تبليغاتX
من و دوست غولـم

فیلمنامه ی رنگ های خاطره رو ۴ سال پیش نوشتم ، البته شکل و شمایلش با الان خیلی متفاوت بود. بعد از ۴ سال بازنویسیش کردم و به شکلی در اومد که الان هست . تا الان سه نفر قصد کردن که بسازنش ، ولی به خاطر کمبود بودجه موفق نشدن ! هرگونه استفاده از این فیلمنامه بدون اجازه قبلی از خودم کاملا ممنوعه!

رنگ های خاطره

 

لطفا فیلمنامه رو بخونید و نظرتونو بهم بگید

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:24 توسط نوید ایزدیار |

من . فراز . محسن

این عکس مال همین امروز ِ( پنجشنبه)

از راست به چپ: فراز - من - محسن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 4:1 توسط نوید ایزدیار |

برای آزادی فراز دعا کنید ...

 * چند دقیقه پیش خبر دار شدم که فراز فردا ( دوشنبه ) آزاد میشه ، از دعاهای همتون ممنونم ...

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 19:19 توسط نوید ایزدیار |

 

نام سریال : اعترافات

ژانر : علمی تخیلی

بازیگران : آنها که از کمی حافظه دیالوگ هایشان را در دادگاه حفظ می کنند / آنها که از خوشگذرانی زیاد نصف وزنشان را از دست می دهند!! / آنها که قرص خورشان می کنند .

مدیر تولید : غلام.ح.الف ( به علت برعهده داشتن چندین شغل دیگر از نوشتن نام کامل ایشان معذوریم)

نویسنده : چندتن از نویسندگان زحمتکش روزنامه ی کیهان ( و دیگر کسانی که به خاطر ریا نشدن از بردن نامشان معذوریم !)

کارگردان : آلن اسمیتی * ( با حمایت ِ بزرگوارانه ی  یوزارسیف و برادران ِ بزرگوارش !) - با سپاس از برادرانی که همیشه لباس های شخصی می پوشند و لا غیر !...

* در کشورهای خود فروخته و استعمارگر غرب، وقتی کارگردان فیلمی بد،  به خاطر حفظ آبرو نامش را روی تیتراژ فیلمی نمی آورد ، از نام آلن اسمیتی به جای نام کارگردان استفاده می شود.

تهیه کننده : نظام های دیکته توری ** ( شعبه ی ایران )

**دیکته توری هیچ ربطی به دیکتاتوری ندارد ، این نام را بر نظام هایی می گذراند که در آن دیکته زیاد گفته می شود و حرف های روشنفکرانش از توری رد می شود .

زمان : ساعات پر بیننده ی تلویزیون

مکان : جعبه ی جادویی ! ( با حضور جادوگران محبوب شما)

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:14 توسط نوید ایزدیار |

ابطحی اعتراف می کند

در راستای اینکه نشریات و وب سایت های نزدیک به الفنون اعلام کرده اند که اعترافات ابطحی بزودی منتشر می شود، متن این اعترافات و تصویر آن به دست ما رسیده و قبل از هر اقدامی آن را منتشر می کنیم. تصویر این اعتراف نیز برای افشای این چهره مستکبر و عامل استعمار پیر و جوان و میانسال بزودی در یوتیوب و دیگر رسانه های نخودی منتشر می شود.  

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. من محمدعلی ابطحی هستم، روحانی و یکی از عوامل مزدور استکبار که از طریق وب سایت باصطلاح وب نوشت ها مطالبی را برای گمراهی مردم و ایجاد اغتشاش و فریب افکار عمومی و چند جرم دیگر منتشر کردم. اینجانب مدتی معاون و مدتی مسوول دفتر رئیس جمهور( تق توق، چسب زخم، آخ) خاتمی خیانتکار بودم که هنوز معلوم نیست آن سوابق جزو خدمات من محسوب می شود یا جزو خیانت من به حساب می آید.

من اعتراف می کنم که در یکی از سفرهایی که به مکه مکرمه داشتم با یکی از مسوولان سازمان مخوف سیا با نام مستعار حسن آقا( که فکر می کنم اسم واقعی اش راجر واترز یا مایکل لدین بود) با من تماس گرفت و به من پیشنهاد انقلاب مخملی را کرد که شال و دستبند سبز آن را اکنون می بینید.( مددجو در این حال دستبند سبز خود را نشان می دهد) در آن موقع من معاون رئیس جمهور بودم. من از آن مامور سیا پرسیدم " خب، چی به من می رسه؟" گفت: " اگر انقلاب مخملی رو درست انجام بدی تو رو معاون وزیر می کنند." من گفتم: " من الآن خودم معاون رئیس جمهور هستم." ولی حسن آقا یا در حقیقت مامور مخوف سیا به حرف من گوش نداد و رفت.( تق توق، آخ نزن! چسب زخم، کبود می شود)

بله، من قبول کردم که انقلاب مخملی را انجام بدهم، ولی وقتی برگشتم ایران اصلا هیچ امکانی برای انجام انقلاب مخملی نبود، چون رئیس جمهور و مجلس و همه چیز دست خودمان بود و نمی توانستیم علیه خودمان انقلاب مخملی کنیم. بالاخره یک روز یک آقایی که ریش بزرگی داشت( بوق) آمد سراغ ما. ظاهرا ایشان از طریق وزارت اطلاعات در جریان قرار گرفته بود که طرح انقلاب مخملی دست من است. اسم ایشان مهندس چمران( بوق بوق بوق) بود. ایشان گفت حالا که شما سرکار هستید، این طرح انقلاب مخملی به دردتان نمی خورد، این را بدهید به ما که در آبادگران کلی آدم بیکار داریم، ما یک انقلاب مخملی بکنیم که طرح زمین نماند. گفتم می خواهید علیه کی انقلاب کنید، سرش را پائین انداخت و گفت " علیه شما" گفتم حالا می خواهید چطوری انقلاب مخملی کنید؟ گفت: ما چند میلیون بسیجی بیکار داریم که هر روز دارند آسفالت خیابانها را گاز می گیرند، می خواهیم از این طرح برای آنها استفاده کنیم، سپاه و ارتش هم داریم. من به او گفتم اخوی! شما با چند میلیون بسیجی که نمی توانید انقلاب مخملی کنید، آن هم مسلح، اسم کاری که شما می خواهید بکنید انقلاب مخملی نیست، یا باید جنگ سوم جهانی راه بیندازید یا کودتای خونین نظامی کنید. چمران فکری کرد و گفت: " راست می گوئی، به این موضوع فکر نکرده بودم" و رفت.

این طرح انقلاب مخملی مانده بود تا همین اواخر که قرار شد انتخابات برگزار شود. من به آقای خاتمی( تق توق چسب زخم، صدای آمبولانس) به همین خاتمی خائن گفتم بیا انقلاب مخملی کنیم. آقای خاتمی نگاهی توی چشمهای من کرد و همین جوری گفت: " مملی! ما انتخابات را همینجوری می بریم، احتیاجی به انقلاب مخملی نداریم." گفتم: " سید! حالا چه اشکالی دارد که هم انقلاب مخملی کنیم هم برنده انتخابات بشویم، دوسره بردیم." ایشان قبول نکرد و اختلاف افتاد بین ما. بعدا ما رفتیم سراغ میرحسین موسوی و گفتیم تو بیا انقلاب مخملی کنیم. میرحسین هم اصلا اینکاره نبود. اگر بگوئی یک کلمه حرف زد، نزد. بالاخره تصمیم گرفتیم من و آقای کروبی انقلاب مخملی کنیم. در آن موقع، حدود چهار پنج ماه قبل بهترین مخملی که توی بازار گیر می آمد، مخمل سبز بود. رفتیم با شیخ به بازار و سه تا توپ پارچه مخمل خریدیم، دو تا را ایشان گذاشت روی دوشش و یکی را من گذاشتم روی شانه ام و سوار ماشین شدیم و آمدیم طرف ستاد.

یک دفعه داشتیم توی خیابان می رفتیم که دیدیم همه ماشین ها پرچم سبز دارند و پسرها و دخترها شال و روسری سبز سر و گردن شان است و مچ بند سبز دست شان. ما تعجب کردیم. به شیخ گفتم، شیخ! اینها مثل اینکه زودتر از ما انقلاب مخملی را شروع کردند، و اینجوری شد که ما بیخیال انقلاب سبز مخملی شدیم( تق توق، سیلی، آجرپاره، آمبولانس، پنجره شکسته، قمه) بله، عرض می کردم که ما با ستاد موسوی شروع به همکاری کردیم و همین مواقع بود که ما هر شب تظاهرات راه می انداختیم در خیابان و من مقداری پارچه مخمل سبز وارد کردم از اسرائیل و انگلیس. در تمام این مدت علاوه بر میلیاردها دلار کمک مالی که از طریق کریستین امانپور مستقیما به دست من رسیده بود، تجارت مخمل سبز را هم به راه انداختیم.

البته من بیشتر در ستاد آقای کروبی کار می کردم و ما زیاد کاری به جنبش سبز نداشتیم. چون رنگ سبز در قرعه کشی به نام موسوی درآمده بود( آخ! نزن برادر! چشم، می گم داداش، تق، چکش) بله، عرض می کردم که من برخلاف این که ظاهرا در ستاد کروبی بودم، کل جریان موج سبز را اداره می کردم و معمولا یواشکی به ستاد موسوی می رفتم و از در پشتی وارد می شدم و در ستاد موسوی همه به اسم تاج زاده مرا می شناختند که البته تاج زاده هم در آن ستاد نبود. بیشتر در اینترنت با اسامی مستعار از قبیل نازنین، سکینه، صفورا و صغری به تبلیغ برای اغتشاشگران سبزپوش می پرداختیم که خدا انشاء الله ما را ببخشد.

ما و آقای کروبی آمادگی زیادی برای برگزاری انتخابات داشتیم و من گزارش آن را از طریق اینترنت، ماهواره و جاهای دیگر مثل فیس بوک منتشر می کردم. حتی در اواسط کار من به آقای کرباسچی پیشنهاد دادم که حالا که انقلاب مخملی افتاده دست آقای موسوی ما انقلاب کرباسی بکنیم که هم از اسم شما استفاده ای شده باشد هم کرباس از مخمل ارزانتر است.( تق توق، ویژ، آژیر آمبولانس، سعید حجاریان از پشت دیوار به بیمارستان منتقل می شود.) بله، من اعتراف می کنم که تا آخرین لحظه در کنار موسوی بودم و من خودم هر روز صبح چند هزار متر روبان سبز دور دست دخترها و پسرها گره می زدم تا این جنبش مخملی پیروز شود.

صدای بازجو: به کلیه روابط نامشروع خود اعتراف کن....

ابطحی( بغض می کند): من شرمنده ملت بزرگ ایران هستم.... من غیر از روابط نامشروعی که با همسرم داشتم با چند زن دیگر هم روابطی در اقصی نقاط جهان داشتم که واقعا خجالت می کشم، ولی اعتراف می کنم که در پاریس با خانمی به نام آنجلینا جولی که شوهر خیلی درپیتی داشت رابطه داشتم، البته این خانم می گفت اسمش آنجلیناست ولی توی خانه فرشته یا زینب صدایش می کنند. البته با یک خانمی هم به اسم مریلین مونرو.....( به دوربین نگاه می کند، تق توق، آمبولانس) بله، مریلین خیلی وقت بود مرده بود، یادم نبود، من در لندن با خانم مادونا و مدتی هم در بارسلون با خانم جوهانسون، توی خانه مروارید صداش می کنند، رابطه داشتم و خیلی شرمنده خانواده هستم. البته در پاریس مدتی با خانم کارلا برونی رابطه داشتم که ایشان گیر داده بود ناجور به ما که آقای خاتمی این وسط لطف کرد و به سارکوزی گفت که او کارلا را بگیرد که ما هم از دستش راحت شدیم.

من واقعا شرمنده ملت بزرگ ایران هستم. من خجالت می کشم به این دوربین محترم نگاه کنم( چشمش به بازجوهای پشت دوربین می افتد و دردش می گیرد) من از آقای موسوی ریاست محترم جمهوری عذر می خواهم( صدای خمپاره، آمبولانس، کاتیوشا، تق توق) من واقعا از آقای احمدی نژاد ریاست جمهور محترم و محبوب و رهبری( صدای انفجار شدید) و خانواده شهدا عذر می خواهم. من برای خودم تقاضای اشد مجازات دارم و امیدوارم همیشه در هر انتخاباتی در ایران یا در جهان آقای احمدی نژاد هشتاد تا صد و پنجاه درصد رای بیاورد و پیروز شود و این یعنی انقلاب ما پیروز است و مخملی نابود است. من از همه بازجویان، قضات، بسیجیانی که مرا کتک زدند عذر می خواهم و از معاونین رئیس جمهور که در دستگیری مردم با موتورسیکلت تلاش می کردند تشکر می کنم و از نویسندگان روزنامه کیهان که بارها به اینجا تشریف آوردند و حقایق را به زندانیان فرو کردند ممنونم. من تشکر می کنم و آرزوی موفقیت برای همه برادران را می کنم....

صدای بازجو: شلوارک، شلوارک....

بله، یکی از برادران بسیجی هم تذکر داده بود که من در سواحل بیروت یک بار شلوارک پوشیدم و بازجو گفته بود که این کار من برای امنیت ملی خطرناک است و اقدام علیه امنیت ملی است. من می خواستم بگویم که آن شورت مامان دوز، خدا مادر همه شهدا را بیامرزد، بود، ولی من بخاطر شلوارک هم توبه می کنم، یک بار در کلن کلاه کپی و در دمشق کلاه شاپو سرم گذاشتم که از آنها هم توبه می کنم و امیدوارم این ملت بزرگ و این دولت خطرناک ما را ببخشد

والسلام علی عبادالله الصالحین

منبع : وبلاگ سید ابراهیم نبوی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 17:16 توسط نوید ایزدیار |

زندان جای وحشتناکی ِ ، جایی ِ که می تونی یاد تمام چیزهایی که داری بیفتی و دلت واسه همشون تنگ شه ، جایی ِ که می تونی یه گوشه بشینی و به یاد صورت و آغوش پدر مادرت زار زار گریه کنی ، جایی ِ که توش یادت می ره کی بودی و کی هستی ، مخصوصا وقتایی که چند تا آشغال (که تو یه وضع برابر پهنم بارشون نمی کنی ) سرت داد می زنن وبهت می گن حیوون ، جایی ِ که خوب می فهمی دنیا اون چیزی نیست که تو فکر می کردی ، می فهمی خیلی چیزها بوده  که تو هیچوقت قدرشو نمی دونستی ، جایی ِکه می تونه تو رو تبدیل به یه منفعل به تمام معنا کنه ، به یه آدمی که واسش مهم نیست دور و ورش چی می گذره ، براش مهم نیست رئیس جمهور کشورش کیه ، براش مهم نیست تو یه جایی زندگی می کنه که  حقش هر روز و هر روز زیر پای چند تا زورگو له می شه ، آره ...

زندان جای وحشتناکی ِ ، جای وحشتناکی که تو این روزهای عجیب و غریب، خونه ی موقت خیلی ها شده ؛ خیلی هایی که هیچ وقت به فکرشون نمی رسید  ، یه روزی صبح و شبشون ُ  رو تخت ها و زمین گند گرفته ی جایی می گذرونن که همیشه حتی آوردن اسمشم براشون عیب بوده  : زندان !  

این روزها روزهای وحشتناکی ِ ، هنوز چند روزی از آزادی من نگذشته بود  که محسن ، دوست چندین و چند ساله ام ، تو  روز  همیشه پر خروش  ۱۸ تیر دستگیر شد . وحشتناک تر از دستگیریش اینه که بعد از گذشت ۱۵ روز  هنوز از زندان آزاد نشده و  روز و شبش رو تو یه جای لعنتی به اسم اوین سر می کنه.

روزهای زندان ، روزهای وحشتناکی ِ ، هر ثانیه از وقتش ، اندازه ی یه روز می گذره و هر روزش قد یه عمر ، تحمل سخته ، سخته وقتی می بینی دوستت تو عذابه و تو برای نجاتش هیچ غلطی نمی تونی بکنی ، اینجور وقت ها فقط یکی هست که یادش به تمام وجودت آرامش می ده ، کسی که تو سخت ترین روزها به دادت می رسه و مثل یه رود پر از آب  رو آتش وجودت می ریزه ...

خدایا ! محسن ُ تو پناه خودت حفظ کن و کمک کن تا زودِ برگرده خونه ، به خاطر پدر و مادرش که ۱۵ روزه چشماشون با خواب قهره ، به خاطر دوست هایی که تو این مدت  لباشون از خنده خداحافظی کرده ، به خاطر ...

 این روزها ، روزهای کثافتی  ِ ... روزهایی که مطمئنم بعد ها، هیچوقت دلم نمی خواد بهش فکر کنم ، روزهایی که توش به یاد آوردن خاطرات زهر ِ و خاطره شدنش زهر تر ! ... روزهای عذاب آور ، روزهای کثیف ، روزهای بی خاطره ...

 یا حق

چند روز بعد از تحریر :

* دیروز ( شنبه / چهار مرداد ) فراز ، صمیمی ترین دوستم ُ گرفتن ، لعنت به این روزها...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:34 توسط نوید ایزدیار |