سلام
پنجشنبه ی این هفته ، ۱۸ تیرماه ، من و گروهم قرار ِ که موزیک ویدئوی جدیدمون رو کلید بزنیم . به خاطر موضوع و فضایی که این موزیک ویدئو داره ، به تعداد زیادی دختر و پسر ۱۷ سال به بالا نیاز داریم . عزیزانی که مایل به همکاری هستند ، اسم ، ایمیل و اگر دوست داشتن شماره تلفن شون رو تو قسمت نظرات خصوصی بذارند.
* توضیحات بیشتر به دوستانی که مایل به همکاری هستند ارائه می شود .
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:32 توسط نوید ایزدیار
|

خیابان آزادی ...
میدان آزادی ...
هتل آزادی ...
دروغی مضحک ...
خیابانی که یک راست به انقلاب می رسد
وهتلی که از پنجره هایش چشم انداز اوین پیداست ...
-- خدا رو شکر کابوس ها تموم شد ، بعد از ۱۰ روز از اوین آزاد شدم.... زندان لعنتی ....! --
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:3 توسط نوید ایزدیار
|

بسم الله الرحمن الرحیم ملت شريف و مظلوم ايران اما متأسفانه از اين بهترين فرصت بدترين استفاده شد. با اعلام نتايجى كه هيچ عقل سليمى آن را نمى پذيرد و بر اساس شواهد موثق تغييرات عمده اى در آراى مردم داده شده است و به دنبال آن در پى اعتراض برخى از اقشار مردم به اين نحو عملكرد، در جلوى چشم همين مردم كه بار سنگين پيروزى انقلاب و هشت سال جنگ تحميلى را بر دوش خود حمل نمودند و با دست خالى در برابر گلوله هاى رژيم شاهنشاهى و توپ و تانك دشمن مقاومت كردند، و در جلوى چشم جهانيان و در حضور دوربين هاى خبرنگاران داخلى و خارجى به جان فرزندان اين مردم و اين مملكت افتاده و با شدت و خشونت كامل با زنان و مردان بى دفاع و دانشجويان عزيز برخورد كرده و آنها را سركوب و مضروب و دستگير نمودند; و اينك به دنبال تسويه حسابهاى سياسى ، با فعالان و انديشمندان و روشنفكران بر آمده و عده كثيرى را كه بعضا از مسئولين بلند مرتبه نظام جمهورى اسلامى بوده اند بى جهت دستگير و بازداشت مىكنند. اينك بر وظيفه دينى و ملى و بر اساس آيه شريفه (و ذكر فان الذكرى تنفع المومنين ) و نيز با هدف خيرخواهى و آرزوى اصلاح امور، چند نكته را تذكر مىدهم : 1 – ويژگى يك حكومت مقتدر – چه اسلامى و يا غير اسلامى – آن است كه بتواند ديدگاههاى موافق و مخالف را مورد توجه قرار دهد و با شرح صدر كه شرط لازم حاكميت است همه اقشار حق مخالفين فكرى و سليقه اى خود را جذب و در امر حاكميت سهيم نمايد، نه اينكه آنان را به كلى طرد نموده و روز به روز بر تعداد آنان بيفزايد. من به خاطر موسوم شدن حاكميت به حكومت دينى خوف آن دارم كه كارها و اعمال مسئولين در نهايت باعث ضربه به دين و موجب خدشه در اعتقادات مردم گردد. 2 – در رابطه با اوضاع كنونى و مسائلى كه پس از انتخابات اخير به وجود آمده و بسيارى از مردم دچار تحير و بدبينى شده اند و بر اساس آموزه هاى دينى و اخلاقى ، از حاكمان و مسئولين مربوطه توقع دارند در چنين امر مهمى كه حفظ حقوق عامه مردم است و در آن نمى توان به اصالت برائت تمسك كرد بلكه بايستى از طريق معتبر و مرضى الطرفين و بى طرف ، امانتدارى حاكميت و دست اندركاران آن احراز گردد. در چنين شرايطى انتظار آن است كه حاكميت پاسخى مقبول و معقول بدهد و با روشهاى صحيح ، بدبينى و شك و شبهه مردم را برطرف نمايد; كه در غير اين صورت موجب بى اعتمادى بيش از پيش مردم به حاكميت شده و مشروعيت نظام و منتخب آن زير سوال رفته و اعتبار آن مخدوش خواهد شد. بارها تذكر داده ام كه آراء ملت امانتهاى مردمى و الهى هستند و حاكميتى كه بر اساس تصرف در آراء باشد هيچ نحو مشروعيت دينى و سياسى ندارد. 3 – از همه مردم به ويژه جوانان عزيز تقاضا مىشود كه حق خواهى خود را همراه با صبر و متانت دنبال كنند و با كياست و هوشيارى درصدد حفظ آرامش و امنيت كشور و پرهيز از هرگونه خشونت و كارهايى باشند كه چهره آنان و نيز خواسته مشروع و قانونى شان را مخدوش مىنمايد و بهانه به دست افراد معلوم الحالى مىدهد كه خود را در ميان مردم جا زده و با ايجاد اغتشاش و تخريب و آتش زدن اماكن شخصى و عمومى ، قصد ايجاد فضاى رعب آور و امنيتى كردن كشور را دارند. لازم است ضمن حضور آگاهانه و با هوشيارى كامل اجازه دهند تا كانديداهايى كه حقشان تضييع شده كار قانونى خود را دنبال نمايند. 4 – به همه مسئولان و دست اندركاران و همچنين به مأمورين نظامى و انتظامى توصيه مىكنم دين خود را حفظ و آن را به دنياى ديگران نفروشند و توجه كنند كه عبارت “المأمور معذور” در پيشگاه خداوند متعال به هيچ وجه پذيرفته نيست . جوانان معترض را فرزندان خود دانسته و از برخوردهاى خشن و غير انسانى دست برداشته و با عبرت از سرنوشت گذشتگان ، بدانند كه دير يا زود عاملين ظلم به مردم از كيفر و عقوبت دنيوى و اخروى مصون نخواهند بود. در اين زمان نمى توان با سانسور و قطع و محدود نمودن امكانات ارتباطى حقايق را از ديد مردم پنهان نمود. حسینعلی منتظری / ۲۶ خرداد ۸۸
ضمن سلام و تحيت – در روزهاى اخير شاهد تلاش و حضور پرشور و ايثارگرانه شما برادران و خواهران عزيز و بزرگوار، از زن و مرد، پير و جوان و تمامى اقشار در صحنه تبليغات انتخابات دوره دهم رياست جمهورى بودم .
در اين ايام قشر جوان با روحيه اميد و براى رسيدن به خواسته هاى به حق خود به صحنه آمدند و شب و روز براى روز موعود لحظه شمارى كردند، و اين فرصت بسيار مناسب و خوبى براى مسئولين نظام بود تا موقعيت را مغتنم شمرده و بتوانند بهترين رابطه دينى ، عاطفى و ملى را با قشر عظيم نيروى جوان و بقيه اقشار برقرار نمايند.
در خاتمه از خداوند متعال توفيق همگان را در خدمت به اسلام و مسلمين ، و نيز عزت و سربلندى ملت عزيز ايران را مسألت مىنمايم .
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته .
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:54 توسط نوید ایزدیار
|

سلام مردم تقلب خورده سلام چهار سال تلخ تر از زهر خداحافظ حرص و جوش های الکی سلام دنیای جدید پراز انفعال سلام محمود تقلبی نژاد خدانگهدار میر حسین تقلب خورده ستاد سلام زشتی های رنگ تحجر سلام حماقت های رنگ رئیس جمهور خداحافظ دنیای شیرین ذهنی خداحافظ آرزوهای دنیای رنگی این شعر نیست / مصیبت نامه است / از یک شکست خورده / از کسی که دیگه به هیچ چی اعتقاد نداره / حتی به شکست...
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:6 توسط نوید ایزدیار
|

دست در دست هم ، برای نابودی خفقان
نوید / غول
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:56 توسط نوید ایزدیار
|

چند وقتی بود که می دیدمش . او دوست توبا بود و توبا دوست من ! در اولین نگاه دستمال بسته به سر که تمام تارهای مویش را در خود فرو برده بود و ابروهای پرپشتش جلب نظر می کرد. روزهای سرد زمستان بود اما ما با دل های گرم در حیاط دانشگاه بازی می کردیم . لبهای سعیده همیشه خندان بود اما چیزی در نگاهش نشان از دردی عمیق داشت . توبا یار غار او بود و همراه همیشگی اش در سفرهای کوچک و بزرگ . بعضی اوقات رابطه ی آن دو مایه حسادتم بود و بو جود آورنده آرزویی برای داشتن رفیق و یاری صمیمی مثل توبا! روزی از روزهای آخرسال توبا چمباتمه زده در گوشه ای از پله های منتهی به زیر زمین در خود فرورفته بود . این پله ها پاتوق سیگار کشیدن ما دو نفر بود و در ابتدا پنداشتم که این بار هم نشستن در پله ها بهانه ای است برای کشیدن سیگار ! اما چشم های از اشک خیس شده ی توبا حکایت از چیز دیگر داشت . توبا چیزی گفت که تنم را لرزاند . سعیده سرطان داشت. آن روز تمامی پزشک های این شهر بزرگ او را جواب کرده بودند و به نوعی دستور به آمادگی اش برای مرگ دادند. تازه دلیل همیشه با سعیده بودن توبا را فهمیدم و دلیل آن دستمال سر ! شیمی درمانی تک تک تارهای موی سر را از جادر آورده و سعیده را تماما تاس کرده بود . سعیده دختری که از زیبایی چیزی کم نداشت موهایش را از دست داده بود و روزها را با پوشاندن سر بی مویش می گذراند. چقدر دردناک است دختر بودن و مو نداشتن ! روزها گذشت و عید نوروز از راه رسید . روزهای کسالت بار عید گذشت و دوباره وقت بازگشایی دانشگاه رسید . مدت ها بود که سعیده به دانشگاه نمی آمد توبا هم خبری از او نمی داد . من هم جرئت پرسیدن حالی از او نداشتم . تحمل شنیدن خبرهای سخت در من اندک است . هر چند که غولم و از حیث اندام طویل ! دو روز پیش بود که طبق معمول ِ کلاس های هشت و نیم صبح ٬ خواب مانده و کمی دیرتر به دانشگاه رسیدم . در پشت در های بسته به دنبال کلاس شخصیت شناسی گشتم . کلاس را پیدا کردم اما قبل از شوق پیدا کردن آن ٬ چیزی نظرم را جلب کردن که تا ساعت ها باورش نمی کردم . توبا چیزی شده بود که هیچوقت نبود. ابروهاو موهایش را تراشیده بود و چهره اش طوری شده بود که تا پایان کلاس همه ی بچه ها نگران او بودند که نکند بیماری خطرناکی گریبانش را گرفته باشد. بعد از پایان کلاس ٬زودتر خارج شدم تا از آبخوری انتهای سالن تشنگی ام را برطرف کنم . توبا به سمت من آمد. نگاهش کردم. عینک سیاه و بزرگی به چشم زده بود. پرسیدم : دلیل ناراحتی و چهره ی تیغ خورده ات چیست ؟ عینکش را برداشت ٬لبخندی تلخ تر از زهر زد و گفت : سعیده مرد! تمام چیزی که در آن لحظه می فهمیدم دیوارهای راهرو بود که یکی پس از دیگری دور سرم می چرخید . باور نکردنی بود٬ هرچند پزشکان این شهر زودتر از موعد باورش را برای ما آسان کرده بودند. سعیده آن دختر خنده روی مهربان زیر خرمن ها خاک خوابیده و دنیا را از وجود خود بی بهره گذاشته بود. آری سعیده دوست توبا بود و توبا دوست من ! اما نه ٬ سعیده دوست من بود . دوستی که هر چند کوتاه دیدمش اما انگار که بین ما صمیمتی هزار ساله بود. لعنت بر بیماری! لعنت بر سرطان! لعنت بر تقدیر !که رفیق صمیمی ام را برای همیشه از کنارم برد. گاهی به خدا فکر می کنم و با صدای بلند از او می پرسم که عدالتت در چیست ؟ یکی صد ساله است و هنوز درزمین ٬ یکی بیست ساله است و در جایی غیر از زمین ! سعیده دوست توبا بود و دوست من! دوستم بعد از مدت ها تحمل رنج از این دنیای رنج بار رخت بر بست و به دیاری دیگر شتافت. مرگ پایان رنج های او بود و آغاز دلتنگی ما ! روحش شاد . یادش گرامی / غول
ما که ای زندگی به خاموشی هر سوال تو را جواب شدیم دیگر از جان ما چه می خواهی ما که با مرگ بی حساب شدیم ( از طرف : نوید / شاعر : محمد علی بهمنی )

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:30 توسط نوید ایزدیار
|

امسال نیز یکسره سهم شما بهار مارا در این زمانه چه کاریست با بهار 
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:8 توسط نوید ایزدیار
|

چهره به چهره / چهره در چهره ی کلیشه ها ! نویسنده و کارگردان: علی ژکان بازیگران : جمشید هاشم پور ، کاوه کاویان، علی عمرانی ، مصطفی طاری و ... متاسفانه به خاطر ترافیک سنگین چهارراه ولیعصر وکمی اشتباه در زمان سنجی خودم ، امروز با 10 دقیقه تاخیر وارد سینما فردوسی شدم ( هرچند در آخر فیلم چندان هم از این تاخیر ناراحت نبودم ) چهره به چهره الگوی ِ روایتی کهنی داشت. قتلی با صحنه سازی خودکشی اتفاق می افتد و پلیس آگاهی با شک و تردید نسبت به خودکشی و در نظر گرفتن احتمال وقوع قتل ، پرونده را بررسی می کند . طبق معمول هم مثل بیشتر فیلم های این ژانر ، پلیس اصلی ( همان جناب سرهنگ کارهای پلیسی ایران!) که اینبار نقش آن را جمشید هاشم پور ( که بازهم با سری تراشیده در فیلمی حاضر می شد) بازی می کرد در حین ورود به دوران بازنشستگی درگیر این پرونده می شود. کاش علی ژکان ( نویسنده و کارگردان فیلم) چندین بار فیلم هفت ، شاهکار دیوید فینچر را می دید تا دلیل انتخاب هوشمندانه ی دوران بازنشتگی برای مورگان فریمن را می فهمید. چهره به چهره فیلمی است وام گرفته از کلیشه ها ، الگوهای کلیشه ای ، دیالو گهای کلیشه ای ، شخصیت های کلیشه ای و گاه مضحک و فضا سازی احمقانه ، نه تنها یاد آور سریال های پلیسی مرغوب (مثل ناوارو) بلکه یادآور سریال هایی بلاهت بار از جنس کارهای امیر قویدل و امثالهم است . بازی های فیلم کاملا یکدست است و همگی بازیگران بدترین بازیهای کارنامه شان را ارائه می دهند . از جمشید هاشم پور که گه گاه به جای از صدایی شبیه به خسرو خسرو شاهی استفاده می کند گرفته تا کاوه کاویان که هیچوقت دلیل بازیگری اش را درک نکرده و نخواهم کرد ، هرچند که وی از بخت ِ بد ِ دنیای نقد نویسی دستی هم در نقد داشته و تا به حال چند ستون از مجله ی فیلم را به گند کشیده است!! چهره به چهره فیلمی است که نه تنها در روایت داستانش لنگ می زند بلکه کار هیچ کدام از عواملش ، از تدوین و تصویر برداری گرفته تا طراحی صحنه آن نکته ی دندان گیری نداشته و چنگی به دل نمی زند. چهره به چهره بی شک سنگ قبری زشت و کریح المنظر بر خلاقیت فیلمسازی است که سال ها پیش مادیان را ساخت و دست در دست بازیگر بزرگش ( سوسن تسلیمی ) بخشی از خاطرات شیرین سینما روهای دهه ی 60 را رقم زد.
بیست / بازیگران خوشنام ، فیلم بد نام! نویسنده : عبدالرضا کاهانی / بازنویسی فیلمنامه : حسین مهکام – کارگردان : عبدالرضا کاهانی بازیگران : پرویز پرستویی، مهتاب کرامتی ، علیرضا خمسه ، حبیب رضایی، فرشته صدر عرفایی و...


+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:20 توسط نوید ایزدیار
|

بخش فیلم های ایرانی بیست و هفتمین جشنواره ی فیلم فجر از امروز (چهارشنبه / ۱۶ بهمن )شروع شد. تصمیم دارم هر روز در مورد فیلم هایی که اون روز دیدم یه نیمچه نقد بنویسم ، البته نقد که چه عرض کنم چرت و پرت های ذهنیم رو می نویسم! خدا کنه برسم!!
صداها / وای به روزی که بگندد نمک ! نویسنده فیلمنامه : سعید عقیقی – کارگردان : فرزاد موتمن بازیگران : آتیلا پسیانی . رویا نونهالی . پگاه آهنگرانی . طناز طباطبایی و با حضور رضا کیانیان مقدمه :یادم میاد وقتی تو جشنواره ی سال پیش فیلم مزخرف جعبه ی موسیقی رو دیدم به این قضیه ایمان آوردم که فرزاد موتمن ( همونطور که خودش همیشه می گه!!) فقط یه تکنسین سینماست و همین! جعبه ی موسیقی که سر و شکلش به فیلم های ژانر احمقانه ی این سالها یعنی معناگرا می خورد ، بزرگترین نشانه ی سقوط فیلمسازی بود که در قدم دوم فیلمسازی، شاهکاری مثل شبهای روشن رو ساخته بود ، البته فکر کردن به قضیه تکنسین بودن ( ونه هنرمند!) موتمن ، ذهن آدم رو به این سمت می برد که تمام امتیازات شبهای روشن متعلق به یک نفر ِ و اون یک نفر کسی نیست به جز فیلمنامه نویس کم کار یعنی سعید عقیقی ! یادم میاد در همون زمان ها یا یه خورده بعدتر بود که روزنامه ها و سایت های سینمایی خبر از ساخته شدن فیلم جدید فرزاد موتمن با فیلمنامه ای از سعید عقیقی رو می دادند. بدون شک بهترین یا یکی از بهترین خبرهایی که در طول یک سال گذشته شنیده یا خوندم خبر این همکاری ِ دوباره بود. اما خبرهای بعدی درمورد فیلم بهتر از اولی بود، آتیلا پسیانی ، رضا کیانیان ، رویا نونهالی و... بازیگران نقش های اصلی بودند و خط داستانی خبر از یک فیلمنامه ی غیرخطی می داد که فیلمنامه ی فیلم اول فرزاد موتمن، هفت پرده ( نویسنده : سعید عقیقی) ، مهارت عقیقی رو در نوشتن این فرم از فیلمنامه ها نشان داده بود. یک سال گذشت و بدون هیچ گونه حاشیه ای ، صداها ساخته شد . با خواندن لیست فیلم های بخش مسابقه و دیدن فیلم صداها در یکی از ردیف ها ، آرام و قرار ازمن خداحافظی کرد! و مثل دفعه های قبل که دچار این حس و حال شده بودم ، فهمیدم که راهی برای آرامش نیست به جز دیدن و شنیدن صداها!! امسال هم مثل جشنواره های قبلی ، دو سه روز قبل از شروع جشنواره به خانه ی سینما رفتم و سهمیه بلیت امسالم رو گرفتم! (هرچند که خیلی ام مال من نیست!) متاسفانه بلیت های امسال ِبنده ، مربوط به سینما فردوسی ، سینمای قدیمی میدان فردوسی میشه ، که متاسفانه کیفیت زیر صفر ( با ارفاق صفر!) ی رو داره! هرچند که گروه های دیگه از لحاظ داشتن فیلم های خوب یه سر و گردن بالاتر از گروه بلیت های من (گروه c) بودند اما قرار داشتن نام صداها در لیست فیلم های گروه c مرحمی بود که زخم نداشتن بلیت ِ فیلم های استاد بیضایی ، پرویز شهبازی و حمید نعمت الله رو کمرنگ می کرد. بالاخره بعد از یک انتظار یک ساله چرخ ِ بخش ایران ِ بیست و هفتمین جشنواره ی بین المللی فیلم فجر از امروز شروع به گردش کرد. بعد از یه گردش طولانی مدت!در محوطه ی تئاتر شهر ، نزدیکی های ساعت 3 همراه با دوستم فراز ( که بلیت هاش هم سانس با منه!) به سینما فردوسی رسیدیم . نگاه به جدول و دیدن لیست فیلم های امروز ِ سینما فردوسی اولین ضربه ی خوشحال کننده رو به مغز هر جفتمون کوبید! فیلم صداها که طبق شواهد! (والبته به نظر دو نفر شبهای روشن دوست! ) بهترین فیلم گروه ما (c) بود ، در همین روز اول اکران می شد و خوشبختانه دیدن اون دیگه نیازی به انتظار روزهای آینده رو نداشت . واما بعد از این مقدمه ی طولانی بهتر ِ که به خود فیلم برسیم!! نقد : فیلم با تیتراژی عجیب و غریب و غیر قابل انتظار آغاز شد. صدای میکائیل شهرستانی (که خود او عهده دار یکی از شخصیت های فیلم هم بود) تمام نوشته های تیتراژ ، که روی یک پس زمینه ی نرم افزاری شکل می گرفت را برای تماشاگران روایت می کرد. ( صدا : فیلمنامه ی این فیلم توسط سعید عقیقی نوشته شده و کارگردانی این کار رو فرزاد موتمن به عهده داره ...) یا جمله هایی شبیه به این آخرین جملات شهرستانی روی تیتراژ فیلم بود. فیلم با شروعی غافلگیر کننده همه را میخکوب کرد. رویا نونهالی بادست و بال ! خونی اش در مقابل دوربین روی دست ِ لرزان ِ فیلم قدم می زد و از سمتی که ما نمی دیدیم صدای لرزان و کتک خورده ی مردی ( آتیلا پسیانی ) به گوش می رسید. مرد التماس می کرد تا رویا ( اسم شخصیت رویا نونهالی در فیلم) اورا به بیمارستان برساند اما رویای عصبانی به او اهمیتی نداده و به جای آن مرد را به باد کتک می گرفت !! بعد از یک فید طولانی داستان به طبقه ی دیگری از ساختمان رفت ، جایی که میکائیل شهرستانی با همسرش ( البته همسر سابقش!) مشغول جروبحث بود. صدای داد و قال واحد دیگر ساختمان ( همان واحدی که در بخش قبلی دیدیم) در میانه های این بخش به گوش زن و شوهر شاکی از هم رسید. در اینجا بود که فیلمنامه مشخص کرد که قصد کلیشه زدایی ندارد و مثل دیگر فیلمنامه های اپیزودیک ، اپیزودهایش را کنار هم پیش برده و دراین میان نقطه های اتصالی بین اپیزودها برقرار می کند. اپیزود سوم که آن هم بعد از فیدی طولانی شروع شد قصه ی دو دوست ( پگاه آهنگرانی و طناز طباطبایی ) بود که از صحنه ی غش کردن یکی از آنها در دست شویی ( شایدبه خاطر مصرف زیاد مواد مخدر!) آغاز شد . این اپیزودهم با دیالوگهای کلیشه ای گذشت تا در آخر آن ، دو دختر فیلم متوجه صدای داد و قال از طبقه ی پائین شوند . یکی ازآنها که اتفاقا دستی در عالم فضولی داشت! با 110 تماس گرفته و برای این سر و صدای عجیب و غریب آنها را به آپارتمانشان دعوت کرد!! بخش بعدی داستان ، ورودی دوباره به اپیزود اول بود. دراینجا بود که نویسنده وجه تمایزش با دیگر کارهای اپیزودیک را اعلام کرد!! فیلمنامه نه تنها ساختاری اپیزودیک داشت بلکه روایت اپیزودها به شکلی وارونه از آخر به اول شکل می گرفت! تا جایی که حافظه ی صد در صد ناقص من یاری می کند! اولین فیلمی که با روایت آخر به اول دیدم فیلم مِمِنتو بود که آنقدر طریقه ی روایتش به شخصیت و فضای داستان آن نزدیک بود که انگار هیچ راهی برای روایت کلاسیک آن پیدا نمی شد. دومین فیلم و فکر می کنم آخرین! فیلمی که با این شیوه از روایت دیدم ، فیلم عاصی و سر سام آور گاسپار نوئه یعنی غیر قابل بازگشت بود که البته استفاده از روایت وارونه در این فیلم هم ، کاملا در خدمت داستان و جذاب از کار درآمده بود. اما نکته ای که امروز بیشتر از صد بار به ذهنم اِلارم!! می داد دلیل انتخاب این مدل روایتی از سوی سعید عقیقی بود . نه لزوم داستانی و نه شخصیت های فیلمنامه چنین روایتی را طلب می کردند و نه حتی این مدل حرکتی در خدمت غافل گیری تماشاگر قرار می گرفت .( آیا بهم ریختن ساختار روایی بدون هیچ دلیل و منطقی نشانه ی خلاقیت برای یه فیلمنامه است ؟ من که فکر نمی کنم !) یکی از جذابیت های استفاده از فرم اپیزودیک و همچنین شکست زمان در فیلمنامه که در اکثر کارهای اپیزودیک از آن استفاده می شود. جدا از ارضاء مخاطب ِخسته امروزی از فیلمنامه ی کلاسیک ، مجالی است که فیلمنامه نویس با استفاده از شیوه ی اطلاعات دهی ِ بهم ریخته یا قطره به قطره به تماشاگر ، حس تعلیق را در فیلم بوجود آورده و تماشاگرش را تا انتهای فیلم روی صندلی های سینما نگه دارد . یک نگاه به شاهکار ِ آلخاندرو گونزالس ایناریتو یعنی 21 گرم شاهد بر این گفته است .پیدا کردن نخ تسبیح نامرئی ما بین شان پن ، بنیسیو دل تورو و نائومی واتس در آن فیلم ، تماشاگر را قدم به قدم به دنبال خود کشیده و با کدهای ظریف کاری شده اش طوری او را متوجه این رابطه و در ادامه تعلیق های دیگر داستان می کند که تماشاگر راضی از شعور بالای خود و هوش سرشار نویسنده ، سالن سینما را با رضایت و غرق در فکر شخصیت ها و داستان ترک می کند. اما در این جا چطور ؟ آیا تماشاگر بعداز با خبر شدن از قتل صورت گرفته که قاتلش و کمی جلوتر مقتولش آشکار شده یا بعد از با خبر شدن از مدل روایتی فیلم ، چیزی برای کشف کردن دارد؟ اگر از دقیقه 25 تا آخر فیلم حذف شود چقدر در فهم داستان تاثیر گذار است ؟ آیا واقعا برای من ِ تماشاگر مهم است که رویا مقتولش را با چاقو کشته یا پیچ گوشتی !؟ فرض می کنیم برای روایت ِ داستان لباسی برای پادشاه از روایت آخر به اول استفاده کنیم ، پادشاه ِ مغرور با لباس های فرضی و در واقع با بدنی لخت به میانه مردم می رود، لختی پادشاه را پسر بچه ای به گوش او فریاد می زند و پادشاه متوجه می شود که سرش کلاه رفته و لخت است . حالا نوبت آن است که به خاطر شیوه ی روایت به عقب برگردیم ، این بازگشت به عقب چقدر جذاب است ؟ آیا برای خواننده ی داستان چیزی جزاطلاعاتی در مورد خلق و خوی پادشاه یا خلق و خوی خیاطان قلابی لباس دارد؟ آیا برای رسیدن به اول داستان تعلیقی در دل خواننده شکل می گیرد؟ حالا فرض کنیم این داستان را همانطور بخوانیم که امروز هست ، همانطور که همه مان در کودکی و حتی در بزرگسالی!هنگام خواندن این داستان تجربه کرده ایم ، در تک تک لحظات آن ، دلهره و عطش فهمیدن عاقبت پادشاه از درون ، ما را قلقلک می دهد و انتظار ِرسیدن به لحظه های جذاب پایانی اجازه ی هرکاری ،حتی گهگاه نفس کشیدن!! را از ما می گیرد. و این یعنی معجزه ی جذابیت داستان ! اصول داستانگویی همیشه به ما گوشزد می کند که روایت داستان را چه از ابتدا به انتها ، چه از انتها به ابتدا تعریف کنیم ، همواره باید خواننده را دچار عطش خواندن هر صفحه از داستان و در واقع تشنه ی اتفاقی کنیم که بعد از اتفاق اکنون خواهد افتاد. اما متاسفانه فیلمنامه های غیر خطی، برای خیلی از فیلمنامه نویسان ما حکم لباس زیبایی را دارد که برای جشن های خاص به تن می کنند ، غافل از اینکه سهل انگاری ، این لباس را به سرنوشتی دچار می کند که لباس پادشاه دچارش شد و افسوس که سعید عقیقی با فیلمنامه ی هفت پرده اش این لباس رابه تن کرده و نه تنها به سرنوشت پادشاه دچار نشده بلکه به وسیله ی آن به تمام مردم شهر فخر فروشی کرده است ! چطور می شود که نویسنده ای چون او ، نه تنها نمی تواند داستانش را به درستی روایت کند ، بلکه حتی شخصیت هایش نیز بدون هدف و بی اثر رها می شوند. کسی که شخصیتی مثل استاد جوان را خلق کرد تا مهدی احمدی با فرو رفتن در جلد آن بهترین نقش آفرینی عمرش را بکند ،چطور می شود شخصیتی به بی اهمیتی شخصیت میکائیل شهرستانی در فیلم صداها را خلق کند؟.... شاید اگر خالق شبهای روشن ذره ای از استعداد و شعور پیوند خورده اش به آن فیلم را به این فیلم پیوند می زد ، اوضاع صداها انقدر بیمارگونه نبود!... والبته در آخر لازم به ذکر است که در میان دقایق دلگیر نمایش فیلم ، اندک نکته های خوبی هم به چشم می خورد . دکوپاژ و میزانسن های موتمن ، در بعضی از لحظات دهن دره های وقت و بی وقت را جمع می کرد! همچنین بازی ِخوب آتیلا پسیانی و مخصوصا رضا کیانیان که کم اما به شدت موثر کارکرد ، یادآوری می کرد که در حال دیدن فیلم صداها هستیم ، فیلمی که وجودش در ردیف امروز ِ جدول اولین و آخرین ضربه ی خوشحال کننده ی چهارشنبه مان بود!
حیران / آخرین یادگاری خسرو نویسنده ی فیلمنامه : نغمه ثمینی / شالیزه عارف پور – کارگردان : شالیزه عارف پور بازیگران: خسرو شکیبایی ، باران کوثری ، مهرداد صدیقیان ، فرهاد اصلانی و...


+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 4:37 توسط نوید ایزدیار
|

لالا لالا گل بابا ، شبای پر ِسرما
نده دستاتو به دست پلید مردم دنیا لالا لالا بخواب آروم ، که دنیا پر ِ جنگ ِ تمام بوم نقاشی، پر ِ شکل های بی رنگ ِ بخواب آروم گل بابا که بیداری یه کابوس ِ همون شاهزاده ی قصه تو بیداری یه پابوس ِ اگه خواب شتر دیدی ، نگی جایی که بد میشه که سهم زندگیت اینجا ، فقط حبس ابد میشه لالا لالا گل لاله ، نری سمت ِ خونه ی خاله که پاهاشون ُ قلم کردن ، الان بیست و چند ساله لالا لالا بخواب آروم گل مریم دیگه مرده پسر دائیش مهندس بود سه سال آورده بخواب آروم ، لالایی ها همه تقصیر اینا بود وگرنه کی به فکر تو ، به فکر صبح فردا بود لالالالا بخواب دیگه ، که بنزین سهمیه داره ! یکی بارش ُ می بنده ، یکی یه عمر ِ بی کاره گل خرزهره شاکی شد ، چرا تو یه لالایی ها نداشت جایی ، ولی حالا گل خرزهره ی بابا بخواب آروم و باور کن که بیداری یه کابوس ِ اگه بد شد کلاغ زشت ، همش تقصیر طاووس ِ لالا لالا دیگه صبح شد ، همه خفاش ها خوابیدن ، تو بیداری نمی دونی که گه گاه خوابت ُ دیدن ، گل خرزهره ی بابا دیگه باید برم دیره ، همش دیره وقتی که بابات پیره بخواب تا آخر فردا که پس فردا ، تویه تنها باید پاشی بری جای من ِ تنها ، توی سرما بخواب آروم همش اینه .... بخواب آروم ، همش اینه پویان رومزی * این ترانه با صداو موسیقی ِ عبدی بهروان فر اجرا شده که پیشنهاد می کنم با مراجعه به سایت عبدی این ترانه فوق العاده رو دانلود کرده و گوش کنید !
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:22 توسط نوید ایزدیار
|
