حوالی ظهر یک روز معتدل پائیزی بود که دوست کوچک ما به یکی از دستشویی های عمومی شهر نزول اجلال کرد . چرخی دور خود زده و اندوهگین بر روی زباله دانی چرکی که سرنگ و دستمال محتویاتش را تشکیل می داد ، نشست . دلش درد می کرد ، نمی دانست این درد از سر غم و اندوه است یا گرسنگی ! چند وقتی بود که غذای درستی به جثه ی کوچکش نبخشیده بود . از صبح روزی که نامزدش در یک حادثه ی ناگهانی و مهیب در چاه دستشویی غرق شده و او را تنها گذاشته بود ، دیگر هیچ گونه غذایی به دهانش مزه نمی کرد ، چه بسیار غذاهای خوش آب و رنگی که دیده و از کنارش بی تفاوت گدشته بود . اما امروز با بقیه روزها فرق می کرد ، امروز روز تولدش بود . شاید خاطره ی غذاهای پر چرب و چیل تولدهای گذشته اش بود که او را بسیار گرسنه می کرد . چشم دوخته به در منتظر ورود دوست آدمیزادی شد که به برکت وجود ِ دست رنجش گرسنگی را فراموش کند . ناگهان در با صدایی مهیب باز شد ! شخصی معلوم الحال که چرک از سر و رویش می چکید وارد شد ! بوی ماده ی مخدری که دوست ما از آن هیچ آگاهی نداشت ، تمام فضای دستشویی را اشغال کرد . به محض نشستن بر روی محیط تخلیه ! ابزار کارش را در آورده و در گوشه ی امنی گذاشت! دوست ما که به خاطر ماهیت وجودیش از ابزار این مرد چیزی نمی فهمید ، همچنان چشم دوخته به مرد ، آماده ی حرکتی از سمت وی شد ! مرد که دوست داشت قبل از انجام هر کاری خود را از شر فضولات درونی آزاد کند ، کمربندش را باز کرده و با ماتحت مبارک به چاه عمیق دستشویی سلام کرد ! بعد از گذشتن چند لحظه ای ، تنها حاصل ِتلاش ِمرد ، چکه های عرقی بود که پیشانی اش را خیس می کرد ! از دست رنج مرد چیزی حاصل نشد و در آخر قسمت تحتانی با رویی خجل روی خود را پوشاند . مرد که از خروج زباله های وجودش نا امید شده بود ، ابزار کار را برداشت و دست به کار شد ، چند دقیقه ای نگذشت که دود سیگار و نعشگی تمام فضای دستشویی را اشغال کرد !بعد از اتمام عملیات ، مرد که در عالم هپروت به سر می برد ، تلو تلو خوران از جا برخواسته و با فضای دود گرفته آنجا خداحافظی کرد . دوست ما که نا امیدی تمام وجود کوچکش را فرا گرفته بود ، چرخی عصبی در هوا زده و به در و دیوار این دنیای چرکین فحش و نا سزا فرستاد که در روز تولدش اینگونه با او سر ناسازگاری داشت ! حدود نیم ساعت از خروج مرد گذشته بود که چشمان دوست ما به قامت دو جوان نه چندان رشید آشنا شد! دختر و پسری که با ارفاق بیست ساله به نظر می آمدند ، به دستشویی وارد شده و در همان بدو ورود ، برای جلوگیری از به هدر رفتن ِوقت ِ به دست آمده ، دست به کار شدند ! دختر... پسر .... (بوق) خلاصه حکایت این دو می شود : دست بر ران و تنبان و جنبان و فلان و بهمان !! بگذریم ... این دو دل داده ی عاشق ِ بی جا و مکان که قناری وار کنار هم قار قار می کردند، بعد از اتمام کار ، بدون به جا گذاشتن حتی یک اثر مقوی از خود ، دستشویی را ترک گفته و دوست کوچک مارا با یک دنیا اندوه تنها گذاشتند . گرفتگی غروب کم کم از لای در ِ باز دستشویی به داخل آن شتک می زد ، انگار امروز هیچ آدمی، حوصله ی خلق یک ماده ی مغزی برای دوست کوچک ما را نداشت . چند نفری آمدندو رفتند ، اما افسوس که همه شان جز دفع مایعات بی بو و رنگشان ، کار دیگری نداشتند . دقیقه ها خشک و نکبت بار بر سر دوست ما می باریدند تا اینکه، مردی با روی سپید ، لباس سپید ، دستکش سفید و دیگر چیزها که همه شان سپید بودند ، وارد مقر تخلیه شد. دوست ما در همان ابتدا با دیدن ِسر و روی مرد مطمئن شد که از این امامزاده هم شفایی نخواهد رسید . مرد سپبد ، پس از انجام عملیات ِ خلق ِ شاهکار تحتانی ، دستمال سپیدی برداشته، به ما تحت سپیدش کشید و بلند شد. پس از مرتب کردن شلوار دستی به لباس غبار گرفته اش کشید و خارج شد. دوست ما که برای لحظه ای در شوک فرو رفته بود ، به خودآمده و متوجه شد که چشمانش همه چیز را درست دیده اند! مرد سپید هدیه ی جشن تولدش را به او بخشیده بود. سریع از جا بلند شده و به سمت محموله ی پر مایه حمله ور شد . آنقدر گرسنه بود که نمی دانست از کجای آن شروع کند . پس از اندکی دور گشتن ، تصمیمش را گرفت وبه پرمایه ترین قسمت محموله حمله ور شد . با ولع ِ وصف ناپذیری مشغول خوردن کیک تولدش ! بود که صدای در آمد . مرد سپید با حرکتی ضربتی دستی به سیفون دستشویی برده و آن را کشید. در این لحظه بود که دوست ما ، که حتی فرصتِ دیدن دوباره ی مرد سپید را نکرده بود ، به همراه محموله ی خوراکی اش ، به سمت منزل آخر رهنمون شد. آری .. اینگونه بود که پرونده ی زندگی دوست کوچک ما در روز تولدش بسته شد. هرچند لزومی در گفتن آن نیست ، اما دوست ما وصیت کرد ، که به بازماندگانش بگوییم ، او یک مگس ِ قهرمان بود .
نوید هدایت
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:15 توسط نوید ایزدیار
|

سلام ......
( گاهی فریاد آخرین راهه ) آخرین نمایشنامه ی منه ٬ امیدوارم بخونید و بهم نظر بدید . نمایشنامه گاهی فریاد آخرین راهه 
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:58 توسط نوید ایزدیار
|
