نشسته بار غصه روی این سنگ منم بیزار و خسته با دلی تنگ
توام آروم و تنها روی ابرا منم چشم انتظار صبح فردا که شاید عطرت ُ بارون بیاره که شاید شکل چشمات شه ستاره شاید دستات بشه رنگین کمون ُ یه دنیا رنگ بپاشه آسمون ُ منم با تو شریک لحظه ها شم منم با تو بمیرم تا رها شم می گن رفتن دلیل سرنوشته خدا این قصه رو با ما نوشته نمی خوام زندگی رو بی نگاهت که یه دنیا بهشتم بی تو زشته ببین اینجا فقط موندم و سنگ کنار قاب عکس زشت و بی رنگ کنار دسته ای که گل نداره تو یه سالی که خالی از بهاره نشستم تا ببینی من چه تنهام ببینی گم شدم تو جشن غم هام نشستم تا دلت رحمش بگیره نذاره چشم امیدم بمیره شاید بخشیدی بازم خنده هات ُ شاید بازم ببینم من چشات ُ یه دنیا گل بریزی روی لبهام شاید باز گر بگیره قلب دستام می گن رفتن دلیل سرنوشته خدا این قصه رو با ما نوشته نمی خوام زندگی رو بی نگاهت که یه دنیا بهشتم بی تو زشته منم چشم انتظار پیر ِ دل تنگ نشسته منتظر خیره به یک سنگ هنوزم چشم به راه آسمونا هنوزم منتظر تا صبح فردا که شاید عطرت ُ بارون بیاره که شاید شکل چشمات شه ستاره که شاید اون دلت رحمش بگیره نذاره چشم امیدم بمیره می گن رفتن دلیل سرنوشته خدا این قصه رو با ما نوشته نمی خوام زندگی رو بی نگاهت که یه دنیا بهشتم بی تو زشته نوید ایزدیار
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:51 توسط نوید ایزدیار
|

خیابان آزادی ...
میدان آزادی ...
هتل آزادی ...
دروغی مضحک ...
خیابانی که یک راست به انقلاب می رسد
وهتلی که از پنجره هایش چشم انداز اوین پیداست ...
-- خدا رو شکر کابوس ها تموم شد ، بعد از ۱۰ روز از اوین آزاد شدم.... زندان لعنتی ....! --
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:3 توسط نوید ایزدیار
|
