تبليغاتX
مــــن و دوســــت غولـــــم

  

طبق معموله همیشه چشمام ُ می مالم ، نه خوابم میاد ، نه چیزی تو چشمام رفته ، از خواب بیدار شدم.... این که الان ساعت چند ِ مهم نیست ، ده ، یازده ، دوازده ، شایدم هشت صبح ، مهم اینه که من بیدارم ، اگه چیزی باشه می خورم ، چیزی ام نباشه ، خوب هوا سق می زنم ، باید برم کجا ؟ نمی دونم ، اصلا نمی دونم باید برم یا برگردم  ، ولی من راهی ُ نرفتم که بخوام برگردم ، اصلا مگه راهی هست که من بخوام برم یا ...

باید یه گوشه بشینم تا ظهر شه ، یه صدای وحی مانندی تو گوشم می گه : ظهر خبرای خوبی ِ ! یعنی راست می گه ؟ اگه راستم نگه مهم نیست ، مهم اینه که میشه منتظر یه چیزی موند .

 آفتاب همه جای خونم ُ گرفته ، یه وقتی فکر می کردم عاشقشم ، ولی الان می بینم ازش متنفرم ، هم چشمام ُ اذیت می کنه ، هم پوست تنم ُ .. بعضی وقت ها فکر می کنم که مرام ِ همه عشق ها همینه ، فقط اولش عشق ِ ، بقیه اش میشه تنفر !

ظهر شده ، یه نفر در ِ خونم ُ می زنه ، کسی نیست که این موقع بخواد بهم سر بزنه ، همچین می گم که انگار بقیه موقع ها کسی هست ، در ُ باز می کنم ، کسی پشت در نیست ، یه بسته ی بزرگ که گرماش پوست دستم ُ می سوزونه پشت ِ در ، بازش می کنم ، یه نون بربری داغ باهام دست میده ، بوی بربریای ِ محلمون ُ می ده ، خیلی تازست ، دعوتش می کنم به خونه تا سر فرصت دخلش ُ بیارم . چند تا تخم مرغ بی زبون ُ پرت می کنم تو ماهیتابه تا وقتی صدای روغنش در اومد برش دارم ، تلفن زنگ می زنه ، کی می تونه تو این وقت روز با من کار داشته باشه ؟ همچین می گم که انگار تو بقیه ساعت ها کسی با من کار داره ، برش می دارم ، یه صدای نازک از اون ور خط صحبت می کنه ، البته صحبت که نه ، فوت می کنه ، چقدر بی کارن مردم  ، واسه اینکه فکر نکنه کم آوردم  ، منم فوت می کنم ، چقدر بی کارم من !

صدای روغن در میاد ، نیمروی نیم سوختم ُ برمی دارم تا با بربری داغم که حالا یه ذره سرد شده بخورم ، کاش یه ذره سبزی ام اینجا بود ، آخه من عاشق سبزی ام ! نون باز می کنم...  توش پر از سبزی ِ ، خدایا من چقدر خوشبختم ، یادم باشه به خاطر این اتفاق جشن بگیرم .  غذام ُ می خورم ، یه حسی بهم می گه : بعد از یه چرت دلچسب ، یه اتفاق خیلی خوب می افته ، می خوابم .....

دارم چشمام ُ می مالم ، نه خوابم میاد ،نه چیزی تو چشمام رفته ، از خواب بیدار شدم ، معلوم نیست ساعت چند ِ ، خیلی وقت ِ دیوارای اتاقم ُ سبک کردم ، یه چیزی مثل سنگ می خوره به پنجره ی اتاقم ، خدایا یه اتفاق دیگه ، پنجره رو باز می کنم ، تا بخوام زیر پام ُ ببینم ، چند تا گل خوشبو که با سلیقه دسته شدن می خوره تو صورتم ، گل ُسریع از صورتم کنار می کشم ، کسی اون پایین نیست ، هرکی هست آدم خیلی فرزی ِ ! گل ُ با خودم میارم تو خونه ، روش ُ نگاه می کنم ، روی یه کاغذ کوچک نوشته ( تقدیم با عشق به تنها مونس تنهایی هایم ) یعنی منظورش منم ؟ خدایا من مونس تنهایی های یه نفرم ،از این بهتر نمیشه ، تمام پیش بینی هام داره درست در میاد،  من چقدر خوشبختم .

باید این گل ُ بذارم تویه گلدون خوشگل ، ولی من که گلدون ندارم ، یعنی دارم ، ولی همش پر ِ ، آخه من خیلی گل دوست دارم ، حتی بیشتر از بربری  و سبزی !

حالا دیگه وقت ِ پیاده روی و سیگار ِ ، پارک محلمون جای سر سبزی ِ، گل های قشنگی ام داره ، البته نمی دونم چرا چند وقت ِ گل هاش روز به روز  کمتر میشه ، مهم نیست .

یه پسر بچه ی تقص از دور بهم نزدیک میشه ، این دیگه کیه ؟ چقدر قیافش آشناست ، بهم میگه : ببخشید آقا شما فلانی نیستید ؟ چرا من فلانی ام ،عجیب ِ ، این من ُ از کجا می شناسه ؟ یه دستی به سر ِ کچلش می کشه و می گه : شما رو همه می شناسن ، شما رو همه دوست دارن ، بعدشم بدون خداحافظی می ره ، قیافش من ُ یاد ِ شاگرد نونوایی محلمون می ندازه ، ولی آخه اون که الان باید تو نونوایی باشه !

بادی تو غبغب میندازم و مثل برنده هایی که حاضر نیستن جایزشون ُ با هیچکس تقسیم کنن ، به قدم زدنم ادامه میدم .

نزدیک های شب که بر می گردم به اتاقم ، یه کاغذ کوچیک رو اپن بهم چشمک می زنه ، خدایا مگه میشه ، این کارت پستال از طرف پدر مادرم ِ ، ولی اونا که ....  خوب میشه تو همه چی شک کرد ، شاید کسایی که مردن نمرده باشن ، شاید ما مردیم و فکر می کنیم اون هایی که زنده ان ، مردن ، شاید اصلا کسی نمی میره و زنده ها خودشون ُ می زنن به مردگی تا یه استراحتی بکنن  ، شایدم ... مهم نیست ، اصلا مهم نیست ، مهم اینه که من  خوشبختم !

برای شام چیزی ندارم ، ولی اینم مهم نیست ، امروز روز خیلی خوبی بود ، یه حسی بهم می گه : امشبم می تونه شب خوبی باشه ، ولی نه ، دیروقته ... انقدر گرم کارت پستال شدم که نفهمیدم زمان کی گذشت ، خدا کنه خاطره ی امروز هیچ وقت از ذهنم پاک نشه ، صدای زنگ در میاد ، حسم راست می گفت ، حتما یه اتفاق خوب دیگه پشت در ِ ، در ُ باز می کنم ، این دفعه هیچی پشت در نیست ، هیچی جز سر کچل یه پسر که از فرط دوئیدن بد جوری نفس نفس می زنه ... اون نفس حرف زدن نداره ، منم حوصلش ُ ... می رم سراغ کیف پولم  هرچی تهش هست ُ بر می دارم و می ریزم کف دستش ، هیچی نمی گه و می ره ، حتی نمی گه کم ِ یازیاد ، مطمئنم نه کم ِ نه زیاد ، اندازست ، اندازه ی اندازه ، دیگه هم من عادت کردم ، هم اون ! کار های روزمره خیلی زود شبیه عادت میشه ، هنوز صدای پاش از راه پله میاد ، صداش می کنم : فردا ام میای؟ هیچی نمی گه ، می دونم که میاد ، فقط امیدوارم فردا از یه راه دیگه وارد بشه ، کارهای روزمره خیلی زود شبیه عادت میشه !

خدا کنه هیچوقت قیمت نون  و سبزی و کارت پستال زیادنشه ، چون اون وقت نمی دونم پولی که به شاگرد نونوا می دم کافیه یا نه ......

بهتر ِ دیگه بخوابم ، فردا ام روز قشنگی ِ ، شاید خوشبختی های فردام خیلی بیشتر از امروز باشه ، شاید فردا پر از خاطره های خوب باشه ، یعنی می شه ؟................

                                                                                                      نوید ایزدیار

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:53 توسط نوید ایزدیار |

    

                   رنگ سال گذشته را دارد ، همه ی لحظه های امسالم

                                 سیصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان می کشم به دنبالم

              

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:56 توسط نوید ایزدیار |