۱. چند روزی است که طبق روال سالهای گذشته در این ماه ، نمایشگاه بین المللی تهران برگزار شده است . این نمایشگاه که به لطف تلاش های رئیس جمهور محترم ! دو سالی است در مصلای تهران برگزار می شود ، در دو سال گذشته تمام سعی و تلاش خود را کرده که هر سال بدتر از پارسال باشد !! تا شاید با این شعار جدید دوره حکمرانی شعار صا ایران در ذهن هموطنان را به پایان برساند . از ایرادات و کاستی های نمایشگاه و مکان احمقانه اش که بگذریم ( چون بحثش خیلی مفصله !) به حرکت جدید و محیر العقولی در نمایشگاه امسال می رسیم که الحق تکمیلی است بر افتضاحات نمایشگاه های اخیر ! در نمایشگاه امسال به دستور وزیر ارشاد محترم و معاون گرام ! هشت عنوان از کتاب های نویسنده بزرگ ایرانی صادق هدایت از نمایشگاه جمع آوری شد. این حرکت در حالی صورت می گیرد که کتاب های هدایت در سال های گذشته ( مخصوصا در دوره اصلاحات ) بارها تجدید چاپ شده و اگر از این قضیه هم چشم پوشی کنیم ، به خیابان انقلاب می رسیم که کتاب های هدایت ( زیراکس هایی از نسخه ی اصلی این کتاب ها که قبل از انقلاب توسط انتشارات جاویدان به چاپ رسیده است ) در تک تک نقطه های این خیابان به چشم می خورد . حال فقط به یک کلمه می رسیم ... چرا ؟ آیا سانسور و پاک کردن آثار قله ی ادبیات داستانی یک کشور ، باعث افتخار وزارت فرهنگ و ارشاد یک کشور است ؟ ( البته بهتر است کلمه ی فرهنگ را از ترکیب نام این وزارت نادیده بگیریم ) ۲ . دو روز قبل در حالی که در خیابان انقلاب قدم می زدم ، ناگهان در ویترین یکی از مغازه ها با فیلم گرداب مواجه شدم ، که در زمان اکران موفق به دیدن آن نشده و ندیدن آن تبدیل به یکی از حسرت های زندگی ام شده بود !! این فیلم بر اساس داستان گرداب ( مجموعه داستان سه قطره خون - صادق هدایت) توسط حسن هدایت ساخته شده و حدود یک سال قبل اکرانی کوتاه مدت در سینما سپیده داشت . در همان ابتدا که فیلم را از مغازه خریداری کردم ، متوجه عدم حضور نام صادق هدایت بر جلد و شناسنامه فیلم شدم که به خودی خود به شدت آزار دهنده بود . اما به هر حال این موضوع را اینگونه با خود حل کردم که دوستان محترم ! سفارش کرده اند که ردی از صادق هدایت بر جلد فیلم نباشد ، مبادا خانواده هایی که فقط جلد آن را می بینند دچار بد آموزی شوند!!! اما فاجعه زمانی اتفاق افتاد که فیلم را در دستگاه گذاشته و تیتراژ ابتدای آن را دیدم ، آقای کارگردان که از قضا فیلمنامه نویس و کارگردان هم بود ، با وقاحت تمام هیچ نامی از منبع اقتباس و نویسنده ی آن به میان نیاورده بود. البته تا جایی که من به یاد دارم ، در زمان اکران فیلم ، در پوستر آن ، بالای نام گرداب نوشته شده بود ، بر اساس داستانی از صادق هدایت . حدس اینکه فیلم ، برای اخذ مجوز و ورود به شبکه ویدئویی ، مجبور به حذف نام هدایت شده ، کار به شدت آسانی است!! اما گلایه به سازنده فیلم و شرکت پخش آن است که اینقدر راحت از نام منبع داستان ِ اثرشان می گذرند . بی شک افتخار هر کشوری در هر کجای دنیا ، علاوه بر تاریخ و تمدن و جاذبه های توریستی و ... بر هنرمندان و نویسندگان آن است ، جای بسیاری تاسف است که در کشور ما نه تنها به این افراد توجهی نمی شود ، بلکه تمام تلاش دولتمردان ( به استثناء برخی !) در حذف نام این بزرگان است . هنوز فراموش نکرده ام آن پوستری را که در روز ۲۲ بهمن ماه سال گذشته در قسمت هایی از خیابان آزادی نصب شده بود. در این پوستر به مردم همیشه در صحنه تذکرداده شده بود که کتاب های نویسندگان نام برده را نخوانند ، این نویسندگان کسانی نبودند جز : صادق هدایت ، صادق چوبک ، غلامحسین ساعدی ، احمد شاملو ، بزرگ علوی و...... نوید هدایت
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:17 توسط نوید هدایت
|

طبق معموله همیشه چشمام ُ می مالم ، نه خوابم میاد ، نه چیزی تو چشمام رفته ، از خواب بیدار شدم.... این که الان ساعت چند ِ مهم نیست ، ده ، یازده ، دوازده ، شایدم هشت صبح ، مهم اینه که من بیدارم ، اگه چیزی باشه می خورم ، چیزی ام نباشه ، خوب هوا سق می زنم ، باید برم کجا ؟ نمی دونم ، اصلا نمی دونم باید برم یا برگردم ، ولی من راهی ُ نرفتم که بخوام برگردم ، اصلا مگه راهی هست که من بخوام برم یا ... باید یه گوشه بشینم تا ظهر شه ، یه صدای وحی مانندی تو گوشم می گه : ظهر خبرای خوبی ِ ! یعنی راست می گه ؟ اگه راستم نگه مهم نیست ، مهم اینه که میشه منتظر یه چیزی موند . آفتاب همه جای خونم ُ گرفته ، یه وقتی فکر می کردم عاشقشم ، ولی الان می بینم ازش متنفرم ، هم چشمام ُ اذیت می کنه ، هم پوست تنم ُ .. بعضی وقت ها فکر می کنم که مرام ِ همه عشق ها همینه ، فقط اولش عشق ِ ، بقیه اش میشه تنفر ! ظهر شده ، یه نفر در ِ خونم ُ می زنه ، کسی نیست که این موقع بخواد بهم سر بزنه ، همچین می گم که انگار بقیه موقع ها کسی هست ، در ُ باز می کنم ، کسی پشت در نیست ، یه بسته ی بزرگ که گرماش پوست دستم ُ می سوزونه پشت ِ در ، بازش می کنم ، یه نون بربری داغ باهام دست میده ، بوی بربریای ِ محلمون ُ می ده ، خیلی تازست ، دعوتش می کنم به خونه تا سر فرصت دخلش ُ بیارم . چند تا تخم مرغ بی زبون ُ پرت می کنم تو ماهیتابه تا وقتی صدای روغنش در اومد برش دارم ، تلفن زنگ می زنه ، کی می تونه تو این وقت روز با من کار داشته باشه ؟ همچین می گم که انگار تو بقیه ساعت ها کسی با من کار داره ، برش می دارم ، یه صدای نازک از اون ور خط صحبت می کنه ، البته صحبت که نه ، فوت می کنه ، چقدر بی کارن مردم ، واسه اینکه فکر نکنه کم آوردم ، منم فوت می کنم ، چقدر بی کارم من ! صدای روغن در میاد ، نیمروی نیم سوختم ُ برمی دارم تا با بربری داغم که حالا یه ذره سرد شده بخورم ، کاش یه ذره سبزی ام اینجا بود ، آخه من عاشق سبزی ام ! نون باز می کنم... توش پر از سبزی ِ ، خدایا من چقدر خوشبختم ، یادم باشه به خاطر این اتفاق جشن بگیرم . غذام ُ می خورم ، یه حسی بهم می گه : بعد از یه چرت دلچسب ، یه اتفاق خیلی خوب می افته ، می خوابم ..... دارم چشمام ُ می مالم ، نه خوابم میاد ،نه چیزی تو چشمام رفته ، از خواب بیدار شدم ، معلوم نیست ساعت چند ِ ، خیلی وقت ِ دیوارای اتاقم ُ سبک کردم ، یه چیزی مثل سنگ می خوره به پنجره ی اتاقم ، خدایا یه اتفاق دیگه ، پنجره رو باز می کنم ، تا بخوام زیر پام ُ ببینم ، چند تا گل خوشبو که با سلیقه دسته شدن می خوره تو صورتم ، گل ُسریع از صورتم کنار می کشم ، کسی اون پایین نیست ، هرکی هست آدم خیلی فرزی ِ ! گل ُ با خودم میارم تو خونه ، روش ُ نگاه می کنم ، روی یه کاغذ کوچک نوشته ( تقدیم با عشق به تنها مونس تنهایی هایم ) یعنی منظورش منم ؟ خدایا من مونس تنهایی های یه نفرم ،از این بهتر نمیشه ، تمام پیش بینی هام داره درست در میاد، من چقدر خوشبختم . باید این گل ُ بذارم تویه گلدون خوشگل ، ولی من که گلدون ندارم ، یعنی دارم ، ولی همش پر ِ ، آخه من خیلی گل دوست دارم ، حتی بیشتر از بربری و سبزی ! حالا دیگه وقت ِ پیاده روی و سیگار ِ ، پارک محلمون جای سر سبزی ِ، گل های قشنگی ام داره ، البته نمی دونم چرا چند وقت ِ گل هاش روز به روز کمتر میشه ، مهم نیست . یه پسر بچه ی تقص از دور بهم نزدیک میشه ، این دیگه کیه ؟ چقدر قیافش آشناست ، بهم میگه : ببخشید آقا شما فلانی نیستید ؟ چرا من فلانی ام ،عجیب ِ ، این من ُ از کجا می شناسه ؟ یه دستی به سر ِ کچلش می کشه و می گه : شما رو همه می شناسن ، شما رو همه دوست دارن ، بعدشم بدون خداحافظی می ره ، قیافش من ُ یاد ِ شاگرد نونوایی محلمون می ندازه ، ولی آخه اون که الان باید تو نونوایی باشه ! بادی تو غبغب میندازم و مثل برنده هایی که حاضر نیستن جایزشون ُ با هیچکس تقسیم کنن ، به قدم زدنم ادامه میدم . نزدیک های شب که بر می گردم به اتاقم ، یه کاغذ کوچیک رو اپن بهم چشمک می زنه ، خدایا مگه میشه ، این کارت پستال از طرف پدر مادرم ِ ، ولی اونا که .... خوب میشه تو همه چی شک کرد ، شاید کسایی که مردن نمرده باشن ، شاید ما مردیم و فکر می کنیم اون هایی که زنده ان ، مردن ، شاید اصلا کسی نمی میره و زنده ها خودشون ُ می زنن به مردگی تا یه استراحتی بکنن ، شایدم ... مهم نیست ، اصلا مهم نیست ، مهم اینه که من خوشبختم ! برای شام چیزی ندارم ، ولی اینم مهم نیست ، امروز روز خیلی خوبی بود ، یه حسی بهم می گه : امشبم می تونه شب خوبی باشه ، ولی نه ، دیروقته ... انقدر گرم کارت پستال شدم که نفهمیدم زمان کی گذشت ، خدا کنه خاطره ی امروز هیچ وقت از ذهنم پاک نشه ، صدای زنگ در میاد ، حسم راست می گفت ، حتما یه اتفاق خوب دیگه پشت در ِ ، در ُ باز می کنم ، این دفعه هیچی پشت در نیست ، هیچی جز سر کچل یه پسر که از فرط دوئیدن بد جوری نفس نفس می زنه ... اون نفس حرف زدن نداره ، منم حوصلش ُ ... می رم سراغ کیف پولم هرچی تهش هست ُ بر می دارم و می ریزم کف دستش ، هیچی نمی گه و می ره ، حتی نمی گه کم ِ یازیاد ، مطمئنم نه کم ِ نه زیاد ، اندازست ، اندازه ی اندازه ، دیگه هم من عادت کردم ، هم اون ! کار های روزمره خیلی زود شبیه عادت میشه ، هنوز صدای پاش از راه پله میاد ، صداش می کنم : فردا ام میای؟ هیچی نمی گه ، می دونم که میاد ، فقط امیدوارم فردا از یه راه دیگه وارد بشه ، کارهای روزمره خیلی زود شبیه عادت میشه ! خدا کنه هیچوقت قیمت نون و سبزی و کارت پستال زیادنشه ، چون اون وقت نمی دونم پولی که به شاگرد نونوا می دم کافیه یا نه ...... بهتر ِ دیگه بخوابم ، فردا ام روز قشنگی ِ ، شاید خوشبختی های فردام خیلی بیشتر از امروز باشه ، شاید فردا پر از خاطره های خوب باشه ، یعنی می شه ؟................ نوید هدایت
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:53 توسط نوید هدایت
|

رنگ سال گذشته را دارد ، همه ی لحظه های امسالم سیصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان می کشم به دنبالم 
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:56 توسط نوید هدایت
|

به باز آمدنت چنان دلخوشم ( ترانه ی صبح عید از آلبوم از روی سادگی / مهران مدیری)
که طفلی به صبح عید
پرستویی به ظهر بهار
و من به دیدن تو
چنان در آینه ات مشغولم
که جهان از کنارم می گذرد
بی آنکه سر بر گردانم
مگر از راه در رسی
مگر از شکوفه سر برزنی
مگر از آفتاب بدمی
مگر نه روز ، تابوتی است
بر شانه های ابر
که باران را به افقهای
ناپیدا می سپارد
چندان که باز آیی
ستاره ها همه عاشق
همه عاشق ...
و جوانی در باران از راه می رسد
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:50 توسط نوید هدایت
|

طبق معمول هر سال که از بیننده های ثابت فیلم های جشنواره فجر بودم ، امسال نیز به دیدار آثار جدید فیلمسازان رفتم ، اما فرق بزرگی که جشنواره ی امسال با سال های قبل برای من داشت ، این بود که بلیت ها رو به صورت پیش فروش تهیه نکردم و دلیل این امر هم شرایط عجیب جشنواره ی عجیب امسال بود ، بخش مسابقه سینمای ایران در این جشنواره محدود به شش روز شده بود و به همین ترتیب گروه بندی ِ فیلم ها هم بر خلاف همیشه که دو گروه بود ،تبدیل به چهار گروه شده بود که به زحمت در هر گروه یک یا دو فیلم خوب پیدا می شد . متاسفانه در جشنواره ی امسال به لطف وزارت ارشاد در همان ابتدا چند فیلم مهم از جمله فیلم های فیلمسازانی مثل سامان مقدم ، سامان سالور ، پریسا بخت آور ، منیژه حکمت و... به خاطر مسائل ممیزی کنار گذاشته شد و حتما با خبرید که فیلم خاک آشنا ساخته ی بهمن فرمان آرا هم بعد ها به همین دلیل ( به در خواست کارگردان) از جشنواره کنار گذاشته شد ، اما از همه این حرف ها که بگذریم ، من در این جشنواره چندین فیلم دیدم که به تفکیک در موردشان صحبت می کنم : در میان ابرها / وقتی فیلمی روی هواست تنها دلیلم برای دیدن این فیلم ، حضور دوست عزیزم نوید محمد زاده در این فیلم بود ، اما متاسفانه جز بازی خوب او و دو سه نفر دیگر ، نکته ی دیگری در این فیلم وجود نداشت ، و به نوعی افتضاح بود !! به همین سادگی / طرحی ساده ، پرداختی عمیق به نظرم میرکریمی با این فیلم ثابت کرد ، در عین اینکه فیلمسازی را به خوبی می شناسد ، از تجربه کردن هم ابایی ندارد ، بازی هنگامه قاضیانی ، فیلمبرداری آلادپوش و فیلمنامه ی تجربی میر کریمی و راستین در این فیلم فراموش نشدنی است . دیوار / ساخت تلویزیونی ، جذابیت بازیگری بازی گلشیفته فراهانی مثل همیشه ، در این فیلم هم دیدنی است ، فیلمبرداری حسین جعفریان عالی است ، فیلمنامه هم هر چند کوتاه شده ، اما ساده و کم نقص است و تماشاگرش را خسته نمی کند حس پنهان / حیف پولی که دادم ! فیلم پر بازیگری که خیلی زود به همه نشان داد فقط بازیگر دارد ، فیلمنامه کمی از افتضاح جلوتر است !بازی محمد رضا فروتن دست کمی از افتضاح ندارد و فقط تنها نکته ی خوب فیلم بازی حامد بهداد است . کنعان / سر و صدای الکی ! مانی حقیقی را از فیلم کارگران مشغول کارند می شناسم ، خوشحالم که برای فیلم پر سر و صدای کنعانش شلوغی ِصف رو تحمل نکردم . متاسفانه مانی حقیقی ، اعتباری که از کارگردانی کارگران.. و نوشتن مشترک فیلمنامه چهار شنبه سوری به دست آورده بود را به یک باره با این فیلم به باد فنا داد . بازی ترانه علیدوستی و افسانه بایگان در این فیلم ستودنی است . تنها دوبار زندگی می کنیم / تنها یک بار زندگی کردم ! دو سال پیش بعد از دیدن فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین سامان سالور ( که در بخش میهمان حضور داشت ) مطمئن شدم که فیلم های بخش مسابقه ، از روی روابط و نام ها انتخاب می شوند ، نه از روی کیفیت ! امسال نیز با دیدن فیلم تنها دوبار... کاملا به نتیجه گیری ام مطمئن شدم ، فیلمبرداری عالی ، فیلمنامه ی عالی تر ، موسیقی فوق العاده ی حسین علیزاده و کارگردانی پخته ی بهنام بهزادی )عجیب که فیلم اولش بود! ) فیلمی به شدت خوب را ساخته بود که مطمئنا اگر در بخش مسابقه بود ، سیمرغ ها را درو می کرد ، به تعبیر خودم اگر تمام فیلم های بخش مسابقه جشنواره را با هم جمع کنیم ، باز هم به پای این فیلم تجربی و زیبا نمی رسند. آواز گنجشک ها / خسته نباشید آقای ناجی مطمئنا بزرگترین امتیاز این فیلم خوب در بازی رضا ناجی است ، متاسفم به حقش، که دریافت سیمرغ بلورین بود نرسید . فیلمنامه و کارگردانی مجیدی و موسیقی استاد علیزاده در این فیلم ستودنی است. شب / وای از دست صدر عاملی ! این فیلم که به قول برخی ، یک فیلم تبلیغاتی برای زیارت است ، جز خراب کردن نام صدر عاملی کار دیگری نمی کند ، فیلمنامه ی معمولی ، کارگردانی بد و فیلمبرداری بدتر ، از بدی های ! این فیلم بود و بازی خوب خسرو شکیبایی و امین حیایی از نکات مثبت این فیلم ! محیا / ولمون کن اکبر ! محیا ساخته ی اکبر خاجویی رو خیلی اتفاقی و ناخواسته دیدم ! توقع دیدن یک فیلم خوب رو نداشتم و ندیدم ! صحبت کردن از عشق اون هم به شکل هندیش ! واقعا در طاقت این زمونه نیست ! کاش خاجویی به ساختن سریال هایی مثل پدر سالار بسنده می کرد و به دوری ِشانزده سالش از سینما پایان نمی داد! جعبه موسیقی / یادت بخیر شب های روشن ! این فیلم را فقط به خاطر فیلم دوم فرزاد موتمن یعنی شب های روشن دیدم ! باورم نمی شد کسی که با شعور بالایش به فیلمنامه سعید عقیقی آن طور جان داده بود ، حالا چطور حاضر به ساخت چنین فیلمنامه مزخرفی شده بود! از این فیلم فقط یک دیالوگ می گویم و بس : پسر اول ( به خدا اسمش یادم نیست) : آقا (امام زمان ) کی میاد ؟ . .. پسر جوراب فروش ( اسم اینم یادم نیست ) : هر وقت لایقش باشیم !!! خواب زمستانی / چه خوابی کردم ! از آنجا که من علاقه ی شدیدی به سینما و همچنین فیلم دیدن دارم ، هیچ وقت در سالن سینما نمی خوابم و عادت ترک سالن در نیمه فیلم را هم ندارم ( حتی سر بدترین فیلم ها !) اما از عجیب ترین اتفاقات بود که بعد از گذشت ده دقیقه از این فیلم به خواب رفتم و نیم ساعت بعد به لطف فریاد یکی از شخصیت ها از خواب پریدم ! جالب اینجا بود که بعد از گذشت نیم ساعت هیچ اتفاق جدیدی در فیلم نیفتاده بود ، اینگونه بود که بعد از گذشت نیم ساعت دیگر سنت شکنی ِ دیگری کردم و سالن رو ترک کردم !! باید آفرین گفت به سیامک شایقی ( کارگردان فیلم ) که در انتخاب اسم فیلم انقدر عالی عمل کرده بود !!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:18 توسط نوید هدایت
|

لحظه ی تصور اندیشیدن به عمق گودال سیاه ، خلایی بی نهایت را در جلوی ذهنم پدیدار کرد /
که چه زود شد دیرم / برای خندیدن / برای رقصیدن لختم در میان تنهاییم / و گوش هایش تیز بود ، تیز تر از تیغ تازه ام / وای که رگ هایم هم فریاد برآوردند ... یکی مارا قطع کند سایه (ع.م.م) می نویسم برآب با سر انگشتی خشک کو طلوع خورشید ؟ کو حضور مهتاب ؟ نوید هدایت
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:41 توسط نوید هدایت
|

دلتنگم و بارونی ، غمگینم و زندونی
آزرده دلم بانو ، بانو تو که می دونی ای گمشده ی تقویم ، از دلهره سرشارم این فصل شکفتن نیست،وقتی تو رو کم دارم از غربت بین ما ،انگار نمی ترسی دلواپسم از دوری، می دونی و می پرسی؟ من کوه ترین بودم ، تقدیر تو آبم کرد اندوه منو بشناس ، بانو به خودت برگرد تکرار یه کابوس ِ ، هر لحظه و هر روزم با وحشت تنهایی ، می سازم و می سوزم از همهمه می ترسم ، می ترسم از این مردم می ترسم از این کابوس ، از این من ِ سردرگم شاید که تو حق داری ، من کوچه ی بن بستم بی پرده بگم بانو : از دست ِ خودم خسته ام می ترسم از این غربت ، از این غم شاعر کش دلتنگ ِ تو می مونم ، بانو به سلامت خوش علی احمدی
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:32 توسط نوید هدایت
|

نام آلبوم : SLEEP ( خواب ) خواننده و آهنگساز : میرزا (بابک میرزا خوانی ) ترانه ها : جلال تهرانی قطعات : ۱. الاغ ــ ۲. امشب ــ ۳.کما ــ۴.داستان من ــ ۵.نمی خوام ــ۶.داستان ما ــ۷.خواب ــ۸.چایی پخش : شرکت بم آهنگ کانادا ( پیشنهاد می کنم این آلبوم متفاوت و خوب رو حتما گوش کنید ، البته اگر گیرتون اومد ، چون خودم به سختی گیرش آوردم ) ـ مصاحبه ی بابک میرزا خوانی با دویچه وله ی آلمان ـ دويچهوله: بابک عزيز ممنون که دعوت «عصرشنبه» را پذيرفتى و ميهمان ما هستى. تو متولد سال ۱۳۵۰ هستى و اگر اشتباه نکنم، در سن ۱۹ سالگى رفتى سراغ گيتار. علت اين آشنايى ديرهنگام چى هست؟ بابک ميرزاخانى: آنموقع اين ساز گيتار كمى مورد بيمهرى قرار گرفته بود و راحت در دسترس نبود. من در ۱۷ سالگى براى اولين بار يکى از دوستانمان را ديدم که... از نزديک ديدم که گيتار مىزد و بعد شيفته گيتار شدم. اسم آن دوست را هم بگويم، اسمش رضا مرندى ست که هنوز هم از دوستان خوب من است و جزو کسانى است كه در ايران موسيقى کار مىکند. من دوسال دنبال گيتار مىگشتم که بعد از دوسال بالاخره موفق شدم. اما وقتى هم پيدا کردم، کسى نبود که ازش ياد بگيرم. بخاطر همين خودم با هر دردسرى بود شروع کردم به زدن گيتار که حالا به اينجا رسيده. دويچهوله: رشته اصلى تو ولى هنرهاى نمايشى است. در آن عرصه چه فعاليتهايى داشتى؟ بابک ميرزاخانى: من با يکى از دوستانم، جلال تهرانى، که با هم در دانشگاه همکلاس بوديم، يک گروهى داريم که سرپرست آن گروه من هستم و او هم نويسنده و کارگردانش. تا حالا چند نمايش روى صحنه برديم، مثل «تک سلوليها» و آخرينش هم «هى مرد گنده گريه نکن!». موسيقى اينکارها هم با من است و دو سه بارى هم کارگردانى فيلم کردم و در آينده نزديک هم تصميم داريم که بازهم، اگر بشود، يک کارهايى در اين زمينه بکنيم. دويچهوله: برويم سراغ آلبوم «خواب» و قطعات گروه ميرزا. قطعات آلبوم بيشتر به سبک بلوز و بلوزـ راک است. گذشته از موسيقى پاپ، در ايران بيشتر به موسيقى راک و يا هيپ هاپ علاقمندند و موسيقى بلوز شايد آنقدر طرفدار نداشته باشد. ترانه و يا خواننده خاصى باعث شد که شيفته موسيقى بلوز بشوى؟ بابک ميرزاخانى: راستش من از همان اول که گيتار مىزدم يک چيزهايى مىشنيدم که بعدا فهميدم اسمش بلوز است و بشدت تحت تاثير گرماى اينجور موسيقى قرار گرفتم. از همان سالهاى 73 و 74 به اين طرف بطور متمرکز خودم بلوز مىزنم و تقريبا مىشود گفت كه كارهاى مختلفى را كه در سبك بلوز از همان اوايل ضبط شده، تا به حال دنبال كرده ام، آدمهاى مختلف، سبکهاى مختلف و اينکه اصلا چى بوده و چه جورى اصلا بوجود آمده و اين موسيقى و بعدها چه اثرى در موسيقى غرب گذاشته و... الان هم دارم گيتار بلوز در کنسرواتوار تهران تدريس مىکنم. همين باعث شد که من به فکر بيفتم يک آلبومى در فضاهاى بلوز، چون اين آلبوم «ميرزا» همهاش بلوز استاندارد نيست و اينها فقط يکى دوتا آهنگش اينجورى هست. ولى خوب همانطور که مىدانيد، بلوز وقتى در انگليس آمد اوايل دهه ۶۰ ميلادى با يک چيزى قاطى شد که در واقع ديگر راک شد. من سعى کردم در آن فضاها با زبان فارسى يک چنين چيزى را پياده بکنم، يعنى با تمام مشخصاتى که تمام گروههاى استاندارد آن مشخصات را رعايت مىکنند. سعى کردم مندرآوردى نباشد. براى همين هم روى شعر فارسى تحقيق مفصل کرديم و هم روى مخرج صداها که خب فرق است بين سياه پوستها و سفيدپوستان. همانطور که مىدانى بلوز اصلش مال سپاهپوستهاى آمريکاست، و... نوع خواندنش. و با آن تحقيقى که پشت اين قضيه هست، خب، به اين آلبومى که الان دست شماست و اسمش هم خواب است رسيديم. دويچهوله: قطعات آلبوم «خواب» به زبان فارسيست، بر بستر قالبهاى آوايى بلوز. از همان اول قصد بر اين بود که از کلام فارسى بعنوان تنها عنصر ايرانى در اينکار استفاده بشود، يا اينکه مىخواستيد از عناصر ديگرى هم استفاده کنيد؟ مثلا از ملوديهاى بومى استفاده کنيد يا مثلا ساز ايرانى وارد بکنيد، چيزى که حالا بگوييم مد روز است يا... بابک ميرزاخانى: درست است. يک چيزى الان باب است که من اسمش را حداکثر مىگذارم فيوژن که خيلى وقتها هم اصلا به فيوژن نمىرسد. اينکه با چندتا ملودى ايرانى وسط يک قطعه راک مىگويند راک را ايرانى کرديم، به نظر من اينطورى نيست. راک به نظر من دو چيز است، که يکخرده خلط مبحث شد، يکى فرهنگ راک است و يکى موسيقى راک است. فقط من موسيقياش را مد نظر قرار دادهام و سعى کردم با چيزهايى که در ايران امروز در جريان هست، اينها را بتوانم تلفيق کنم. بخاطر همين فقط دوتا ملودى و يک ساز ايرانى را قاطى داستان گذاشتن و اينها، به نظر من راک را ايرانى نمىکند، داشتن آن نگاه لازم مهم است. من اينها را دارم مىگويم، ولى اينکه چقدر توانستهام به اين قضيه نزديک بشوم، باز آن را بايد مخاطب بگويد. براى اين کار ما شعر فارسى را يک زيرورويى کرديم... دويچهوله: يعنى به اين نتيجه رسيدى که فقط قالبهاى شعرى خاصى به موسيقى بلوز مىخورد؟ بابک ميرزاخانى: تا حالا چيزهايى که من در ايران در اين زمينه شنيدهام، اين بوده که يا موسيقى را ساخته بودند و کلام را يکجورى، خيلى عاميانهاش اين است که زورتپان کرده بودند به موسيقى و يا اينکه کلام خورده مىشود و توى هم توى هم گفته مىشود. خلاصه آنجورى که ما الان داريم محاوره فارسى صحبت مىکنيم، اينطورى نيست و در واقع هجاها عوض شده بود و تکيههاى زبان فارسى در آنها رعايت نشده بود. ما براى اينکه به دام چنين چيزى نيفتيم، به اتفاق دوستم جلال تهرانى اين تحقيق را کرديم و به اين نتيجه رسيديم که يک بحر است در شعر عروضى، به نام بحر رمل. در بحر رمل باز يک شاخهاى وجود دارد بنام بحر رمل مخبون که هرچى توى اين باشد، شما مىتوانيد در آن پنتاتونيک بخوانيد. پنتاتونيک گامى است که در بلوز استفاده مىشود، البته آن گامى که در بلوز استفاده مىشود بازهم يک خرده با پنتاتونيک فرق دارد. گام پنجتايى است. گامهاى استاندارد هفت نتى است، ولى اين دوتا فاصلهاش حذف شده و پنجتاييست. گامهاى که در راک، بلوز و اينها به وفور ازش استفاده مىکنند. بعلاوه ما به يکسرى وزنهاى جديدى هم خودمان دست پيدا کرديم که خيلى از شعرهايى که در اين آلبوم هست از آن وزنهاست که خيلى نزديک است به همان بحر رمل مخبون. بعد از اين چارچوب اوليه به محتوا اين آلبوم پرداختيم. گفتيم بياييم فضاى برزخ را در نظر بگيريم. در واقع چيزى ميان خواب و بيدارى، چيزى ميان مرگ و زندگى. چون ديديم مىتوانيم خيلى شعرهاى انتزاعى و خيلى فضاى انتزاعى در اين فضاى برزخى بوجود بياوريم. دويچهوله: من شنونده از اين «تجربه و آزمايش» چه تصورى بايد داشته باشم؟ به عبارتى شعرها از جلال است و آهنگها از تو! چه جورى کار کردهايد اصلا، چه قدر باهم کلنجار رفتيد تا اين قطعات درآمد؟ بابک ميرزاخانى: اين قضيه رسيدن به اينکه يک شعر کلامى بگوييم، همانطور که برايت گفتم، کلى بررسياش کرديم، ولى با هم. اما بعد از انتخاب موضوع جلال شعرها را گفت و من چون يک چيزهايى را جلال در همين وزنها رعايت کرده بود، براحتى توانستم آن قالبهايى را که بلد بودم روياش پياده بکنم. دويچهوله: مسئله بيات شدن را مطرح کردى. اين معضليست که خيلى از گروههايى که در ايران فعالاند دارند. چون يا کارشان را اصلا نمىتوانند منتشر کنند و يا بطور غيرقانونى بيرون بدهند و يکجورايى دست به دست بگردد. از همان اول هم درصدد بوديد که اين کار را منتشر کنيد يا اينکه وجود شرکت بم آهنگ باعث شد که اين قدم را برداريد؟ بابک ميرزاخانى: من شنيدم که يک کمپانى در کانادا وجود دارد بنام بم آهنگ و دست به توليد يکسرى از کارهاى موسيقى مستقل ايرانى زده. من با آنها تماس گرفتم و يک نمونه کار از همان چيزهايى که روى سپهرى، دمويى که آلبوم سپهري... اسم آن آلبوم «پشت درياهاست»، از آن آلبوم برايشان فرستادم. يکسرى مسايل پيش آمد و بابک خياوچى از شرکت بم آهنگ مطرح کرد که اين آلبوم شايد الان وقت بيرون آمدنش نباشد. من به او پيشنهاد دادم و گفتم، خيلى خب، اين آلبوم را فراموش مىکنيم و شروع مىکنيم به کار يک آلبوم جديد. او هم موافقت کرد و ما هم شروع کرديم. البته پيش از آن هم يک چيزهايى با جلال تهرانى صحبت کرديم، ولى اصلا جدى نبود. بعد از تماس و توافق همکارى با بم آهنگ خب کار جديتر شد. در مجموع ولى از اولش ما مىدانستيم که اين آلبوم منتشرخواهد شد و بيرون خواهد آمد. دويچهوله: يکى از جذابيتهاى اين آلبوم شيوه خوانندگيست. چقدر طول کشيد تا به آن صدايى که مدنظرت هست برسى؟ بابک ميرزاخانى: يک قسمت از همان تجربه و تحقيق روى همين خوانندگى قضيه بوده. من خيلى عجيب بودم برايم که سياهپوستها چطورى مىتوانند اينجورى بخوانند. يک تحقيقى کردم و چون کارم هم تئاتر هست و آنجا هم روى بدن و بيان خصوصا خيلى کار مىشود، راجع به مخرجهاى صدا يک چيزهايى مىدانستم. اما کمى بيشتر روى اين قضيه متمرکز شدم و کمى فوکوس کردم و ديدم که... چيزى که خودم بهش رسيدم، از جايى نخواندم، ولى خب حتما کسان ديگرى هم به اين رسيدهاند، منتها به اين قضيه من خودم رسيدم که مخرج صداى سپيدپوستها اکثرا توى سرشان هست و مخرج صداى سياهپوستها اکثرا در سينهشان هست. بخاطر همين هست که يک سپيدپوستى که صدايش کلفت است، يکجورايى انگشتنما مىشود. بهش مىگويند، يارو که صدايش کلفت است و اصلا خاص مىشود. و همينطور سپاهپوستى که صدايش نازک است هم انگشتنما مىشود. وقتى شما صدايتان توى سر باشد، به سمت زير و نتهاى بالا مىرود و خودبخود نازک مىشود و هرچه صدا توى سينه باشد به سمت بم شدن مىرود. من مخرج صداى طبيعى خودم را، که خود منهم رنگ پوستم سفيد هست، سعى کردم عوض کنم و بياورم توى سينه و حتا نتهاى بالا را هم از توى سينه بخوانم و فکر مىکنم که يک چيزهايى در اينجور خواندن دستگيرم شد، ضمن اينکه نوع نفسگذارى پشت کلمات و اينها را هم سعى کردم رعايت کنم. در واقع با يکسرى کاور کردن مثلا از همين بي.بى. کينگ و از جان لى هوکر و از آدمهاى مختلف سعى کردم ببينم آنها دقيقا چطورى مىخوانند و خرد خرد در عرض يکى دوسال کم کم به يک صدايى براى خودم رسيدم که خودم هم واقعا دوستش دارم و حس مىکنم که به آنچه مىخواستم نزديک است. دويچهوله: صحبت از انتزاعى بودن شعرها، آبستره بودن شعرها شد. آيا راحتتر نمىبود که يک مضمونى را آدم بردارد که براى همه خيلى عادى باشد، از زندگى روزمره باشد و آنقدر حالت انتزاعى نداشته باشد؟ بابک ميرزاخانى: دو نگاه وجود دارد به قضيه شعر در موسيقى. يکى اينکه مىگويند کلام بايد کاملا مشخص باشد و اتفاقا موسيقى در خدمت مضمون و کلام باشد. من اينجورى نگاه نمىکنم. هم از بچگى اينطورى نگاه نکردم و هم بعدها که يکخرده سنام بالاتر رفت و يک چيزهايى خواندم و يک چيزهايى دستگيرم شد، بازهم ديدم که آن نگاه براى من بهتر است. منظورم اين است که من وقتى کلام در موسيقى مىآيد، ديگر مثل ملودى به آن نگاه مىکنم. دويچهوله: بعنوان سازى که در کنار سازهاى ديگر هست! بابک ميرزاخانى: دقيقا! بعنوان ساز به آن نگاه مىکنم. بهرحال چون به آن کلام مىگوييم و کلام بار مفهومى دارد، بهرحال آن قضيه در آن مستتر است که شما چيزى را که داريد مىخوانيد، بايد با موسيقى که هست بهرحال يک همخوانى داشته باشد به لحاظ مفهومى. اما نه آنقدرى که همه موسيقى فداى آن مفهوم کلام بشود. اگر از اين منظر نگاه کنيم، يک جاهايى را هم اگر آدم نفهمد که چى گفت، فکر نمىکنم مهم باشد. همانطور که ما کلى موزيک مىشنويم که اصلا معنايش را نمىدانيم چى هست. طرف برزيلى خوانده، ولى ما لذت مىبريم. يک نکته ديگر هم اينکه يک توهمى وجود دارد، که همان قضيه راک و روزمرهگى و اينهاست و ما خواستيم از اين قضيه کمى فاصله بگيريم. ما داريم در ايران زندگى مىکنيم، چه از دوران باستانى ايران و چه الان و چه اصلا خود مردم ايران همه چيز را در استعاره مىبرند و در رمز و راز. ما ديديم شعر ايرانى اين را مىطلبد، يعنى اصلا شعر روزمره... يعنى شاعرانى که بصورت محاوره هم حتا شعر گفتهاند يا کسانى که به سمت شعر سپيد رفتهاند، آنها هم باز اين رمز و راز در شعرشان هست!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:54 توسط نوید هدایت
|

ن.غ: اکبر رادی هم رفت . در گذشت او رو به تمام نمایشنامه نویسان ، تئاتری ها و در کل به تمام هنرمندان و هنر دوستان ایران تسلیت می گم .
ن : من شخصا به سبک نوشتاری رادی علاقه ی زیادی نداشته و ندارم ، اما مطمئنم تا زمانی که زنده ام نمی تونم نمایشنامه ای مثل نمایشنامه ازپشت شیشه ها ی او رو فراموش کنم . غ : خوشا به حال تئاتری ، که رادی در آن فعالیت کرده است . خوشا به حال نسل هایی که از نوشته های رادی می آموزند . و بدا به حال ِ ما که دیگر او را در میان مان نداریم ! روحش شاد . یادش گرامی نوید هدایت . غول
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:12 توسط نوید هدایت
|

حوالی ظهر یک روز معتدل پائیزی بود که دوست کوچک ما به یکی از دستشویی های عمومی شهر نزول اجلال کرد . چرخی دور خود زده و اندوهگین بر روی زباله دانی چرکی که سرنگ و دستمال محتویاتش را تشکیل می داد ، نشست . دلش درد می کرد ، نمی دانست این درد از سر غم و اندوه است یا گرسنگی ! چند وقتی بود که غذای درستی به جثه ی کوچکش نبخشیده بود . از صبح روزی که نامزدش در یک حادثه ی ناگهانی و مهیب در چاه دستشویی غرق شده و او را تنها گذاشته بود ، دیگر هیچ گونه غذایی به دهانش مزه نمی کرد ، چه بسیار غذاهای خوش آب و رنگی که دیده و از کنارش بی تفاوت گدشته بود . اما امروز با بقیه روزها فرق می کرد ، امروز روز تولدش بود . شاید خاطره ی غذاهای پر چرب و چیل تولدهای گذشته اش بود که او را بسیار گرسنه می کرد . چشم دوخته به در منتظر ورود دوست آدمیزادی شد که به برکت وجود ِ دست رنجش گرسنگی را فراموش کند . ناگهان در با صدایی مهیب باز شد ! شخصی معلوم الحال که چرک از سر و رویش می چکید وارد شد ! بوی ماده ی مخدری که دوست ما از آن هیچ آگاهی نداشت ، تمام فضای دستشویی را اشغال کرد . به محض نشستن بر روی محیط تخلیه ! ابزار کارش را در آورده و در گوشه ی امنی گذاشت! دوست ما که به خاطر ماهیت وجودیش از ابزار این مرد چیزی نمی فهمید ، همچنان چشم دوخته به مرد ، آماده ی حرکتی از سمت وی شد ! مرد که دوست داشت قبل از انجام هر کاری خود را از شر فضولات درونی آزاد کند ، کمربندش را باز کرده و با ماتحت مبارک به چاه عمیق دستشویی سلام کرد ! بعد از گذشتن چند لحظه ای ، تنها حاصل ِتلاش ِمرد ، چکه های عرقی بود که پیشانی اش را خیس می کرد ! از دست رنج مرد چیزی حاصل نشد و در آخر قسمت تحتانی با رویی خجل روی خود را پوشاند . مرد که از خروج زباله های وجودش نا امید شده بود ، ابزار کار را برداشت و دست به کار شد ، چند دقیقه ای نگذشت که دود سیگار و نعشگی تمام فضای دستشویی را اشغال کرد !بعد از اتمام عملیات ، مرد که در عالم هپروت به سر می برد ، تلو تلو خوران از جا برخواسته و با فضای دود گرفته آنجا خداحافظی کرد . دوست ما که نا امیدی تمام وجود کوچکش را فرا گرفته بود ، چرخی عصبی در هوا زده و به در و دیوار این دنیای چرکین فحش و نا سزا فرستاد که در روز تولدش اینگونه با او سر ناسازگاری داشت ! حدود نیم ساعت از خروج مرد گذشته بود که چشمان دوست ما به قامت دو جوان نه چندان رشید آشنا شد! دختر و پسری که با ارفاق بیست ساله به نظر می آمدند ، به دستشویی وارد شده و در همان بدو ورود ، برای جلوگیری از به هدر رفتن ِوقت ِ به دست آمده ، دست به کار شدند ! دختر... پسر .... (بوق) خلاصه حکایت این دو می شود : دست بر ران و تنبان و جنبان و فلان و بهمان !! بگذریم ... این دو دل داده ی عاشق ِ بی جا و مکان که قناری وار کنار هم قار قار می کردند، بعد از اتمام کار ، بدون به جا گذاشتن حتی یک اثر مقوی از خود ، دستشویی را ترک گفته و دوست کوچک مارا با یک دنیا اندوه تنها گذاشتند . گرفتگی غروب کم کم از لای در ِ باز دستشویی به داخل آن شتک می زد ، انگار امروز هیچ آدمی، حوصله ی خلق یک ماده ی مغزی برای دوست کوچک ما را نداشت . چند نفری آمدندو رفتند ، اما افسوس که همه شان جز دفع مایعات بی بو و رنگشان ، کار دیگری نداشتند . دقیقه ها خشک و نکبت بار بر سر دوست ما می باریدند تا اینکه، مردی با روی سپید ، لباس سپید ، دستکش سفید و دیگر چیزها که همه شان سپید بودند ، وارد مقر تخلیه شد. دوست ما در همان ابتدا با دیدن ِسر و روی مرد مطمئن شد که از این امامزاده هم شفایی نخواهد رسید . مرد سپبد ، پس از انجام عملیات ِ خلق ِ شاهکار تحتانی ، دستمال سپیدی برداشته، به ما تحت سپیدش کشید و بلند شد. پس از مرتب کردن شلوار دستی به لباس غبار گرفته اش کشید و خارج شد. دوست ما که برای لحظه ای در شوک فرو رفته بود ، به خودآمده و متوجه شد که چشمانش همه چیز را درست دیده اند! مرد سپید هدیه ی جشن تولدش را به او بخشیده بود. سریع از جا بلند شده و به سمت محموله ی پر مایه حمله ور شد . آنقدر گرسنه بود که نمی دانست از کجای آن شروع کند . پس از اندکی دور گشتن ، تصمیمش را گرفت وبه پرمایه ترین قسمت محموله حمله ور شد . با ولع ِ وصف ناپذیری مشغول خوردن کیک تولدش ! بود که صدای در آمد . مرد سپید با حرکتی ضربتی دستی به سیفون دستشویی برده و آن را کشید. در این لحظه بود که دوست ما ، که حتی فرصتِ دیدن دوباره ی مرد سپید را نکرده بود ، به همراه محموله ی خوراکی اش ، به سمت منزل آخر رهنمون شد. آری .. اینگونه بود که پرونده ی زندگی دوست کوچک ما در روز تولدش بسته شد. هرچند لزومی در گفتن آن نیست ، اما دوست ما وصیت کرد ، که به بازماندگانش بگوییم ، او یک مگس ِ قهرمان بود .
نوید هدایت
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:15 توسط نوید هدایت
|
