يه شاعر عالي قدر بود در كمپاني
كه ازو صادر مي شد اشعار بی معنی
آمد يك قضيه اخلاقي اجتماعي
تو شعر در بياورد٬ اما سكته كرد ناگاهي
اول او كردش سكته ي مليح
بعد سكته وقيح و پس قبيح
بالاخره جان به جان آفرين سپرد
از اين دنياي دون رختش ورداشت و برد
لبيك حق را اينچنين اجابت كرد
دنيايي را از شر اشعار خودش راحت كرد
رفت و با ملائك محشور گرديد
افسوس كه از رفقايش دور گرديد
اگر او بود دست ما را از پشت مي بست
راه ترقي را به روي ما ها مي بست
از اين جهت بهتر شد كه او مرد
گورش را گم كرد و زود تشريفاتش را برد
اما حالا از او قدر داني مي كنيم
برايش مرثيه خواني مي كنيم
تا زنده ها بدانند كه ما قدر دانيم
قدر اسيران خاك را ما خوب مي دانيم
اگر زنده بود فحشش مي داديم
تو مجامع خودمان راهش نمي داديم
اما چون تصميم داريم ترقي بكنيم
اينست كه از مردنش اظهار تاسف مي كنيم
صادق هدايت ( از کتاب وغ وغ ساهاب )