجا بود ، آخه من عاشق سبزی ام ! نون باز می کنم...  توش پر از سبزی ِ ، خدایا من چقدر خوشبختم ، یادم باشه به خاطر این اتفاق جشن بگیرم .  غذام ُ می خورم ، یه حسی بهم می گه : بعد از یه چرت دلچسب ، یه اتفاق خیلی خوب می افته ، می خوابم .....

دارم چشمام ُ می مالم ، نه خوابم میاد ،نه چیزی تو چشمام رفته ، از خواب بیدار شدم ، معلوم نیست ساعت چند ِ ، خیلی وقت ِ دیوارای اتاقم ُ سبک کردم ، یه چیزی مثل سنگ می خوره به پنجره ی اتاقم ، خدایا یه اتفاق دیگه ، پنجره رو باز می کنم ، تا بخوام زیر پام ُ ببینم ، چند تا گل خوشبو که با سلیقه دسته شدن می خوره تو صورتم ، گل ُسریع از صورتم کنار می کشم ، کسی اون پایین نیست ، هرکی هست آدم خیلی فرزی ِ ! گل ُ با خودم میارم تو خونه ، روش ُ نگاه می کنم ، روی یه کاغذ کوچک نوشته ( تقدیم با عشق به تنها مونس تنهایی هایم ) یعنی منظورش منم ؟ خدایا من مونس تنهایی های یه نفرم ،از این بهتر نمیشه ، تمام پیش بینی هام داره درست در میاد،  من چقدر خوشبختم .

باید این گل ُ بذارم تویه گلدون خوشگل ، ولی من که گلدون ندارم ، یعنی دارم ، ولی همش پر ِ ، آخه من خیلی گل دوست دارم ، حتی بیشتر از بربری  و سبزی !

حالا دیگه وقت ِ پیاده روی و سیگار ِ ، پارک محلمون جای سر سبزی ِ، گل های قشنگی ام داره ، البته نمی دونم چرا چند وقت ِ گل هاش روز به روز  کمتر میشه ، مهم نیست .

یه پسر بچه ی تقص از دور بهم نزدیک میشه ، این دیگه کیه ؟ چقدر قیافش آشناست ، بهم میگه : ببخشید آقا شما فلانی نیستید ؟ چرا من فلانی ام ،عجیب ِ ، این من ُ از کجا می شناسه ؟ یه دستی به سر ِ کچلش می کشه و می گه : شما رو همه می شناسن ، شما رو همه دوست دارن ، بعدشم بدون خداحافظی می ره ، قیافش من ُ یاد ِ شاگرد نونوایی محلمون می ندازه ، ولی آخه اون که الان باید تو نونوایی باشه !

بادی تو غبغب میندازم و مثل برنده هایی که حاضر نیستن جایزشون ُ با هیچکس تقسیم کنن ، به قدم زدنم ادامه میدم .

نزدیک های شب که بر می گردم به اتاقم ، یه کاغذ کوچیک رو اپن بهم چشمک می زنه ، خدایا مگه میشه ، این کارت پستال از طرف پدر مادرم ِ ، ولی اونا که ....  خوب میشه تو همه چی شک کرد ، شاید کسایی که مردن نمرده باشن ، شاید ما مردیم و فکر می کنیم اون هایی که زنده ان ، مردن ، شاید اصلا کسی نمی میره و زنده ها خودشون ُ می زنن به مردگی تا یه استراحتی بکنن  ، شایدم ... مهم نیست ، اصلا مهم نیست ، مهم اینه که من  خوشبختم !

برای شام چیزی ندارم ، ولی اینم مهم نیست ، امروز روز خیلی خوبی بود ، یه حسی بهم می گه : امشبم می تونه شب خوبی باشه ، ولی نه ، دیروقته ... انقدر گرم کارت پستال شدم که نفهمیدم زمان کی گذشت ، خدا کنه خاطره ی امروز هیچ وقت از ذهنم پاک نشه ، صدای زنگ در میاد ، حسم راست می گفت ، حتما یه اتفاق خوب دیگه پشت در ِ ، در ُ باز می کنم ، این دفعه هیچی پشت در نیست ، هیچی جز سر کچل یه پسر که از فرط دوئیدن بد جوری نفس نفس می زنه ... اون نفس حرف زدن نداره ، منم حوصلش ُ ... می رم سراغ کیف پولم  هرچی تهش هست ُ بر می دارم و می ریزم کف دستش ، هیچی نمی گه و می ره ، حتی نمی گه کم ِ یازیاد ، مطمئنم نه کم ِ نه زیاد ، اندازست ، اندازه ی اندازه ، دیگه هم من عادت کردم ، هم اون ! کار های روزمره خیلی زود شبیه عادت میشه ، هنوز صدای پاش از راه پله میاد ، صداش می کنم : فردا ام میای؟ هیچی نمی گه ، می دونم که میاد ، فقط امیدوارم فردا از یه راه دیگه وارد بشه ، کارهای روزمره خیلی زود شبیه عادت میشه !

خدا کنه هیچوقت قیمت نون  و سبزی و کارت پستال زیادنشه ، چون اون وقت نمی دونم پولی که به شاگرد نونوا می دم کافیه یا نه ......

بهتر ِ دیگه بخوابم ، فردا ام روز قشنگی ِ ، شاید خوشبختی های فردام خیلی بیشتر از امروز باشه ، شاید فردا پر از خاطره های خوب باشه ، یعنی می شه ؟................

                                                                                                      نوید ایزدیار


شنبه هفدهم فروردین 1387 |

 
 

داستان : سیفون

 

حوالی ظهر یک روز معتدل پائیزی بود که دوست کوچک ما به یکی از دستشویی های عمومی شهر نزول اجلال کرد . چرخی دور خود زده و اندوهگین بر روی زباله دانی چرکی که سرنگ و دستمال محتویاتش را تشکیل می داد ، نشست . دلش درد می کرد ، نمی دانست این درد از سر غم و اندوه است یا گرسنگی ! چند وقتی بود که غذای درستی به جثه ی کوچکش نبخشیده بود . از صبح روزی که نامزدش در یک حادثه ی ناگهانی و مهیب در چاه دستشویی غرق شده و او را تنها گذاشته بود ، دیگر هیچ گونه غذایی به دهانش مزه نمی کرد ، چه بسیار غذاهای خوش آب و رنگی که دیده و  از کنارش بی تفاوت گدشته بود . اما امروز با بقیه روزها فرق می کرد ،

امروز روز تولدش بود . شاید خاطره ی غذاهای پر چرب و چیل تولدهای گذشته اش بود که او را بسیار گرسنه می کرد . چشم دوخته به در منتظر ورود دوست آدمیزادی شد که به برکت وجود ِ دست رنجش گرسنگی را فراموش کند . ناگهان در با صدایی مهیب باز شد ! شخصی معلوم الحال که چرک از سر و رویش می چکید وارد شد ! بوی ماده ی مخدری که دوست ما از آن هیچ آگاهی نداشت ، تمام فضای دستشویی را اشغال کرد . به محض نشستن بر روی  محیط تخلیه ! ابزار کارش را در آورده و در گوشه ی امنی گذاشت! دوست ما که به خاطر ماهیت وجودیش از ابزار این مرد چیزی نمی فهمید ، همچنان چشم دوخته به مرد ، آماده ی حرکتی از سمت وی شد ! مرد که دوست داشت قبل از انجام هر کاری خود را از شر فضولات درونی آزاد کند ، کمربندش را باز کرده و با ماتحت مبارک به چاه عمیق دستشویی سلام کرد ! بعد از گذشتن چند لحظه ای ، تنها حاصل ِتلاش ِمرد ، چکه های عرقی بود که پیشانی اش را خیس می کرد ! از دست رنج مرد چیزی حاصل نشد و در آخر قسمت تحتانی با رویی خجل روی خود را پوشاند .

مرد که از خروج زباله های وجودش نا امید شده بود ، ابزار کار را برداشت و دست به کار شد ، چند دقیقه ای نگذشت که دود سیگار و نعشگی تمام فضای دستشویی را اشغال کرد !بعد از اتمام عملیات ، مرد که در عالم هپروت به سر می برد ، تلو تلو خوران از جا برخواسته و با فضای دود گرفته آنجا خداحافظی کرد .

دوست ما که نا امیدی تمام وجود کوچکش را فرا گرفته بود ، چرخی عصبی در هوا زده و به در و دیوار این دنیای چرکین فحش و نا سزا فرستاد که در روز تولدش اینگونه با او سر ناسازگاری داشت !

حدود نیم ساعت از خروج مرد گذشته بود که چشمان دوست ما به قامت دو جوان نه چندان رشید آشنا شد!

دختر و پسری که با ارفاق بیست ساله به نظر می آمدند ، به دستشویی وارد شده و در همان بدو ورود ، برای جلوگیری از به هدر رفتن ِوقت ِ به دست آمده ، دست به کار شدند ! دختر... پسر .... (بوق) خلاصه حکایت این دو می شود : دست بر ران و تنبان و جنبان و فلان و بهمان !! بگذریم ... این دو دل داده ی عاشق ِ بی جا و مکان که قناری وار کنار هم قار قار می کردند، بعد از اتمام کار ، بدون به جا گذاشتن حتی یک اثر مقوی از خود ، دستشویی را ترک گفته و دوست کوچک مارا با یک دنیا اندوه تنها گذاشتند .

گرفتگی غروب کم کم از لای در ِ باز دستشویی به داخل آن شتک می زد ، انگار امروز هیچ آدمی، حوصله ی خلق یک ماده ی مغزی برای دوست کوچک ما را نداشت . چند نفری آمدندو رفتند ، اما افسوس که همه شان جز دفع مایعات بی بو و رنگشان ، کار دیگری نداشتند .

دقیقه ها خشک و نکبت بار بر سر دوست ما می باریدند تا اینکه، مردی با روی سپید ، لباس سپید ، دستکش سفید و دیگر چیزها که همه شان سپید بودند ، وارد مقر تخلیه شد. دوست ما در همان ابتدا با دیدن ِسر و روی مرد  مطمئن شد که از این امامزاده هم شفایی نخواهد رسید .

مرد سپبد ، پس از انجام عملیات ِ خلق ِ شاهکار تحتانی ، دستمال سپیدی برداشته، به ما تحت سپیدش کشید و بلند شد. پس از مرتب کردن شلوار دستی به لباس غبار گرفته اش کشید و خارج شد.

دوست ما که برای لحظه ای در شوک فرو رفته بود ، به خودآمده و متوجه شد که چشمانش همه چیز را درست دیده اند! مرد سپید هدیه ی جشن تولدش را به او بخشیده بود. سریع از جا بلند شده  و به سمت محموله ی پر مایه حمله ور شد . آنقدر گرسنه بود که نمی دانست از کجای آن شروع کند . پس از اندکی دور گشتن ، تصمیمش را گرفت وبه پرمایه ترین قسمت محموله حمله ور شد .  با ولع ِ وصف ناپذیری مشغول خوردن کیک تولدش ! بود که صدای در آمد . مرد سپید با حرکتی ضربتی دستی به سیفون دستشویی برده و آن را کشید.

در این لحظه بود که دوست ما ، که حتی فرصتِ دیدن دوباره ی مرد سپید را نکرده بود ، به همراه محموله ی خوراکی اش ، به سمت منزل آخر رهنمون شد.

آری .. اینگونه بود که پرونده ی زندگی دوست کوچک ما در روز تولدش بسته شد. هرچند لزومی در گفتن آن نیست ، اما دوست ما وصیت کرد ، که به بازماندگانش بگوییم ، او یک مگس ِ قهرمان بود .

                                              

       نوید هدایت

 

 

 


سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 |

 
 

موضوعات

موسیقی های باحال

داستان هایی که می نویسم!

شعرهای دیگران و ک...شعرهای خودم!

مرگ نامه

از غول و درباره ی غول!

نمایش های خودم و دیگران!

متفرقه

اندراحوالات سینما و فیلم هایش!

درام نگاری!

 

 

مطالب اخیر

13 آبان

چهارشنبه

خانه ی سیاه

استاد

افسانه آفرینش

فیلمنامه : رنگ های خاطره

و ما دوباره در کنار هم !

آزادی - دعا -آزادی

تبلیغات

اعتراقات خیالی محمد علی ابطحی به قلم ابراهیم نبوی