تبليغاتX
من و دوست غولـم

ای وطن ! لباس سیاه به تن

ای وطن ! درد و غم داری به تن

ای وطن ! همه جات آتش و سنگ

وطن ! همه جا خونی و کفن

روز و شب ، شده همش تهمت و مرگ

پدران ، تو کوچه ها در به در

خواهران ، اشک خونین به سر

مادران ، با عصا بر خاک پسر

وطن! با کی رفتی به جنگ ؟

کُشتی هموطن

هر لحظه دم به دم

شایدم خوابی هنوز

شایدم خوابی وطن ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:11 توسط نوید ایزدیار |

خورشید برف های زمستان را پاک کرد

تا شکوفه های بهاری نوید زنده شدن دنیا را فریاد زنند

       من برف بودم ، من مردم!

 

 

این شعر کوتاه بخشی از اپیزود ۴ نمایشنامه ( چهارشنبه ) نوشته ی خودمه که به امید خدا تا چند روز دیگه استارت تمرین هاش زده میشه .

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:31 توسط نوید ایزدیار |