تبليغاتX
من و دوست غولـم

امروز بارون اومد . یکی از اون بارون های نم نم که حال آدمو تو بد ترین شرایط روحی هم خوب می کنه .

چه حالی می ده وقتی پنجره رو باز می کنی و بوی خاک بارون زده ریه هاتو پر می کنه ، وقتی رنگ آسفالت خیابونا عوض می شه و چمن های تنک وسط بولوار سبز تر از همیشه به نظر می آن .

معجون وقتی کامل می شه که "شب، سکوت ، کویر"  رو بذاری و صدای تصنیف "بارون " رو تا ته زیاد کنی !

شک ندارم اگه ابرا ام صدای استاد و تصنیف بارون رو شنیده بودن، هر ثانیه و هر روز می باریدن.

ببار ای ابر بهار ...

+ تاریخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 4:40 نویسنده نوید ایزدیار |

بگذریم که در این روزگار
روز بر باد رفته
و برجا مانده گار
میان یک بغل افسوس ماندگار
برای صد کرور مردم دل افگار

بگذریم که سال هایمان
ختم می شود به دریغ هایی از پارسال
پاره سال تر از سالیان سال

بگذریم از هفته
که نام مستعاری شده بر هفت غروب جمعه
که از سر شرم
شنبه و یکشنبه و ...صدایشان می زنند

بگذریم از زندگی
که لغت نامه های دورانمان
نفس کشیدن معنایش می کنند
و صادق مردمان شهر، جان کندن

بگذریم
از هر چه بگذریم
سخن وجود تو
در تمامی لحظه های زندگی
عجیب خوش تر است
تویی که روزگار و سال و هفته
و زنده بودن های شبه زندگی
در کنارت بوی بهشت می دهد

آری بهشت زیر پای توست
که در کنارت دنیا بهشت گونه است

از طرف یک فرزند پرآزار و اذیت !!
نوید
آدرس fb من
+ تاریخ شنبه ششم اسفند 1390ساعت 2:25 نویسنده نوید ایزدیار |

خوب واقعیت اینه که امروز روز بدی نبود !...

راستش من جزء هیچ کدوم از دسته های مختلف واکنش به ولنتاین نیستم ، یعنی نه از این روز ابراز تنفر می کنم و عروسک بازی و شکلات و گل و چیزای دیگه شو جزء سوسول بازی های نسل جوون! می  دونم ، نه از اون عاشقای دو آتیشه ام که یه کامیون ابزار قلب دار! اسم بهتری پیدا نکردم! رو واسه طرفم ببرم

و البته نه جزء کسایی که تو این روزا ، زانوی غم بغل می گیرن و  پاراگرافاشون با این جمله شروع میشه: اگه شما هم مثل من کسی رو ندارید ...

خوشبختانه بر خلاف تصور بعضی ها جزء آدمای خجسته ای هم نیستم که ولنتاین رو به ده قسمت تقسیم می کنن تا موفق بشن قبلشون رو به طور مساوی بین معشوقه هاشون تقسیم کنن ...!

راستشو بخواید روی هم رفته من واکنش خاصی به این روز ندارم ، متاسفانه تو این دو سال اخیر که بیست و پنج بهمن روز خیلی مهم تری شده هم ، باز واکنش سفت وسختی ندارم .

آدم شجاعی نیستم ، ولی دلیل منفعل بودنم بیشتر از ترس، واسه مادرمه ، که تو یه اتفاق نه چندان تراژیکه دو سال پیش ، تویه ده روزی که من به اجبار خونه نبودم ، ده سال پیر شد؛

خوب یه جورایی میشه به روز عشق یه شکل دیگه ام نگاه کرد وعلاوه بر عشق مرد به زن ، به عشق مادر به فرزند و برعکسش هم فکر کرد .

همه این روده درازی ها رو کردم که به امروز برسم . خوب امروز واسه من روز بدی نبود .

کسایی که منو می شناسن می دونن روزای من از دقیقه ی اولش شروع میشه، یعنی  حدودا از دوازده و یک دقیقه ی شب !

دیشبه من با داستان کوتاه های همینگوی شروع شدو بعد از گشت و گذار فیس بوکی به دیدن دوباره ی جاده ی مالهالند ، آقامون دیوید لینچ و بعضیا داغشو دوست دارن آقای دیگرم بیلی وایدلر و در نهایت تنها سریالی که دوستش دارم و دانلودش می کنم ، یعنی چطور با مادرت آشنا شدم یا همون آشنایی با مادر معروف - ختم شد.

صبح می خواستم برم دانشگاه تا با دوروز تاخیر ،  خلاصه سکانس های یه فیلمنامه که پایان کار یکی از واحدای ترم پیش بود رو تحویل بدم ، ولی متاسفانه چند دقیقه چشم رو هم گذاشتن تبدیل به یه خواب چند ساعته شده و وقتی سرحال شدم که مردم تصمیم گرفته بودن به خونه هاشون برگردن . و دسته آخر این روز مهم و شکل همیشه ، جواب به اس ام اس و زنگایی که مثل همیشه دیر می بینمشون !

خوب شاید بشه روی همچین روز احمقانه ای واژه ی کسالت آور کسالت رو گذاشت . اما واقعیت اینه که این روزا ،  روزایی به این مزخرفی واسم روزای خوبیه . یه زمانی برای نوشتن نمایشنامه چند وقتی از همه ی دنیا می بریدم و خونه نشین می شدم ، ولی خوب الان زندگی آرومم تو همون روزای بریدن از دنیا تعریف میشه .

نمی دونم این نوشته رو از سر کسالت نوشتم یا خوشحالی ، فقط می دونم کم ..شر ننوشتم ! مهم نیست ... یکی از خوبیای این روزا اینه که هیچی مهم نیست ...

در هر صورت امروز روز بدی نبود، شاید اگه تماس بعد از ظهری دوستان حراستیم ، خوابمو قلقلک نمی داد ، روز بهتری هم می شد!

 

                                                                                                          

+ تاریخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 1:12 نویسنده نوید ایزدیار |

 

آقای ده نمکی سلام

 

از زمانی که یادداشت پر غیظ و مثل همیشه صریح اللهجه ی شما را به پیشنهاد یکی از دوستان خواندم دقایق زیادی نمی گذرد . قبل از هرچیز لازم به ذکر می دانم که راقم این سطور همچون بسیاری دیگر از مردم این مرز و بوم  علاقه ای به دیدن قسمت سوم  اخراجی ها نداشته و ندارد ؛ اما مثل هر سینما دوست دیگری از قاچاق فیلمتان متاثر شده و امیدوار است این اتفاق سد راه آنهایی نباشد  که قصد دیدن اخراجی ها بر پرده سینما را داشته اند.

اما علت نوشتن این نامه به شخص شما ، نه همدردی برای قاچاق اخراجی هاست ، نه جانب داری از کسانی که شما آنها را متهمین اصلی دانسته اید و نه حتی جوابیه ای است بر نوشته تان – که هرگز علاقه و جایگاه آن را نداشته و ندارم -

نوشته ی زیر ، دل نوشته ای است از یک دانشجوی سینما . جوانی که با خواندن نامه ی شما ، زخم کهنه ی دلش عجیب سر باز کرده  است .

پس

برای التیام راهی ندارم ، جز سیاه کردن کاغذهایم خطاب به شما !

 

1.آقای ده نمکی ! در این که قاچاق فیلم  و پخش نسخه ی اصطلاحا پرده ای آن به هنگام اکران ، حرکتی کاملا غیر فرهنگی و بر ضد سینماست هیچکس شکی نداشته و ندارد . در وجود آدم های کوته فکر و ضد فرهنگ  ، میان صنف ها و دسته های مختلف نیز شکی نیست، اما اینجانب به عنوان کسی که  در اطرافش افرادی از جنس آنها که با نام های مختلف متهمشان کردید ، به وفور دیده است ، با اطمینان تمام اعلام می کنم که یک روشنفکر ، سینماگر ، سینما دوست ، یا اصلا انسانی که هنوز انسانیت در وجودش به شهادت نرسیده است، حتی در بدترین شرایط دشمنی ، دست به حرکتی چنان مخالف فرهنگ نزده و نخواهد زد . اینکه این حرکت توسط چه فرد یا افرادی صورت گرفته بر همگان پوشیده است. اما شما که ادعای شناخت آنها را دارید ، لحظه ای هم به این احتمال فکر کنید که دزد یا دزدان اخراجی ها ، شاید پیش از آنکه سبز باشند یا سیاست مداری مخالف شما ، افرادی سودجو باشند که  با توجه به فروش میلیاردی اخراجی های 1و 2 ، نانی به بوقلمون مالیده و قصد کرده اند از سفره فروش اخراجی ها تکه نانی به نیش بکشند . شاید در جواب ، از تبلیغات اینترنتی نسخه ی قاچاق اخراجی ها3 ، که با نام جنبش سبز صورت گرفته است  یاد کنید.

اما خودتان قضاوت کنید !

آیا برای عده ای دزد سودجو ، راه گریزی هوشمندانه و سهل الوصول تر از پنهان شدن در پس نام جنبش سبز وجود دارد؟ آیا اعلام حضور از دل جنبشی که از سوی قله نشینان ! فتنه گر و مرده قلمداد شده  و به زعم آن عزیزان ! اعضایی جز ملحد و ضد انقلاب ندارد راهی عاقلانه نیست؟  طبیعی است که قاچاقچیان محترم ! - یا محترمه !!- با خود می اندیشند که حضورشان در میان جمعی تبهکار سبز رنگ ! تعجب کسی را بر نینگیخته وتنها هیزمی می شود بر تل آتش دعواهای سیاسی!  وچه چیز بهتر از گل آلود کردن آب ، برای فراموشی ِماهی های دزدیده شده از آن ! هر چند در یادداشتتان - به شکلی زیر پوستی! -  آنگونه نوشته اید که انگار خودتان می دانید که این حرکت کار سبز فکران نیست و مربوط به عده ای خاص – از آن ها! - می شود . اما آقای ده نمکی! اینجانب با صدای بلند به شما اطمینان می دهم که هشتاد درصد سبز دوستان و سبز فکران فیلم شما را تحریم کرده و قصد دیدن آن را به هیچوجه نداشته و ندارند . اما دلیل نمی شود که به خاطر این عمل آنها را مقصر این کار دانست .

بر خدا که پوشیده نیست ، بر شما پوشیده نباشد که دوستان سبز رنگ من - و شاید شما- آنقدر فقدان احترام  به نظر و رای خود و دیگران  را دیده و حس کرده اند که شک نکنید خودشان هیچگاه کاری نکرده و نمی کنند که نتیجه اش بی احترامی به نظر دیگران باشد . پس اگر در پس ذهنتان هم چنین فکری می کنید - که البته احتمالش قریب به یقین است !-  آن را دور ریخته و مطمئن باشید آنهایی که در مقابل اسلحه ی گرم ، سکوت کرده  و دو انگشت V شکلشان را به آسمان هدیه می کنند ، هیچگاه در مقابل ِ - فقط وتنها فقط ! – یک فیلم ، چنان حرکت ضد فرهنگی انجام نخواهند داد .

 اما اگر مشکلتان ندیدن فیلمتان توسط آنهاست – که خودتان هم می دانید کم نیستند – باید یادآوری کرد که مردم این سرزمین اختیار هر چه را که نداشته باشند ، لااقل اختیار اعضا و جوارحشان را دارند ، پس اگر نخواهند چیزی را ببینند ، شک نکنید که در هر شرایطی چشم هایشان را بسته نگاه می دارند . خواه در مقابل پرده ای نقره ای باشد ، خواه در مقابل LED و LCD ! ای که فیلم اخراجی های 3 را همزمان با اکرانش پخش می کند .

 

 

2.در ابتدای صحبتتان از زمان شلمچه گفتید و داغی که از تعطیلی آن بر دل شما نشست . اولا تا جایی که من به یاد می آورم -واحتمالا شما – شعار  زنده باد مخالف من  تا جایی که به مسئولان - ونه نهادهای موازی - مربوط می شد حداقل به نسبت سال های قبل و مخصوصا ! بعدش به خوبی اجرا شد . شاید با مروری بر سینمای قبل و بعد از انقلاب و بررسی کیفیت فیلم ها ، شما هم مثل من و بسیاری دیگر به این نتیجه برسید که در دوران ریاست آقای مهاجرانی بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نه تنها اوضاع و احوال هنر هفتم  درخشان است ؛ بلکه با نگاهی منصفانه ، می توان آن را طلایی ترین  دوران سینمای ایران دانست .

 البته دفاع از وزارت ارشاد آن دوران ، توجیح اقدام اشتباه مسئولان و گرفتن آزادی بیان از شما و نشریه تان نیست . توقیف یک نشریه و بریدن صدای مخالف در هیچ حالتی خوب نیست ؛ اما شما که همیشه دم از انصاف می زنید ، با انصاف و بی جهت گیری سیاسی  ، مقایسه ای بین وزارت ارشاد در زمان آقای مهاجرانی و وزارت ارشاد در زمان دیگر وزرا  - مخصوصا در چند سال اخیر که به قول خودتان آنهایی آمده اند که از آن عالی جناب ! انتقام گرفته اند !! - انجام دهید . 

شاید در اینصورت شما هم به مسائلی پی ببرید که دلتان را - حتی بیشتر از زمان بسته شدن نشریه تان - خون کند .

آقای ده نمکی ! شما آنگونه که نشان می دهید انقلابی هستید و پیگیر رسیدن به حق و حقیقت .

 پس ، از مقایسه حرف ها و عملتان در این سال ها شاید بتوان یک نتیجه گرفت ؛ نتیجه آن است که شمای انقلابی ! شاید در این چند ساله ، آنقدر درگیر ساخت و اکران اخراجیها بوده اید که ندیده اید آن روزنامه نگاران و اهل قلمی را که  تعطیلی نشریه هاشان تبدیل به برنامه ای روتین شده بود و عجیب که بعد ازمدتی ، قلم زدنشان در یک روزنامه، دلیلی کافی بود برای توقیف آن  !

 شاید ندیدید روزنامه نگارانی را که تنها برای نوشتن از حقیقت ، صاحب تخت و پتویی در سلول های اوین  شدند ! و آنقدر تهدید و فشار های بزرگ و کوچک دیدند که چاره ای جز ترک دیار و زندگی در غربت نداشتند .

شاید با با یک نگاه مقایسه ای به گذشته و حال و کمی – فقط کمی – دقت ، ببینید که چطور  تیغ تیز سانسور گریبان بسیاری از هنرمندان و اهل قلم را گرفت و رفتن از این سرزمین ، کز کردن در خانه ، زل زدن به دیوارهای رنگ و رو رفته ی زندان ، نان به نرخ روز خوری  و راه آمدن با آنچه نخواسته و هرگز نمی خواستند را به آنها دیکته کرد .

 

3. آقای ده نمکی ! یادتان هست آن زمان را که دوستانتان - یا همان غریبه هایی که در زمانشان سه شماره از اخراجی ها را ساختید! - قدم بر پله های قدرت گذاشتند؟ یادتان هست که قله نشینان وزارت ارشاد و معاونت امور سینمایی ، با در دست گرفتن سینمای به قول خودشان فاسد آن زمان ، قول دادند که نهال سینمایی فاخر را بر زمین پر آب و علف آن روز بکارند ؟

نگاه به عاقبت قول و قرار آقایان ، نیازمند حافظه ای قوی نیست ! ؛ اگر چند دقیقه از امروزتان را در خیابان انقلاب یا ولیعصر بگذرانید به خوبی با نتیجه ی این شبه انقلاب آقایان در سینما آشنا می شوید.

آشنا می شوید با کمدی هایی که سخیف تر از کمدی های تلویزیونی است و گروه ثابت بازیگران اش ، که از فرط تکرار خود ، روح رضا بیک ایمانوردی خدابیامرز را هم سفید رو کرده اند! .

آشنا می شوید با تک فیلم هایی که نام کارگردانی بزرگ برخود دارند اما زیر تیغ سانسور چنان ابتر و بی یال و کوپال شده اند که تنها کارشان لکه دار کردن نام و اعتبار کارگردان شان  است ؛ کارگردانی که درزمان زمامداری همان آقای مهاجرانی مورد انزجارتان ، فیلم هایی در خور نام خود و سینمای ایران می ساخت .

البته بعید می دانم تا به حال وادار به دست و پنجه نرم کردن با ممیزی و گریز از سانسور شده باشید . اما منصفانه  است شما که تیغ نخورده اید لا اقل با چشمی باز آن را بر دست و گلوی همکارانتان ببینید.

آقای ده نمکی! ساختن فیلم با داشتن بودجه ی میلیاردی و حمایت شدن به معنای واقعی کلمه انقلابی بودن نیست ، انقلابی آن کسی است که در سخت ترین لحظات ،از جان و مالش گذشته و درد مردمش را به گوش دنیا فریاد می زند.

 

4.تا جایی که راقم این سطور خبر دارد ، بسیاری از کسانی که نسخه ی سوم فیلم شما را تحریم کرده اند ، نسخه ی دوم و اول آن را دیده اند . دلایل ریز و درشتی برای این اتفاق وجود دارد که شاید بتوان یکی از اصلی ترین این علل را، رفتار نا عادلانه میان اهل هنر دانست

یادم هست که در زمان اصلاحات ، روزنامه های اغلب اصلاح طلب آن زمان –در زمان هایی خاص مثل ایام حوادث کوی دانشگاه یا حوادثی مشابهش - به شکل فله ای توقیف می شدند . در اینکه توقیف شدن و گرفتن راه بیان یک انسان برخلاف حقوق انسانی آدم هاست شکی نیست ؛ اما در مقایسه ای بین امروز و آن روز شاید شما هم به این نتیجه برسید که لا اقل در آن زمان ، شرایط و رویکرد مسئولان به گونه ای نبود که عده ای پا به عرش گذراند  و عده ای  سر به  فرش!

راستی ! فیلمسازی در کشور مان هست که مثل عده ی محدودی از همکارانش ، در جهان شناخته شده و ایرانیان غربت نشین ، به واسطه ی حضور وی و دیگر فیلمسازان مشابهش ، در فستیوال های جهانی سر بالا گرفته و بر ایرانی بودن خود می بالند . اسم او در یادتان مانده یا به خاطر حضور کم رنگ شده اش او را به یاد نمی آورید ؟ !  راضی به خسته شدن ذهن تان نیستم !  اسم او جعفر است . جعفر پناهی!

یادتان آمد ؟ آیا تا به حال جرم این جعفر آقا که برخلاف شهرتش ، روزهای بی پناهی را می گذارند به گوشتان خورده ؟!

اتهامش این است که درخانه اش فیلمی درباره ی انتخابات 88 و حوادث بعد از آن می ساخته!

آیا در زمان آقای مهاجرانی برایتان پیش آمده بود که در خانه ، مقاله ای برای  شلمچه نوشته و قبل از چاپ آن توبیخ شوید !؟  یا اصلا تا به حال شده عده ای یا شخصی - مثلا همین آقای مهاجرانی! - به خاطر وجود نفرت  قلبی و قبلی !  و احساس خطر کردن – بدون داشتن مدرکی معتبر - شما را توبیخ کند؟

آقای ده نمکی ! آیا تا به حال به خاطر نوشتن یا ساختن فیلم ،  سلول های اوین را از نزدیک دیده اید ؟!!

جالب است برای پرورش تخیل خود یا  تقویت شدن در نوشتن فیلمنامه - یا فقط تفریح ! -  تمرین معروف اگر ِ جادویی  را انجام دهید .

مثلا بگویید : اگه من داشتم اخراجی های 3 را در خونم یا به فرض یه جای دیگه ! می ساختم و وسط ساختن یکی میومد دستگیرم می کرد ، چی کار می کردم!؟  یا اگه سر ساختن همون فیلم ! چند سال زندانی واسم می بریدن و واسه فلان قدر سال حکم ممنوع الکاری بهم می دادن و دست آخر تبعیدم می کردن به ایران !! – وقتی بر اساس حکمی نشود از کشوری خارج شد ، می توان اسمی  به جز تبعیدگاه بر آن گذاشت !؟  - اون وقت من چی کار می کردم؟؟!  

وقتی کاملا به این اگر جادویی فکر کردید و توانستید به خوبی در موقعیت وحشتناک آن غرق شوید! . بد نیست در آن هنگام نگاهی به آینه بیندازید ،  این صورتی که می بینید صورتی است که تنها نیمی از زجرهای جعفرپناهی را کشیده است ...   سکانس آخر گلادیاتور یادتان هست ؟!

5. در انتهای این نوشته با آروزی برچیده شدن  قاچاق فیلم ها و عمل به قانون در همه ی مسائل – همه ی مسائل به معنای  واقعی کلمه!  - مطالبم را با ذکر خاطره ای به پایان می رسانم .

یادم می آید در پایان یکی از سال های بعد از 84  !  صدر فروش کتاب های ادبیات داستانی ، نصیب دو کتاب با شرایطی خاص شده بود .

داستان کتاب اول که توسط ناشری معتبر و پرطرفدار به چاپ رسید ، در فضای محبوب روشنفکرها رخ می داد ، یعنی فضای کافه ای !

از مصاحبه های گوناگون نویسنده در نشریات ، پیدا بود که شخصیت وی نیز همسو با فضای نوشته و شخصیت هایش است و گرایشات او چیزی جز گرایشات روشنفکران هم فکر و هم شکلش نیست!

کتاب دوم ، ازنویسنده ای با گرایشات  بنیاد گرایانه  بود که  مروری بر این کتاب و دیگر نوشته های چاپ شده ی وی ، به سادگی سمت و سوی آقای نویسنده را مشخص می کرد.

کتاب اول سر و صدای زیادی میان کتاب خوان ها به پا کرد . سر و صدا از رسانه ها آغاز شد و به جایی رسید که اهل کتاب برای خواندن این پدیده ی پر سروصدا هجوم آورده و برای ارضاء حس کنجکاوی هم که شده آن را خواندند . 

واکنش های خوانندگان در مقابل این کتاب به هیچ عنوان یک دست نبود، عده ای قلیل از کتاب و نویسنده ی خوش فکرش دفاع جانانه کردند  ، تعداد زیادی آن را نوشته ای با سطح کیفی متوسط نامیدند و عده ای ، نه چندان زیاد هم  به مخالفت با کتاب پرداخته و آن را داستانی از بیخ و بن ضعیف ارزیابی کردند.

هر چند فروش بالای کتاب اول در شرایط توصیف شده دور از ذهن نبود اما  هیچکس  توقع چاپ های از پنجاه بالا زده ی آن و قرار گرفتنش در صدر پر فروش ترین کتاب سال را نداشت .

 اما اوضاع کتاب دوم بسیار عجیب و غریب تر از کتاب اول بود .

نکته ی بسیار عجیب در مورد کتاب دوم آنجا بود که خیلی از داستان و رمان دوستان و اهل مطالعه ، زمانی با نام این کتاب  آشنا شدند که قرار گرفتن آن در صدر پرفروش ترین کتاب های سال و رقابت نزدیکش با کتاب اول را شاهد بودند !

عجیب تر آنکه ، اعتقادات و افکار نویسنده ی کتاب دوم – که پی بردن به آن ، با توجه به نوشته های قبلی وی  کار چندان سختی نبود - آشکارا در نقطه ی مقابل افکار حداقل 80 در صد از اهل مطالعه قرار می گرفت .

 اینکه چطور ، کتابی از نویسنده ی معلوم الحالمان!  در جامعه ای که خلق و خوی کتاب خوانان اندکش بر هیچ کس پوشیده نیست ، بدون اندک سرو صدایی در صدر پرفروش ترین کتاب های سال قرار می گیرد ، از آن حوادثی است که برای انجامش نیاز به حضور پر رنگ از ما بهتران است !

 

خلاصه آن که

پس از گذشت چند ماه ، نوبت به انتخابات ریاست جمهوری سال 88 رسید . از صحبت در مورد اتفاقات پیرامون این انتخابات بگذریم که در حوصله ی این بحث نمی گنجد . اشاره ی من به انتخابات سال 88 بر عکس تمام اشاره های دوسال گذشته به حوادث بعد از آن نیست . بلکه به اتفاقی قبل از آن است .

در روزهای پر هیاهوی قبل از انتخابات و در گرماگرم حمایت شخصیت های پر طرفدار از کاندیداهای مختلف ،اتفاقی جالب رخ داد .  آقای نویسنده ی کتاب اول بر خلاف آنچه که  خود و تنها کتابش نشان می داد از کاندیدایی حمایت کرد که  اغراق نیست اگر بگوییم  90 در صد از جماعت اهل کتاب ، آشکارا و پنهان مخالفش بوده و حتی بسیاری به شکل کاملا پیگیر و مشخص  ! برای شکستش در انتخابات فعالیت می کردند.

تا جایی که  به حافظه ی نگارنده قد می دهد ، نویسنده ی کتاب دوم به طور آشکار از کاندیدای مشخصی حمایت نکرد اما فهمیدن این مسئله چندان سخت نبود که وی در انتخاب کاندیدای مورد نظرش ، با نویسنده ی کتاب اول هم نظراست .

در پایان ، قصد دارم به سبک  فیلم های آبکی ! از خاطره ی ذکر شده نتیجه ای اساسا اخلاقی گرفته و با نشان دادن عاقبت یکی از نویسنده ها ، تن آن هایی که در خواب غفلت مانده اند را با لرزشی 9 ریشتر! آشنا کنم !!!

یکی از دوستان این جانب  مدت ها در فروشگاه همان انتشاراتی کار می کرد که کتاب نویسنده ی اول را چاپ کرده بود و از چاپ های متعددش حسابی لذت برده بود ! . یادم هست  در آن ایام که نویسنده ی عزیز حسابی فعالیت سیاسی می کرد و قصد داشت با تبلیغات زیاد خوانندگان کتابش را به سمت کاندیدای مورد علاقه اش سوق دهد دوست فروشنده ام تعریف می کزذ ، که بزرگترین مشکل او و همکارانش  در این ایام سر و  کله زدن با افراد بی شماری است که پشیمان از خریداری کتاب آقای نویسنده ، آن را برای فروشگاه و انتشارات پس آورده ند ! 

(گرفتن نتیجه ی اخلاقی بر عهده ی خواننده است !! )

به هر روی در پایان این نوشته  ، می خواهم برخلاف بخش اعظم آن ، با شما هم صدا شده و بگویم که : بله آقای ده نمکی!  حق با شماست ! حق با شماست که معتقدید دست های زیادی پشت پرده است .

 اما آقای ده نمکی ! گاهی اوقات ، عطری که از این دست ها به مشام می رسد ؛ بیشتراز یادآوری ادکلن های غربی ، بوی گلاب و عطر مشهدی خودمان را تداعی می کند .

شمارا به خدا سوگند ! منصفانه پاسخ دهید

به راستی عطری مثل عطر مشهدی   ، بد بو تر از عطرهایی مثل عطر های فرانسوی نیست !؟

 

 

یا حق

نوید ایزدیار

سینما دوست ، اندکی سینما گر و مقداری دانشجوی سینما !



دوستانی که یادداشت آقای ده نمکی را مطالعه نکرده اند می توانند آن را در سایت زیر مشاهده نمایند.

 

http://news.parseek.com/Url/?id=4458433

+ تاریخ شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 20:11 نویسنده نوید ایزدیار |

+ تاریخ دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 5:18 نویسنده نوید ایزدیار |

 

این روزا دوسته گلوله با تن مردم                          

همه موندیم میونه بازی سر درگم 

گرفتارٍ سواله گنگ آزادی                                    

میونه امتحان سخت و بی بارم

 

دیگه مطرب تو شهر مرثیه می سازه                         

سکوت سرد شب اعدام آوازه

آخه مهتابی که گیساشو پوشونده                            

دیگه شب رو پر از شادی نمی سازه

 

همه بی ماجرا تو قصه می گردیم                         

تو این جنگل همیشه بوته ی دردیم

مث برگای سبز تو دست پاییزان                            

به جرم زندگی بی شاخه و زردیم

 

همه می گن که شادی معصیت داره                       

همه تقدیر ما مملو از انکاره

دیگه مال یتیم رو دل نمی ماسه                           

آخه ناحق خوری راحت ترین کاره

                                                    نوید ایزدیار

 

+ تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 4:2 نویسنده نوید ایزدیار |

 

تو اين پست دو تا ويدئو ساخته ي خودمو  گذاشتم که يكيشو تو سال ۸۵  واسه يه خواننده به اسم متین ۲ حنجره ساختم که اولین ویدئوی اون بود و یکی دیگه رو  تو سال ۸۶ با چند تا عکس و آهنگ فوق العاده ی جبر جغرافیایی از محسن نامجو درست کردم . امیدوارم خوشتون بیاد .

توضیح واضحات: فرمت 3gp که مخصوص  موبايل می باشد و پخشش در  سيستم كامپيوتر كيفيت افتضاحي داره !

توضيح ۲: براي يه موزيك ويدئو و سازندش هيچي بهتر از ديده شدن اون نيست ، پس اگه اين دوتا ويدئو رو دوست داشتيد مي تونيد اونو با bluetooth يا هرچيز ديگه به دوستانتون انتقال بديد .

ممنون‌!


فرمت 3gp :

 موزیک ویدئوی EM ( لینک غیر مستقیم)

فرمت Wmv  :

موزیک ویدئو EM ( لینک مستقیم)   /    موزیک ویدئوی EM ( لینک غیر مستقیم )

 

 خواننده ، شاعر ، آهنگساز : متين 2 حنجره

تنظيم كننده : علي جافري

تدوين گر و كارگردان : نويد ايزديار

 


 

ویدئوی جبر جغرافیایی  ( کیفیت اصلی )

ويدئوي جبر جغرافيايي  ( فرمت ۳gp )

خواننده ، شاعر ، آهنگساز : محسن نامجو

انتخاب عكس و تدوين : نويد ايزديار


موسیقی نمایش عکس که سال گذشته برای این نمایش ساخته شد

نام آهنگ : از پشت شیشه ها / آهنگساز و نوازنده ی پیانو : یاشار شهدوزاده

شاعر : نوید ایزدیار / دکلمه : فائزه یادگاری

 لینک دانلود 

 

+ تاریخ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:28 نویسنده نوید ایزدیار |